من و شوهرم خوشحال بودیم و سرمان را جلوی دوست و آشنا بالا می‌گرفتیم که دخترمان را با آبرومندی‌، سر و سامان داده‌ایم. ولی چه فایده که دخترم در رویا‌های واهی سیر می‌کند و قدر زندگی‌اش را نمی‌داند. او و دامادم سر مسائل پوچ و پیش‌ پا‌ افتاده به مشکل خورده‌اند و هنوز هیچی نشده حرف از طلاق و جدایی می‌زنند.

البته مسئله این است که آ‌ن‌ها از ما دور هستند. دامادم بعد از ازدواج با دخترم به مشهد آ‌مدند و من هر روز از شهرستان زنگ می‌زدم تا حال و احوالشان را جویا شوم. البته از پشت گوشی تلفن فقط حرص می‌خوردم و گاهی هم اشکم در می‌آ‌مد‌. دخترم را قسم می‌دادم که بیشتر حواسش به شوهرش باشد و برای زندگی مشترک خود حرمت قائل شود. افسوس که یک گوشش در است و دیگری دروازه .

نمی‌دانم او تحت‌تأثیر حرف‌های چه کسی است که با خانواده شوهرش هیچ ارتباطی برقرار نمی‌کند، حتی وقتی به شهرستان می‌آیند مادر شوهرش برای دیدن او خانه ما می‌آید و من و همسرم شرمنده می‌شویم. بالاخره آ‌دم باید بفهمد در چه موقعیتی است و احترام دیگران را نگه دارد‌.

دخترم معتقد است هر چه به خانواده شوهرش بی‌احترامی کند آن‌ها قدرش را بیشتر می‌دانند. از زمانی که برادر شوهرش ازدواج کرده تمام هوش و حواس خود را جمع کرده تا ببیند خانواده همسرش برای عروس جدید خود چه کار می‌کنند. از طرفی همسر برادر شوهرش دختر بسیار با محبت و بی‌ریایی است و خوب توانسته خودش را در دل خانواده شوهر جای بدهد. با دامادم که خودمانی صحبت می‌کردیم می‌گفت مدام روی اعصابش راه می‌رود و حالا هم برایش خط و نشان کشیده که هیچ ارتباطی نباید با خواهران و برادرش داشته باشد و ...

خیلی نگران دخترم هستم. او قبل از ازدواجش با دوست‌هایی رفت و آمد می‌کرد که آدم‌های منفی‌باف و ناامیدی بودند. چند‌‌بار گفتم دختر عزیزم اجازه نده دوست‌هایت پشت سر شوهرت و خانواده‌اش چرت بگویند و یک درصد این احتمال را مدنظر قرار بده که شاید به زندگی‌ات حسادت می‌کنند.

البته حالا که دامادم احساس می‌کند غرورش خرد می‌شود با دخترم سر لج‌بازی گذاشته و با‌ بی‌تفاوتی و خونسردی می‌خواهد ادبش کند. فکر نمی‌کنم تکراری شدن این برخوردها خوب باشد.

چند روز قبل با خبر شدم کارشان به دعوا و قهر کشیده است. به اینجا آ‌مدم و آ‌ن‌ها را به مرکز مشاوره آرامش پلیس‌ رضوی آ‌وردم. هر دویشان ناشکری می‌کنند و باید قدر همدیگر و زندگی‌شان را بیشتر بدانند. من خودم وقتی ازدواج کردم چند سال با خانواده شوهرم زندگی کردم‌. حد و اندازه خودم را می‌فهمیدم و هیچ‌ وقت نمی‌گذاشتم مشکلی پیش بیاید. برای ساختن زندگی‌مان نیز دوشادوش شوهرم تلاش کردم و خیر و برکت احترام به بزرگ‌ترها و همراهی و همدلی با شریک زندگی‌ام را هم دیده‌ام. حالا دختر و دامادم را به مرکز مشاوره آ‌ورده ام. امیدواریم مشکلشان حل بشود. برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 461420
  • استایل متفاوت لیلا بلوکات و نازنین بیاتی در نمایش «سیاوش» / جذابیت لیلا و بانمکی نازنین در یک قاب