داستان شب/ ستاره ای که فکر می کرد نورش کم است/ قصه درمانی

رکنا: ریزه هر شب میان ستاره های درخشان آسمان پنهان می شد، چون فکر می کرد نور کوچکش به درد کسی نمی خورد. اما کنار جویباری آرام، کسی منتظر همان روشنایی کوچک بود.

بالای دهکده ای با سقف های سفالی، ستاره کوچکی زندگی می کرد که اسمش ریزه بود.

ریزه پنج گوشه کوچک داشت و نوری به رنگ عسل. کنار او ستاره های بزرگ تری بودند؛ بعضی سفید، بعضی آبی و بعضی آن قدر درخشان که ریزه وقتی به آن ها نگاه می کرد، گوشه های خودش را جمع می کرد.

هر غروب، همه ستاره ها جای خودشان را پیدا می کردند. ریزه هم جای مشخصی داشت؛ درست بالای یک جویبار و پلی چوبی.

اما آن شب، پشت تکه ای ابر پنهان شد.

ابر نرم بود و بوی خیال باران می داد.

ریزه زیر لب گفت:

«همین جا می مانم. آسمان بدون من هم روشن است.»

ستاره همسایه که اسمش نگین بود، صدایش را شنید.

«چرا پشت ابر رفته ای؟»

ریزه گفت:

«به خودت نگاه کن! از روی زمین حتما پیدایی. ولی من شاید فقط اندازه یک نقطه باشم. شاید کسی اصلا نداند این جا هستم.»

نگین مدتی ساکت ماند. بعد گفت:

«من از این بالا نمی دانم هر کسی پایین چه می بیند. شاید بهتر باشد خودت نگاه کنی.»

ریزه یکی از گوشه هایش را از پشت ابر بیرون آورد.

پایین، دهکده آرام آماده شب می شد. نانوا آرد روی پیش بندش را می تکاند. گربه ای خودش را روی پله ها جمع می کرد. باغبان در آب پاشش را می بست.

در یک پنجره، چراغ کوچکی روشن شد.

آن چراغ از بیشتر چراغ های دهکده کم نورتر بود، اما اتاق خودش را روشن می کرد. کنار آن، کودکی صفحه آخر کتابش را نگاه می کرد.

ریزه گفت:

«شاید کوچک بودن برای چراغ ها فرق دارد.»

بعد دوباره پشت ابر رفت.

همان وقت، در راه باریک کنار باغ، خارپشتی به نام تیغک قدم می زد.

تیغک برای مادربزرگش چند سیب و یک شیشه مربا برده بود. مادربزرگ حالا استراحت می کرد و تیغک به خانه خودش برمی گشت.

سبدش سبک شده بود. در آن فقط دستمال گل داری بود که مادربزرگ برایش دوخته بود؛ دستمالی با سه گل آبی و یک گل زرد.

تیغک نمی خواست دستمال در راه کثیف شود. برای همین آن را ته سبد گذاشته بود و هر چند قدم، نگاهی به آن می انداخت.

راه تا کنار جویبار روشن بود. اما آن جا، شاخه های درخت ها روی مسیر خم شده بودند و چراغ دهکده پشت برگ ها مانده بود.

تیغک ایستاد.

پل را می شناخت. بارها از آن گذشته بود. ولی آن شب، تخته اولش با سایه علف ها قاطی شده بود.

تیغک عجله نکرد. سبد را روی سنگ صافی گذاشت و منتظر ماند تا چشم هایش به نور شب عادت کنند.

از دور، صدای بسته شدن دری آمد.

بعد فقط صدای آب ماند.

ریزه از لای ابر نگاه کرد و تیغک را دید.

دلش خواست چیزی بگوید، اما ستاره ها آن قدر دور بودند که صدایشان به زمین نمی رسید.

کمی جلوتر آمد.

نور کوچک و عسلی اش روی جویبار افتاد. آب، نور را به چند نقطه لرزان تبدیل کرد. یکی از آن نقطه ها درست کنار پایه پل نشست.

تیغک سر بلند کرد.

«آهان، این جاست.»

دستش را روی نرده گذاشت و یک قدم آرام برداشت.

ریزه شگفت زده شد.

او بزرگ نشده بود. نورش هم ناگهان به اندازه ماه نشده بود. فقط دیگر پشت ابر نبود.

تیغک تخته دوم را پیدا کرد. بعد سوم را.

پل کوتاه بود، اما تیغک هر قدمش را با حوصله برداشت. وسط پل ایستاد و به آب نگاه کرد.

یک ستاره کوچک در آب تکان می خورد.

تیغک لبخند زد و گفت:

«شب به خیر، چراغ کوچولوی جویبار.»

ریزه حرف او را نشنید، ولی لبخندش را دید.

داستان کودک

آن طرف پل، پنجره خانه تیغک روشن بود. پدرش پشت پنجره ایستاده بود و پرده را کنار زده بود.

تیغک سبدش را برداشت و راه افتاد. پیش از رفتن، دوباره به آسمان نگاه کرد.

ریزه آن جا بود؛ میان چند ستاره و یک ابر باریک.

این بار گوشه هایش را جمع نکرد.

صاف و آرام در جای خودش ماند.

نگین پرسید:

«چه دیدی؟»

ریزه گفت:

«نمی دانم تمام دهکده مرا می بیند یا نه. ولی یک نفر کنار پل، سرش را بالا آورد.»

بعد از آن، ریزه به چیزهای کوچک پایین نگاه کرد.

روی یک برگ، قطره آبی بود که نورش را نگه داشته بود.

روی پنجره، شیشه گردی برق می زد.

در حیاط، کاسه آب گربه یک نقطه روشن داشت.

ریزه هیچ کدام را از اول ندیده بود، چون بیشتر وقتش را صرف نگاه کردن به ستاره های بزرگ کرده بود.

حالا زمین پر از جاهایی بود که یک نقطه نور در آن پیدا می شد.

کمی بعد، ماه بالا آمد و جویبار روشن تر شد.

ریزه به ماه نگاه کرد. برای لحظه ای فکر قدیمی اش برگشت:

«حالا دیگر نور من لازم نیست.»

اما این بار پنهان نشد.

کنار نگین ماند و پل را نگاه کرد. ماه روی آب روشنایی پهن کرده بود و نور ریزه هنوز یک نقطه کوچک میان آن بود.

هیچ کس از ریزه نخواسته بود تمام رودخانه را روشن کند.

او فقط در جای خودش می درخشید.

در خانه تیغک، دستمال گل دار روی صندلی بود و سبد خالی کنار در.

تیغک زیر پتو رفت و به پدرش گفت:

«امشب توی آب یک ستاره دیدم.»

پدر پرسید:

«بزرگ بود؟»

تیغک انگشت هایش را نزدیک هم آورد.

«این قدر کوچک. خیلی قشنگ بود.»

بعد خواست پرده کمی باز بماند.

از روی بالش، بخشی از آسمان پیدا بود. تیغک نمی دانست کدام ستاره همان ستاره جویبار است، اما به همه آن ها شب به خیر گفت.

پدر چراغ را کم کرد و کنار تخت نشست.

تیغک یک بار دیگر به پنجره نگاه کرد.

«فکر می کنی فردا هم باشد؟»

پدر گفت:

«اگر آسمان صاف باشد، می توانیم دنبالش بگردیم.»

بالا، ریزه کنار نگین آرام گرفته بود.

ابر از جلویش گذشت و به سمت کوه رفت.

دیگر لازم نبود نورش را اندازه بگیرد یا حدس بزند چند نفر او را دیده اند.

پایین، خانه ای گرم بود، پلی در جای خودش بود و جویباری زیر آسمان آرام می رفت.

ریزه نور عسلی اش را همان طور کوچک و پیوسته نگه داشت.

آن شب، آسمان برای بودن او هم جا داشت؛ یک جای کوچک، درست بالای راه خانه.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1256884
  • فیلم/ شهرام صولتی: معین برمیگرده ایران شاید منم برگردم / بازگشت خوانندگان لس‌آنجلسی