داستان شب/ قایق کاغذی در سفر به برکه خواب/ قصه درمانی

رکنا: یک قایق کوچک با ستاره ای آبی روی بادبانش، راهی سفری آرام می شود. در مسیر برکه خواب، از نی ها، قورباغه و گل های کنار آب یاد می گیرد که برای رسیدن، همیشه لازم نیست عجله کند.

عصر یک روز بهاری، کودکی به نام نیلا کنار پنجره نشسته بود و کاغذی را تا می زد.

یک بار از وسط.

یک بار از گوشه.

بعد دو لبه را بالا آورد و با انگشت صاف کرد.

وقتی کارش تمام شد، قایق کوچکی روی میز بود؛ قایقی سفید با نوک های تیز و بادبانی که شبیه کلاه شده بود.

نیلا با مداد آبی، ستاره کوچکی روی بادبان کشید.

«اسم تو آبی است.»

قایق چیزی نگفت، اما اگر می توانست لبخند بزند، حتما لبخند می زد.

آن شب، نیلا پیش از خواب قایق را کنار کتابش گذاشت. مادر پتو را روی او کشید و پرسید:

«امشب دلت چه قصه ای می خواهد؟»

نیلا گفت:

«قصه قایقی که به برکه خواب می رود.»

مادر چراغ را کم کرد.

در خیال نیلا، میز چوبی به ساحلی کوچک تبدیل شد. خط باریک روی جلد کتاب، جویباری شد و قایق آبی آرام روی آب نشست.

آب نه سرد بود و نه تند.

قایق یک بار به این سو رفت، یک بار به آن سو و بعد راه افتاد.

کنار جویبار، علف های نازک سرشان را خم کرده بودند. یک سنگ گرد میان آب بود و روی آن، قورباغه ای کوچک نشسته بود.

قورباغه پرسید:

«کجا می روی؟»

آبی گفت:

«به برکه خواب. راهش را می دانی؟»

قورباغه به پیچ جویبار اشاره کرد.

«راه آب را دنبال کن. از کنار نی ها بگذر. بعد به باغ گل های سفید می رسی.»

آبی پرسید:

«خیلی دور است؟»

قورباغه گفت:

«من بیشتر این جا می نشینم. برای تو نمی دانم چقدر طول می کشد.»

قایق کمی فکر کرد. دلش می خواست زود برسد، اما پارویی نداشت. موتوری هم نداشت. فقط خودش بود و آبی که زیرش می گذشت.

قورباغه گفت:

«فعلا می توانی همین تکان کوچک را حس کنی.»

آبی به حرکت آب توجه کرد.

بالا...

پایین...

یک تکان نرم...

و دوباره آرامش.

قایق از کنار سنگ گذشت و برای قورباغه سر تکان داد.

کمی جلوتر، یک برگ خشک روی آب می رفت. برگ از قایق سبک تر بود و گاهی دور خودش می چرخید.

آبی گفت:

«تو هم به برکه خواب می روی؟»

برگ گفت:

«امشب هر جا آب آرامم کند، همان جا می مانم.»

آبی به برگ نگاه کرد. برگ هیچ عجله ای نداشت. وقتی به پیچ جویبار رسید، یک دور چرخید و دوباره صاف شد.

قایق خواست مثل او بچرخد، اما نوکش به ساقه نازکی گیر کرد.

03efc337-3322-4835-bfa6-1431d33da883

ایستاد.

آب هنوز زیرش حرکت می کرد، ولی خودش جلو نمی رفت.

آبی نگران شد.

«نکند همین جا بمانم؟»

از بالای سرش، صدای آرامی آمد:

«من تو را گرفته ام، نه برای همیشه.»

ساقه نی بود که در آب خم شده بود.

باد کوچکی وزید. نی کمی کنار رفت و قایق آزاد شد.

آبی گفت:

«ممنون.»

نی جواب داد:

«شب ها گاهی باد آهسته تر می آید. باید کمی منتظرش ماند.»

قایق دوباره راه افتاد.

حالا دو طرف جویبار، نی های بلند بودند. برگ هایشان به هم می خورد و صدای نرمی می ساخت:

«شوش... شوش... شوش...»

آبی فکر کرد نی ها دارند چیزی می گویند.

پرسید:

«این آواز شماست؟»

یکی از نی ها گفت:

«بعضی شب ها آواز است. بعضی شب ها فقط صدای برگ هاست. هر طور دوست داری گوش کن.»

قایق گوش داد.

صدای نی ها با صدای آب قاطی شده بود. هیچ کدام بلند نبودند. لازم نبود بفهمد کدام صدا زودتر شروع شده و کدام دیرتر تمام می شود.

از میان نی ها که بیرون آمد، ماه را دید.

ماه در آسمان بود و تصویرش روی آب.

آبی با تعجب گفت:

«دو تا ماه!»

از ساحل، لاک پشت کوچکی گفت:

«یکی بالا، یکی در آینه آب.»

آبی به تصویر ماه نزدیک شد. تصویر شکست و به چند تکه روشن تبدیل شد. وقتی قایق از آن گذشت، ماه دوباره گرد شد.

لاک پشت گفت:

«آب بعد از رفتن تو دوباره آرام می شود.»

قایق به پشت سرش نگاه کرد.

رد کوچکی ساخته بود، اما ردش کم کم محو می شد.

لازم نبود آن را مرتب کند.

آب خودش بلد بود.

کمی جلوتر، گل های سفید روی برگ های پهن خوابیده بودند. بعضی گلبرگ هایشان را جمع کرده بودند و بعضی هنوز نیمه باز بودند.

آبی آهسته پرسید:

«این جا برکه خواب است؟»

یکی از گل ها گفت:

«نزدیک شده ای. از میان برگ ها بگذر؛ آرام، تا به کسی نخوری.»

قایق سرعتش را اندازه نمی گرفت، اما آب این جا کندتر شده بود.

از کنار گل اول گذشت.

بعد گل دوم.

روی برگ سوم، قطره ای آب بود که ستاره آبی بادبان را در خودش نشان می داد.

قایق برای لحظه ای به آن نگاه کرد.

«ستاره من هم سفر کرده.»

گل سفید گفت:

«بله، تا این قطره.»

پس از گل ها، جویبار به برکه ای گرد رسید.

آن جا آب آن قدر آرام بود که آسمان در آن جا گرفته بود. نی ها دورتر بودند و صدایشان از پشت برگ ها می آمد.

آبی دیگر نمی خواست از همه جلو بزند.

کنار یک برگ پهن ایستاد.

برگ برایش جا باز کرد و آب زیر قایق، تکان خیلی کوچکی خورد.

آبی پرسید:

«رسیده ام؟»

ماه از بالا روشن شد.

قورباغه دوردست یک بار آواز خواند.

قایق احساس کرد دیگر لازم نیست چیزی بپرسد.

ستاره آبی روی بادبانش زیر نور ماه پیدا بود. گوشه های کاغذش آرام مانده بودند.

در اتاق، نیلا زیر پتو خوابیده بود. قایق واقعی هنوز کنار کتاب قرار داشت؛ خشک، سفید و بی حرکت.

مادر آهسته گفت:

«قایق آبی کنار برگ پهن ماند. آب برایش لالایی خواند و برکه، آسمان را در آغوش گرفت.»

نیلا چشم هایش را باز نکرد.

فقط لبخند کوچکی زد.

در خیال او، قایق یک بار دیگر نرم تکان خورد.

بالا...

پایین...

و بعد، آرام.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1256881
  • فیلم/ فرشاد عشق ابدی در کنار هلیا امامی دیده شد / حضور شرکت‌کننده رئالیتی‌شو در اکران خصوصی فیلم «ما»