ربودن پسر ۲۰ ماهه خلبان مشهور / کارگر باهوش پمپ بنزین چگونه آدم‌ربای بی‌رحم را به دام انداخت؟ + عکس ها

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، خانواده آماده بود پول بدهد و کودک را پس بگیرد. مردی ناشناس هم وعده داد راه رسیدن به او را نشان می دهد. اما پشت نامه ها و قرارهای پنهانی، حقیقتی وجود داشت که هیچ پدر و مادری نمی خواست با آن روبرو شود.

شبی که اتاق کودک خالی شد

شامگاه اول مارس ۱۹۳۲، پسر ۲۰ ماهه چارلز لیندبرگ و همسرش، آن مورو لیندبرگ، از خانه آنها در نزدیکی هوپول نیوجرسی ربوده شد. کودک، چارلز آگوستوس لیندبرگ جونیور نام داشت. پدرش پس از پرواز تاریخی بدون توقف از نیویورک به پاریس، به یکی از مشهورترین چهره های جهان تبدیل شده بود. خانواده امیدوار بود در خانه ای دور از هیاهوی رسانه ها، زندگی آرام تری داشته باشد.

نامه اصلی باج خواهی؛ همان نوشته پیدا شده کنار پنجره

حدود ساعت ده شب، بتی گاو، پرستار کودک، متوجه شد او در اتاقش نیست. پدر و مادر و چند نفر از کارکنان در بخش های دیگر خانه بودند. جست و جو آغاز شد و خیلی زود نشانه هایی پیدا شد که احتمال یک ناپدید شدن اتفاقی را کنار می زد: نامه باج خواهی کنار پنجره و نردبانی شکسته بیرون ساختمان. خانه ای که برای دور شدن از نگاه عمومی ساخته شده بود، به مرکز تحقیقات پلیس تبدیل شد. 

چارلز لیندبرگ جونیور2

نامه ای که برای بازگشت کودک قیمت گذاشت

نخستین نامه، ۵۰ هزار دلار مطالبه می کرد. غلط های املایی و شکل نوشتن کلمات بعدها اهمیت پیدا کردند؛ زیرا نامه های بعدی نیز بررسی و با نمونه های دست خط متهم مقایسه شدند. نوشته هایی که در ابتدا ابزار فشار بر خانواده بودند، به بخشی از شواهد پرونده تبدیل شدند. آزمایشگاه اداره تحقیقات فدرال آمریکا، سال ها بعد شباهت های مشخصی در عادت های نوشتاری نویسنده نامه ها و هاوپتمان گزارش کرد.

خانه لیندبرگ در هوپول؛ محل ربوده شدن کودک1

در هفته های پس از ربایش، نامه ها و گزارش های فراوانی به دست ماموران رسید. خانواده هم از طریق واسطه ها برای بازگشت کودک تلاش می کرد. مشکل فقط پیدا کردن سرنخ نبود؛ باید میان اطلاعات واقعی، ادعاهای بی اساس و وعده هایی که ممکن بود خانواده را فریب دهند، تفاوت گذاشته می شد. شهرت لیندبرگ، این جست وجو را به رویدادی عمومی تبدیل کرده بود.

نامه اصلی باج خواهی؛ همان نوشته پیدا شده کنار پنجره1

 

چارلز1

مردی که خودش را جان معرفی کرد

جان کاندون، مدیر بازنشسته مدرسه ای در برانکس، واسطه مذاکرات شد. او با مردی ملاقات کرد که خود را جان معرفی می کرد. لباس خواب کودک نیز به عنوان نشانه ای از دسترسی به او فرستاده شد. دوم آوریل، کاندون ۵۰ هزار دلار تحویل داد و در مقابل، نشانی قایقی به نام نلی در نزدیکی مارتاز وینیارد را گرفت. گفته شده بود کودک آنجاست؛ اما جست وجو به پیدا شدن او نینجامید.

چارلز لیندبرگ جونیور1

پول پرداخت شده بود و وعده بازگشت، عملی نشده بود. این نقطه، یکی از تلخ ترین بخش های داستان است: خانواده کاری را که از آن خواسته شده بود انجام داده بود، اما هنوز نمی دانست کودک کجاست. هر نشانی تازه می توانست امیدی بسازد و هر جست وجوی بی نتیجه، همان امید را دوباره فرو بریزد.

چارلز لیندبرگ جونیور

اعلان جست وجوی کودک؛ سند واقعی پرونده1

کشفی که انتظار را به سوگ تبدیل کرد

دوازدهم مه، حدود ده هفته پس از ربایش، پیکر کودکی در منطقه ای جنگلی نزدیک خانه پیدا شد. چارلز لیندبرگ آن را به عنوان پیکر پسرش شناسایی کرد. شواهد نشان می داد کودک احتمالا همان شب ربوده شدن جان باخته بود. آنچه خانواده هفته ها برای تغییرش تلاش کرده بود، ظاهرا از همان آغاز دیگر قابل تغییر نبود. 

خانه لیندبرگ در هوپول؛ محل ربوده شدن کودک2

از این لحظه، وعده بازگشت جای خود را به پرسشی دیگر داد: چه کسی مسئول مرگ کودک بود؟ نامه ها، پول پرداخت شده و نردبان، دیگر فقط ابزار پیدا کردن یک کودک زنده نبودند؛ باید به روشن شدن یک جنایت کمک می کردند.

نردبان چوبی؛ یکی از مدارک اصلی پرونده

یک اسکناس ۱۰ دلاری، بیش از دو سال بعد

در سپتامبر ۱۹۳۴، یکی از گواهی های طلای ۱۰ دلاری متعلق به پول باج در پمپ بنزینی خرج شد. متصدی جایگاه، شماره پلاک خودروی پرداخت کننده را روی آن یادداشت کرده بود. این رد، ماموران را به برونو ریچارد هاوپتمان، نجاری آلمانی در برانکس، رساند. او در ۱۹ سپتامبر بازداشت شد و بیش از ۱۳ هزار دلار از پول باج در گاراژ خانه اش پیدا شد. شماره تلفن و نشانی کاندون نیز روی چارچوبی داخل کمد نوشته شده بود. 

چارلز و آن لیندبرگ؛ پدر و مادر کودک3

پولی که برای نجات کودک پرداخت شده بود، حالا به سرنخی علیه یک متهم تبدیل شده بود. پرونده پس از بیش از دو سال انتظار، وارد مرحله ای شد که می توانست به محاکمه برسد.

نردبانی که در دادگاه دوباره بالا رفت

نردبان شکسته نیز اهمیت تازه ای پیدا کرد. در محاکمه، کارشناس چوب شهادت داد که بخش هایی از آن با چوب های اتاق زیرشیروانی خانه هاوپتمان مطابقت دارد. کاندون هم او را همان مردی معرفی کرد که پول باج را گرفته بود. هاوپتمان اتهام را نپذیرفت و بر بی گناهی خود اصرار کرد. 

چارلز3

بررسی دست خط، بخش دیگری از پرونده بود. نمونه های نوشتاری هاوپتمان پس از بازداشت به واشنگتن فرستاده شد و کارشناسان آنها را با نامه های باج خواهی مقایسه کردند. نتیجه اعلام شده، شباهت در ویژگی های شخصی نوشتن و شکل دادن به حروف بود؛ شواهدی که در کنار سایر مدارک، علیه او ارائه شد. 

برونو ریچارد هاوپتمان؛ مرد محکوم در پرونده3

محاکمه ای جنجالی که به نمایش عمومی تبدیل شد

دادگاه در ژانویه ۱۹۳۵ آغاز شد. چارلز و آن لیندبرگ و کاندون در جایگاه شاهد قرار گرفتند. توجه رسانه ها به اندازه ای بود که انجمن تاریخی مینه سوتا، فضای محاکمه را یک هیاهوی رسانه ای توصیف می کند. هیئت منصفه، هاوپتمان را به قتل درجه یک محکوم کرد و سوم آوریل ۱۹۳۶، حکم اعدام او با صندلی الکتریکی اجرا شد.

برونو ریچارد هاوپتمان؛ مرد محکوم در پرونده2

اعدام، بحث درباره پرونده را پایان نداد. شرایط تحقیقات، نحوه ارائه شواهد و احتمال نقش داشتن افراد دیگر، در روایت های بعدی محل اختلاف باقی ماند. با این حال، باید میان پرسش های تاریخی و نتیجه قضایی تفاوت گذاشت: هاوپتمان محکوم شد و وجود نظریه های متفاوت، به خودی خود بی گناهی او را ثابت نمی کند.

برونو ریچارد هاوپتمان؛ مرد محکوم در پرونده1

قانونی که نام کودک را حفظ کرد

این جنایت بر برخورد قانونی با آدم ربایی نیز تاثیر گذاشت. قانون فدرال آدم ربایی در سال ۱۹۳۲ تصویب شد و به قانون لیندبرگ شهرت یافت. قانون، در شرایط مشخص به نهادهای فدرال اختیار پیگیری می داد؛ به ویژه هنگامی که قربانی از مرز ایالتی عبور داده می شد. بنابراین، همه پرونده های آدم ربایی به طور خودکار فدرال نشدند، اما امکان تعقیب فراتر از مرزهای ایالتی گسترش یافت. 

برونو ریچارد هاوپتمان؛ مرد محکوم در پرونده

خانه لیندبرگ در هوپول؛ محل ربوده شدن کودک

چارلز و آن لیندبرگ؛ پدر و مادر کودک

وقتی ناپدید شدن، فرصت سوگواری را هم می گیرد

از نگاه روانشناسی، فاصله میان ناپدید شدن کودک و روشن شدن سرنوشت او را می توان با مفهوم فقدان مبهم بررسی کرد. در این وضعیت، فرد عزیز حضور ندارد، اما خانواده نمی داند باید برای بازگشتش امیدوار بماند یا با مرگ او روبرو شود. پائولین باس، پژوهشگر این حوزه، توضیح می دهد همین نامعلومی می تواند سازگار شدن با فقدان را دشوار کند. این چارچوب به فهم موقعیت کمک می کند. 

در چنین انتظاری، یک لباس، نامه یا نشانی می تواند وزن عاطفی بزرگی پیدا کند. خانواده ممکن است تصمیم هایش را بر اساس احتمال بازگشت عزیزش بگیرد، حتی زمانی که اطلاعات قابل اعتماد اندک است. در این پرونده، وعده تحویل کودک، امید را تا جست وجوی قایقی ادامه داد که او در آن پیدا نشد.

برای مخاطبان، پرونده با نردبان، اسکناس و صندلی الکتریکی شناخته می شود. برای یک خانواده، نقطه آغاز و پایان آن جای دیگری بود: اتاقی که کودک از آن برده شد و تختی که دیگر صاحب کوچکش به آن بازنگشت.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1255859
  • فیلم /وزارت بهداشت: شایع‌ترین اختلال روانی ایرانی ها افسردگی است و پس از آن اختلالات اضطرابی