زن جوان درباره عاقبت کار نسنجیده و زندگی بر باد رفته اش می گوید: سر یک بیماری که در دوران کودکی به آن مبتلا شدم مادرم به من تریاک داد تا آرام شوم و به کارهایش برسد. کم کم که بزرگ تر شدم مادرم موادم را قطع کرد. این ماجرا ادامه داشت تا این که کلاس پنجم ابتدایی دچار دندان درد شدیدی شدم و چون برادر بزرگ ترم معتاد بود کمی از موادش را به من داد تا دردم کم شود.

همین اتفاق باعث شد دوباره لب به مواد بزنم و تفننی و به دور از چشم پدرم که همیشه بیرون و سرکار بود مواد مصرف کنم. موادم را مادرم می داد تا مبادا از خانه خارج شوم و ماجرایی پیش بیاید.

زمانی که از مدرسه خارج می شدم به سرعت به خانه می رفتم تا جیره موادم را از مادرم بگیرم و مصرف کنم. البته کنترل شده و خیلی کم مصرف می کردم تا به خیال خودم بدنم به آن عادت نکند و راحت آن را ترک کنم. ماجرای مصرف تفننی مواد تا مقطع دیپلم ادامه پیدا کرد تا این که روزی با پسر همسایه مان که مادرش دوست مادرم بود آشنا شدم و بعد از آن به طور پنهانی از طریق تلفن با هم در ارتباط بودیم. همین آشنایی سرنوشت تلخی را برایم رقم زد.

مدتی بعد از آشنایی تصمیم گرفتم با آن پسر از خانه فرار کنم و یک زندگی رویایی برای خودم بسازم چون پدرم خیلی در خانه سختگیر بود و برایم محدودیت ایجاد می کرد. روز موعود با برداشتن مقداری وسایل از خانه خارج شدم و به تنهایی به آدرسی که پسر عاشق پیشه به من داده بود، رفتم.

روز بعد با پسر همسایه مان به یک شهر دور رفتیم تا هیچ شخصی ما را پیدا نکند. حدود یک سال و نیم با او بودم و در این مدت به صیغه او درآمدم.

همسرم به خاطر این که فکر خانواده ام از سرم بیرون برود به من کریستال می داد تا سرم با مواد گرم شود و مطیع او شوم. خانواده ام از محل زندگی ام خبر نداشتند و دست شان به جایی بند نبود.

همه چیز به خوبی پیش می رفت تا این که مادر شوهرم مدتی پیش ما آمد و همین اتفاق باعث شد روزهای تلخی برایم رقم بخورد.

مادر شوهرم اصلاً چشم دیدن من را نداشت و مدام با الفاظ زشت مرا خطاب می کرد و نیش و کنایه می زد تا این که بالاخره اختلاف بین ما شدت گرفت و او و پسرش من را از خانه بیرون کردند.

زمانی که در غربت آواره کوچه و خیابان شدم به ناچار دست از پا درازتر به خانه پدرم برگشتم تا فکری به حال خودم بکنم.

بعد از بازگشت متوجه شدم باردار هستم و پدرم که اصلاً چشم دیدن من را نداشت با رو شدن این ماجرا عصبانی تر شد و هر روز به بهانه ای مرا با کمربند می زد تا به هدفش که سقط جنین بود برسد اما موفق نشد و بعد از مدتی بچه سالم به دنیا آمد.

خانواده شوهرم اصلاً به روی خودشان نیاوردند و به دنبالم نیامدند و انگار من وجود خارجی نداشتم.

پدرم عصبانی تر شد و با بزرگ کردن بچه مخالفت کرد و به زور نوزاد را به یک شیرخوارگاه دولتی تحویل داد تا با این کارش بیشتر از این پیش فامیل و همسایه خجالت نکشد.

به خاطر دوری از فرزندم افسردگی گرفتم و شب و روز گریه و ناله می کردم و با مصرف قرص کمی حالم بهتر می شد اما بحث روزانه بین من و خانواده ام تمامی نداشت و مدام با هم جنگ و جدل داشتیم. از یک طرف دوری از بچه و از طرفی فراموش کردن همسرم بدجوری من را بی طاقت کرده بود و گیر دادن های پدرم مثل نمک روی زخمم بود.

دوباره از خانه فرار کردم و پیش دوستم رفتم و مدتی را در خانه او سر کردم تا این که خواهرم یک شب به دنبالم آمد. چون از شدت خماری نای حرف زدن نداشتم به من مقداری مواد داد و گفت تا صبح تحمل کنم، روز بعد مواد بیشتری برایم می خرد. وقتی خواهرم به بهانه خرید مواد به دنبالم آمد و بیرون رفتیم تا به خودم آمدم دیدم داخل کمپ هستم. الان چند ماهی است که به دور از مواد روزهایم را سپری می کنم و به امید روزی هستم که بتوانم فرزندم را در آغوش بگیرم و این فراق زجرآور پایان یابد و بعد از این دختری سر به راه برای پدر و مادرم و مادری دلسوز برای فرزندم باشم.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

صدیقی

آیا این خبر مفید بود؟