داستان شب/ باغی که هر شب لالایی می خواند/ قصه درمانی

رکنا: وقتی همه گل های باغ آماده استراحت می شوند، یاس کوچولو هنوز بیدار است. او منتظر لالایی بزرگی است، اما شاید آواز شب از صداهایی ساخته شود که همیشه نزدیکش بوده اند.

در باغی پشت یک خانه قدیمی، گل کوچکی به نام یاس زندگی می کرد.

یاس پنج گلبرگ سفید داشت و ساقه ای باریک که کنار دیوار سبز باغ بالا آمده بود.

روزها زنبورها از کنارش می گذشتند. گنجشک ها روی دیوار می نشستند و باغبان با آب پاش آبی اش به باغ سر می زد.

یاس همه این ها را دوست داشت.

اما بیشتر از همه، منتظر شب بود.

گل رز کنارش گفته بود:

«باغ هر شب لالایی می خواند.»

از آن روز، یاس هر غروب گوش های خیالی اش را تیز می کرد تا لالایی را بشنود.

آن شب، خورشید پشت سقف خانه رفت. باغبان آب پاش را کنار انبار گذاشت، دست هایش را شست و در را بست.

گنجشک ها به لانه هایشان برگشتند.

زنبورها دیگر پیدا نبودند.

گل آفتاب گردان سرش را کمی خم کرد.

یاس منتظر ماند.

اما هیچ خواننده ای وسط باغ نیامد.

هیچ سازی هم نواخته نشد.

یاس به رز گفت:

«پس لالایی کی شروع می شود؟»

رز که گلبرگ هایش را آرام جمع می کرد، پرسید:

«چه جور لالایی منتظری؟»

یاس گفت:

«یک آواز بزرگ. با صدایی که همه باغ بشنود.»

رز لبخند زد.

«من معمولا آواز کوچکی می شنوم. شاید امشب تو هم پیدایش کنی.»

یاس به باغ نگاه کرد.

همه چیز آرام بود.

کمی بعد، باد از بالای دیوار آمد و میان علف ها گذشت.

علف ها به هم خوردند:

«سَس... سَس... سَس...»

یاس سرش را تکان داد.

«این که فقط صدای علف هاست.»

باد گفت:

«بله. من وقتی از میانشان می گذرم، این صدا را می سازیم.»

یاس پرسید:

«تو لالایی باغ را شنیده ای؟»

باد گفت:

«شاید بخشی از آن همین باشد.»

بعد آرام از میان برگ های رز گذشت.

این بار صدای دیگری آمد:

«خش... خش...»

یاس گوش داد.

صدای علف ها ریزتر بود. صدای برگ ها کمی نرم تر و پهن تر بود. هر دو با هم می آمدند، اما همیشه هم زمان تمام نمی شدند.

از کنار گلدان سفالی، حلزونی بیرون آمد.

یاس صدایش کرد:

«تو می دانی خواننده باغ کجاست؟»

حلزون روی سنگ کوچکی ایستاد.

«اگر خواننده بزرگی آمده بود، احتمالا در راه می دیدمش. من از کنار سه گلدان و یک نیمکت گذشته ام.»

یاس آه کشید.

«پس شاید امشب لالایی نداریم.»

حلزون گفت:

«می خواهی من کمی این جا بمانم؟»

یاس گفت:

«بله.»

حلزون کنار ریشه او نشست. خانه کوچکش روی پشتش بود و شاخک هایش آرام حرکت می کردند.

داستان کودک

مدتی هر دو ساکت ماندند.

از گوشه باغ، صدای قطره ای آمد.

چک.

بعد چند لحظه سکوت.

چک.

یاس گفت:

«آب پاش باغبان دارد چکه می کند.»

حلزون پرسید:

«چند قطره شنیدی؟»

یاس گفت:

«دو تا.»

بعد گوش داد.

چک.

«حالا سه تا.»

حلزون گفت:

«لازم نیست همه را بشماریم. فقط می توانیم بشنویمشان.»

یاس به قطره ها گوش داد.

هر قطره بعد از کمی انتظار می آمد. انگار شب میان صداها جا می گذاشت تا باغ نفس بکشد.

کمی جلوتر، جیرجیرکی زیر برگ پهن نشسته بود.

آواز کوتاهی خواند.

ساکت شد.

دوباره خواند.

یاس گفت:

«شاید خواننده همین است!»

حلزون لبخند زد.

«او هم یکی از صداهای باغ است.»

یاس از جیرجیرک خواست آوازش را دوباره بخواند، اما جیرجیرک همان وقت ساکت ماند.

یاس منتظر شد.

چند لحظه بعد، آواز برگشت.

این بار یاس عجله نکرد. فهمید لازم نیست هر صدا به محض اینکه او می خواهد شروع شود.

بالای بوته، کرم شب تابی روشن شد.

یاس با خوشحالی گفت:

«چراغ صحنه هم آمد!»

کرم شب تاب دور کوچکی زد و روی برگی نشست.

«چه صحنه ای؟»

یاس گفت:

«برای لالایی باغ.»

کرم شب تاب به اطراف نگاه کرد.

«من فقط آمده ام کمی این جا بنشینم.»

یاس خندید.

«پس می توانی تماشاگر باشی.»

حالا باد میان علف ها می رفت. قطره آب گاهی می افتاد. جیرجیرک آواز کوتاهش را می خواند و برگ های رز آرام تکان می خوردند.

یاس برای اولین بار، همه صداها را با هم شنید.

هیچ کدام به تنهایی آن آواز بزرگی نبود که انتظارش را می کشید.

اما وقتی به آن ها گوش می داد، باغ دیگر ساکت به نظر نمی رسید.

یاس آهسته گفت:

«فکر کنم لالایی شروع شده.»

رز بدون باز کردن گلبرگ هایش پاسخ داد:

«من هم می شنوم.»

یاس پرسید:

«از چه وقتی؟»

رز گفت:

«شاید از همان وقتی که باد آمد.»

ماه بالای دیوار پیدا شد و بخشی از نورش روی گلبرگ های سفید یاس افتاد.

یاس به ماه نگاه کرد.

«تو هم در لالایی هستی؟»

ماه چیزی نگفت.

فقط باغ را کمی روشن تر کرد.

یاس فهمید بعضی همراهان آواز نمی خوانند. حضورشان کافی است؛ مثل حلزون کنار ریشه اش و نور ماه روی گلبرگ هایش.

حلزون کم کم آماده رفتن شد.

«من تا زیر آن گلدان می روم. جای استراحتم آن جاست.»

یاس گفت:

«شب به خیر.»

کرم شب تاب هم از روی برگ بلند شد. نور کوچکش میان بوته ها دور شد و بعد دوباره نزدیک دیوار دیده شد.

جیرجیرک یک آواز کوتاه دیگر خواند.

قطره آخر آب افتاد.

چک.

یاس دیگر منتظر صدای بلندتری نبود.

ساقه اش را راحت گذاشت. گلبرگ هایش زیر نور ماه آرام ماندند. هنوز می توانست صدای علف ها را بشنود، اما لازم نبود دنبالشان بگردد.

در خانه، چراغ اتاقی خاموش شد.

پرده پنجره کمی تکان خورد و بعد ایستاد.

باغ همان باغ روز بود؛ با نیمکت، آب پاش، گلدان ها و راه باریک میان بوته ها.

فقط حالا همه چیز آهسته تر شده بود.

باد از کنار یاس گذشت و زمزمه کرد:

«سَس... سَس...»

برگ رز پاسخ داد:

«خش... خش...»

یاس چشم های خیالی اش را بست.

لالایی باغ کلمه های زیادی نداشت.

برای همان شب، همین صداهای کوچک کافی بودند.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1256877
  • فیلم / خطرناکترین مسیر برای بازگرداندن شبانه دختر ایرانی از افغانستان / سرهنگ گروسی چه شگردی به کار برد / قسمت پنجم