رسانه استرالیایی ؛ تهران دقیقا طبق نقشه پیش میرود / جنگی برای ابد و یک روز...
رکناسیاسی:یک پایگاه تحلیلی استرالیایی با اشاره به اینکه به نظر میرسد جنگ ایران به الگوی مشخصی رسیده است، تاکید کرد: ظاهرا اهداف غایی آمریکا و اسرائیل همسو نبوده و در سوی مقابل، حکومت ایران که سنگبنای آن بر پایه استقامت، بنیان نهاده شده است، دست بالا را دارد.
به گزارش رکنا به نقل از ایرنا، تارنمای خبری مستقل و غیرانتفاعی «کانورسیشن» (The Conversation) گزارش خود را اینگونه آغاز میکند: بیایید با یک سوال ساده که به ندرت پاسخ مستقیمی به آن داده میشود، شروع کنیم؛ پیروزی علیه ایران واقعا چه شکلی خواهد داشت؟ در واشنگتن و تلآویو، پاسخها غالبا صریح به نظر میرسند و این صراحت یعنی «نابود کردن توان هستهای ایران، تضعیف قدرت منطقهای آن و شاید حتی اعمال تغییرات سیاسی اجباری در ردههای بالای حاکمیت.»
این زبانِ جنگ قاطع است؛ جنگی که نقطه پایان و نتیجهای واضح دارد. به ادعای نویسنده، اما اگر زوایه دید را به تهران تغییر دهیم، تعریف کاملا متفاوت میشود. برای ایران، پیروزی به معنای بقاست. این عدم تقارن کل ماهیت درگیری را شکل میدهد. در جنگهایی مثل این، طرفی که برای اعلام موفقیت به دستاورد کمتری نیاز دارد، اغلب از برتری برخوردار است و در حال حاضر، ایران به مراتب کمتر به این به اصطلاح دستاوردها نیاز دارد.
هیچکس نمیتواند عدم توازن نظامی را انکار کند. آمریکا و اسرائیل میتوانند با دقت و دسترسی قابل توجهی حمله کنند. آنها با هدف قرار دادن زیرساختها، رهبران و داراییهای راهبردی ایران، بارها این موضوع را ثابت کردهاند. با این حال، موفقیت تاکتیکی هنوز به نتیجه سیاسی تبدیل نشده است. کشور ایران فرو نپاشیده، ساختار حاکمیتی آن دستنخورده باقی مانده و شبکههای آن، نظامی، منطقهای و ایدئولوژیک، همچنان فعال هستند. حتی حساسترین توانمندیهای آن، از جمله تخصص هستهای نیز همچنان مقاوم باقی ماندهاند.
اشتباه محاسباتی عمیقتر در این نهفته است که تصور شود، تهران بازی را مانند واشنگتن انجام میدهد. اینطور نیست. ایران قصد ندارد آمریکا یا اسرائیل را به طور کامل شکست دهد.
در عوض، ایران تلاش میکند تا بیشتر از آنها دوام بیاورد، اهدافشان را پیچیده کند و هزینه پیشرفت را آنقدر بالا ببرد که غیرقابل مهار و جبرانناپذیر بشود. این منطق در نحوه پیشرفت جنگ نیز قابل رویت است. میدان جنگ از تقابل مستقیم فراتر رفته و به مسیرهای دریایی، بازارهای انرژی و ائتلافهای منطقهای کشیده شده است. اختلالات در تنگه هرمز تصادفی نیست؛ اینها نقاط حساس با پیامدهای جهانی هستند.
راهبرد ایران سلطه نیست، بلکه راجع به درگیر کردن طرف مقابل است. اگر بتواند دشمنانش را به جنگی بکشاند که حلوفصل آن بیش از حد پرهزینه و خاتمه دادن به آن بیش از حد پیچیده باشد، به برتری در میدان نبرد نیاز ندارد.
وقتی جنگها دچار وقفه میشوند یا کُند پیش میروند، غریزه به تشدید تنش تمایل دارد؛ بمباران بیشتر، حمله به زیرساختهای انرژی و حتی در شرایط بحرانی، «نیروی زمینی»؛ در واقع فرض بر این است که قدرت بیشتر در نهایت نتیجه متفاوتی خواهد داد.
اما ایران هدفی منفعل نیست. این کشور پیش از این نشان داده که آماده تلافی در سراسر منطقه است و میتواند اهداف و داراییهای آمریکا در عربستان سعودی، امارات، قطر، کویت، بحرین، عمان، و همچنین در اردن و عراق را هدف قرار دهد. افزون بر این، حمله به سیستمهای انرژی ایران محدود نخواهد ماند بلکه به واکنش علیه همین کشورها و گسترش درگیری منجر خواهد شد.
محدودیت دیگری هم وجود دارد؛ طبق برآوردها، آمریکا تا پیش از این، حدود ۴۵ تا ۵۰ درصد از ذخایر موشکی کلیدی از جمله تقریبا ۳۰ درصد از موجودی موشکهای تاماهاوک خود را مصرف کرده است.
بنابراین، حقیقت تلخ(برای واشنگتن) این است که تشدید تنش دیگر تنها به تمایل مربوط نمیشود، بلکه به ظرفیت نیز بستگی دارد؛ و در هر جنگ گستردهتر، پرسشی که پیش میآید، ممکن است این باشد که چه اندازه از ظرفیت آمریکا باقی مانده است، نه اینکه تا کجا میتواند پیش برود.
پیامدها نیز فراتر از میدان جنگ هم خواهد رفت. پاسخ ایران حملات مداوم به (داراییهای آمریکا در)کشورهای همسایه، زیرساختهای برق، سوخت و آب آنها خواهد بود و با افزایش دما در تابستان، بخشهایی از منطقه را غیرقابل سکونت میکند.
تعداد قابل توجهی از افراد ناچار به ترک این کشورها خواهند شد و خطر ایجاد یک بحران آوارگی دیگر در مقیاسی گسترده وجود دارد. و حتی در چنین شرایطی، واقعیت اصلی تغییر نمیکند. ایران برای استقامت و مقاومت ساخته شده است؛ هر کارزار زمینی(حمله زمینی) احتمالا طولانی و فرسایشی خواهد شد. مهمتر این که، تشدید دور شدن از اصل مطلب است؛ به عبارت دیگر، مشکل کمبود نیرو نیست، بلکه فقدان هدف سیاسیای است که نیرو بتواند به طور واقعی به آن دست یابد.
مشکل دیگری که خاموشتر است و کمتر به چشم میآید اما به همان اندازه واقعیتی چشمگیر محسوب میشود، این است که به نظر نمیرسد آمریکا و اسرائیل اهداف نهایی کاملا همسو داشته باشند. موضع اسرائیل نشاندهنده تلاش برای نتایج حداکثری است؛ تضعیف عمیق و احتمالا غیرقابل بازگشت ساختار سیاسی ایران، یا حتی فروپاشی کامل حکومت.
در سوی مقابل، آمریکا به نظر میرسد که بین فشار و تهدید، مهار و مذاکره در نوسان است. اینها صرفا تفاوت در وجه تاکید نیستند بلکه تفاوت در راهبردی هستند. جنگهایی که بدون تعریف مشترک از پیروزی انجام میشوند، به ندرت به پیروزی واقعی میانجامند. در عوض این جنگها، فعالیت و اقدام نظامی مستمر بدون همگرایی راهبردی تولید میکنند و این یعنی حرکت دائمی، بدون پیشرفت محسوس در جهت حلوفصل جنگ.
بدون فرجام قابل رویت
در مقطعی لازم است که وضعیت را همانطور که هست توصیف کنیم. این جنگ دیگر جنگی نیست که به سمت نتیجه قطعی حرکت کند و به آن نزدیک شود. به ادعای نگارنده، این جنگ به الگوی مشخصی رسیده است؛ «حملات و توقفها، آتشبسهایی که تنها به اندازه جلوگیری از فروپاشی دوام میآورند و مذاکراتی که تنها به اندازه جلوگیری از شکست پیش میروند.»
افزون بر این، آتشبسها هم داستان خود را دارند. تمدید مکرر آنها نشاندهنده پیشرفت نه، بلکه نشاندهنده محدودیت است. واشنگتن تحت ریاست جمهوری دونالد ترامپ برای زنده نگه داشتن مذاکرات، پرهیز از تشدید بیشتر و پایان بخشیدن هرچه زودتر به جنگ انگیزههایی قوی دارد.
گزینههای دیگر یعنی جنگ منطقهای یا شوک اقتصادی جهانی، بسیار سختتر مدیریت میشوند. این تحولات به تهران اهرم میبخشد. در واقع، نیازی به تسلیم شدن نیست چرا که تاخیر به خودیِ خود، موضع تهران را تقویت میکند.
در این حالت، زمان یک مولفه بیطرف و خنثی نیست. هرچه درگیری طولانیتر شود، با حساسترین نقاط آسیبپذیری اقتصاد جهانی برخورد بیشتری خواهد داشت. بازارهای انرژی و مسیرهای تامین تحت فشار هستند و ذخایر محدود میشوند.
صنایع هواپیمایی، حملونقل دریایی، تولید و امثال آنها که به جریان پایدار سوخت وابستهاند، در معرض خطر بیشتری قرار میگیرند. آنچه در ابتدا یک درگیری منطقهای بود، حالا به مخاطرهای سیستمی تبدیل شده است. حتی اختلال محدود هم میتواند اثرات گستردهای بر قیمتها، زنجیرههای تامین و ثبات سیاسی داشته باشد. هرچه بنبست طولانیتر شود، فشار انباشته بیشتر و به شوک اقتصادی گسترده نزدیکتر خواهد بود.
واقعا چه کسی برتری دارد؟
به لحاظ نظامیِ صرف، پاسخ واضح است؛ آمریکا و اسرائیل برتری دارند. اما سرنوشت جنگها نه صرفا با توانایی نظامی بلکه از طریق اثر متقابل اهداف، هزینهها و زمان تعیین میشود.
در این معادله، موقعیت تهران قویتر از آن چیزی است که به نظر میرسد. ایران حد پایینتری برای موفقیت تعیین کرده، تابآوری بالاتری در مقابل فشار طولانی نشان داده است و قدرت تحمیل هزینهای فراتر از میدان جنگ را دارد.
مهمتر از همه، نیازی به پیروزی ندارد. فقط باید مانع از دستیابی دشمنان به اهدافشان شود. و تا اینجای کار، دقیقا همین کار را کرده است و این ما را به سوال اصلی بازمیگرداند؛ «آیا آمریکا و اسرائیل میتوانند در این جنگ پیروز شوند؟» اگر پیروزی به معنای مجبور کردن ایران به تسلیم یا تغییر بنیادی در موضع راهبردی تهران باشد، پاسخ روزبهروز اجتنابناپذیرتر میشود، آنها نمیتوانند.
آنچه میتوانند انجام دهند، ادامه دادن است. مدیریت درگیری، مهار گسترش آن و ایجاد چهارچوب فشار و محدودیت مانور ایران است؛ اما این پیروزی نیست.
خطر واقعی نه شکست، بلکه پافشاری بر باور این است که تنها کمی فشار بیشتر، کمی تشدید بیشتر یا کمی زمان بیشتر نتیجه متفاوتی به بار خواهد آورد. اگر این باور اشتباه باشد، (آمریکا و اسرائیل) در آستانه پیروزی نیستند. این جنگی است که به هیچ عنوان نمیتوان در آن برنده شد. جنگی برای ابد و یک روز...
ارسال نظر