راهم را گم کرده بودم و فقط به خودم امید می دادم که وقتی زندگی مشترک خود را آغاز کنیم می توانم از او تقاص بگیرم و با سخت گیری و تعیین تکلیف های جور واجور شرایط را به نفع خودم مدیریت کنم.

روزها و ماه ها به سرعت گذشتند. بالاخره دوران پرفراز و نشیب عقد گذشت و ما به خانه بخت رفتیم.

مجلس ازدواج هزینه سنگینی روی دستم گذاشت. حالا دیگر زیر بار سنگین ولخرجی ها و چشم و هم چشمی جشن عروسی مانده بودم و از طرفی چون خیلی جدی می خواستم همسرم را با خط و نشان های آنچنانی محدود کنم نتوانستم برنامه هایم را عملی کنم.

چه فکر می کردم و چه شد؟. اوضاع بدتر شد چون حالا باید دخالت های خانواده همسرم را نیز مدیریت می کردم. از طرفی همسرم که دست مرا خوانده بود و از تهدیدهایم می دانست می خواهم او را در منگنه قرار بدهم رابطه اش را با خانواده من قطع کرد.

این رفتارها و بی احترامی گلایه و صدای خانواده ام را در آ ورده بود. از این وضعیت عذاب می کشیدم و شاید باور نکنید با خودم می گفتم کاش ازدواج نمی کردم .

می ترسیدم درباره این مشکلات چیزی به خانواده ام بگویم ،اگر یک کلمه می فهمیدند خانواده همسرم در زندگی ام دخالت می کنند روزگارم را سیاه می کردند. چون فکری به سرم نمی رسید دست به دامان یکی از دوستانم شدم.

او سرزنشم می کرد که اگر از روز اول گربه را دم حجله کشته بودی حساب کار دست خانواده همسرت می آمد و می فهمیدند با چه کسی طرف هستند. با دوستم همفکری کردم و به این نتیجه رسیدم باید سخت گیری ام را بیشتر کنم.

من دیگر اجازه ندادم همسرم بدون اجازه ام به خانه پدرش برود ،روابطش را با خانواده اش محدود کردم وروی این مساله خیلی هم جدی برخورد کردم. از این بابت خوشحال بودم و می گفتم حالا دیگر کسی نمی تواند در زندگی مان دخالت کند و اختیارمان دست خودمان خواهم بود.

با وجود این شرایط و بداخلاقی هایم باز هم به نتیجه ای نرسیدم. همسرم لجبازتر از چیزی بود که فکرش را می کردم . به من احترام نمی گذاشت و با کوچکترین بهانه ای سرو صدا راه می انداخت.

آبرویم را جلوی صاحبخانه و همسایه ها برده بود. با کارها و رفتارهایش فقط می خواست حرص مرا در بیاورد. از خانه که بیرون می زدیم با صدای بلند قهقهه می زد و حتی از او می خواستم مراقب رفتارش باشد به من دهن کجی می کرد.

نمی توانستم خودم را کنترل کنم. خیلی جدی گفتم باید خودش را اصلاح کند . او بی توجه به خواسته ام می گفت هر طور دلش بخواهد زندگی می کند.

او به پدر و مادرم  نیز توهین می کرد وتا می خواستم حرفی بزنم سرش را در لاک گوشی تلفن همراهش فرو می برد. اختلاف های ما روز به روز بیشتر و بیشتر شدو ما فقط و فقط دنبال عذاب دادن همدیگر بودیم.

اما دیگر از این وضعیت خسته شده ام . برای اولین بار با همسرم دوستانه صحبت کردم و تصمیم گرفتیم به مشاوره بیائیم. با آقای دکتر صحبت کردیم و فکر می کنم همین جلسه اول برای هردوی مان خیلی خوب و آرامش بخش بود.

البته این راهم بگویم من و همسرم در دوران عقد توقع های بی حدو اندازه ای از هم داشتیم و همین مساله یکی از علت هایی بود که بین ما اختلاف های جدی و ریشه داری به وجود آورد.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

 

آیا این خبر مفید بود؟