سرنوشت تلخ زیباترین دختر محله بعد از آتش‌سوزی؛ وقتی عشق با تغییر چهره فرو ریخت / دلگویه از زبان شهین
تبلیغات

به گزارش رکنا؛اگر بیست سال پیش از مردم محله‌مان می‌پرسیدید زیباترین دختر این کوچه و خیابان چه کسی است، بیشترشان بدون لحظه‌ای مکث نام مرا می‌آوردند. آن روزها هر بار که برای خرید نان یا رفتن به مدرسه از خانه بیرون می‌رفتم، نگاه‌های زیادی دنبالم می‌آمد. مادرم همیشه می‌گفت: «دخترم، زیبایی نعمت است، اما اگر مراقبش نباشی، ممکن است روزی به امتحانت تبدیل شود.» خواستگار کم نداشتم. هنوز هجده سالم نشده بود که هر هفته خانواده‌ای برای خواستگاری می‌آمدند. یکی پزشک بود، یکی مهندس، یکی مغازه‌دار سرشناس بازار و یکی هم پسر خانواده‌ای ثروتمند. اما هیچ‌کدام دلم را نبردند. تا اینکه مسعود وارد زندگی‌ام شد. او نه ثروتمندترین خواستگارم بود و نه خوش‌پوش‌ترینشان، اما وقتی برای اولین بار به خواستگاری آمد، آن‌قدر با عشق نگاهم می‌کرد که احساس می‌کردم تمام دنیا در همان نگاه خلاصه شده است. بعدها بارها می‌گفت سال‌ها آرزو داشته با من ازدواج کند و وقتی فهمیده خانواده‌ام اجازه خواستگاری داده‌اند، از خوشحالی تمام شب خوابش نبرده است. بعد از ازدواج، همیشه مرا با افتخار کنار خودش می‌برد. مهمانی، عروسی، مسافرت یا حتی خرید ساده از بازار؛ دستم را محکم می‌گرفت و با لبخند می‌گفت: «دوست دارم همه بدانند همسرم زیباترین زن دنیاست.» گاهی از این همه تعریف خجالت می‌کشیدم و به شوخی می‌گفتم: «اگر یک روز دیگر زیبا نباشم، باز هم همین‌قدر دوستم داری؟» مسعود بدون مکث جواب می‌داد: «من عاشق خودت هستم، نه چهره‌ات.» آن روزها باور می‌کردم عشق یعنی همین جمله. سال‌ها با آرامش کنار هم زندگی کردیم. سختی هم بود، اما کنار هم از پس همه چیز برمی‌آمدیم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یک حادثه، همه باورهایم را زیر و رو کند. روز حادثه مثل همیشه سر کار بودم. چند دقیقه بیشتر تا پایان شیفتم نمانده بود که ناگهان همه چیز به هم ریخت. شعله‌های آتش در چند ثانیه همه جا را فرا گرفت. فقط صدای فریاد همکارانم را می‌شنیدم. سعی کردم فرار کنم، اما دیگر دیر شده بود. وقتی چشم باز کردم، روی تخت بیمارستان بودم. درد، تمام وجودم را گرفته بود. پانسمان‌های ضخیم اجازه نمی‌داد حتی صورتم را لمس کنم. پزشکان می‌گفتند باید صبور باشم؛ درمانم طولانی است و شاید هیچ‌وقت ظاهرم مثل گذشته نشود. اولین کسی که منتظر دیدنش بودم، مسعود بود. آمد، اما نگاهش مثل گذشته نبود. سعی می‌کرد لبخند بزند، اما انگار چیزی میان ما تغییر کرده بود. آن روزها فکر می‌کردم شوک حادثه باعث این رفتار شده است. ماه‌ها درمان ادامه داشت تا بالاخره به خانه برگشتم. خانه همان خانه بود، اما زندگی دیگر شبیه گذشته نبود. مسعود کمتر با من حرف می‌زد. اگر مهمانی دعوت می‌شدیم، بهانه می‌آورد که نرویم. وقتی برای خرید آماده می‌شدم، می‌گفت خودش تنها می‌رود. حتی موقع صحبت کردن، نگاهش را از صورتم می‌دزدید. بارها از او پرسیدم: «اتفاقی افتاده؟» هر بار فقط می‌گفت: «خسته‌ام.» اما من می‌دانستم خستگی نبود؛ فاصله‌ای بود که هر روز بیشتر می‌شد. یک شب دیگر طاقت نیاوردم. روبه‌رویش نشستم و گفتم: «اگر دیگر مرا دوست نداری، حداقل حقیقت را بگو.» چند لحظه سکوت کرد. بعد جمله‌ای گفت که هنوز صدایش در گوشم مانده است. گفت: «دیگر نمی‌توانم مثل قبل زندگی کنم... تو بعد از آن حادثه خیلی تغییر کرده‌ای.» با صدایی لرزان پرسیدم: «یعنی چون صورتم مثل قبل نیست؟» سرش را پایین انداخت و گفت که می‌خواهد جدا شویم. احساس کردم تمام درد سوختگی‌هایم در برابر آن چند جمله هیچ بود. فکر می‌کردم سخت‌ترین بخش زندگی‌ام، تحمل زخم‌های آتش است؛ اما فهمیدم زخم‌هایی که با چند کلمه روی دل آدم می‌نشینند، خیلی دیرتر خوب می‌شوند. چند هفته بعد، هر دو به دادگاه خانواده رفتیم. نه دعوایی بود، نه فریادی و نه حتی اشکی که کسی ببیند. فقط دو نفری بودیم که روزی تصور می‌کردیم تا آخر عمر کنار هم می‌مانیم و حالا در سکوت، برگه‌های جدایی را امضا می‌کردیم. وقتی از ساختمان دادگاه بیرون آمدم، برای آخرین بار به مسعود نگاه کردم. با خودم گفتم شاید زیبایی چهره روزی از بین برود، اما چیزی که یک زندگی را نگه می‌دارد، وفاداری، احترام و عشقی است که در روزهای سخت خودش را نشان می‌دهد؛ نه در روزهایی که همه چیز مطابق میل ماست. امروز دیگر آن دختر معروف محله نیستم؛ همان دختری که خواستگارهای زیادی داشت و همه از زیبایی‌اش حرف می‌زدند. اما یک چیز را خوب یاد گرفته‌ام؛ آدم‌ها را نباید با چهره‌شان شناخت. ارزش واقعی هر انسان، زمانی آشکار می‌شود که زندگی، سخت‌ترین امتحانش را پیش روی او قرار می‌دهد.

 

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1228980

اخبار تاپ حوادث

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات