واکنش سه‌قلوهای صومعه‌سرایی با رتبه‌های ۱۹، ۱۳۲ و ۱۳۳ به ادعای تقلب در کنکور/ یک بازنشسته چطور می‌خواهد هزینه بچه‌هایش را بدهد؟

به گزارش خبرگزاری رکنا، آنها می‌گویند رقابت میانشان بیشتر به کمک و همدلی شبیه بود و خانواده نیز پس از ۱۷ سال انتظار برای تولد سه‌قلوها، موفقیت آنها در کنکور را دومین معجزه زندگی خود می‌داند.

سه قلوهای صومعه‌سرایی حالا یکی از سوژه‌های شیرین کنکور امسال هستند؛ سه خواهر و برادری که سال‌ها کنار هم درس خواندند، با هم رقابت کردند، به یکدیگر کمک کردند و در نهایت هر سه در جمع رتبه‌های برتر کنکور قرار گرفتند. محمد(امید) رتبه ۱۹، مهدیس(هستی) رتبه ۱۳۲ و زهرا(آرزو) رتبه ۱۳۳ را به دست آورده‌اند؛  گفت‌وگو با خانواده احمدزاده را در ادامه بخوانید:

کدامیک از شما از رتبه خود راضی است و کدامیک وانمود می‌کند که راضی است؟

همه ما واقعاً راضی هستیم.

مهدیس، فکر می‌کنی یک عدد اختلاف بین رتبه تو و خواهرت برای چیست؟

من و خواهرم معدل‌هایمان هم خیلی به هم نزدیک است. معدل من ۱۹/۷۳ و معدل خواهرم ۱۹/۷۴ شده است؛ یعنی فقط یک صدم با هم اختلاف داریم. درصدهای کنکورمان هم تقریباً همین‌طور است و یکی دو درصد با هم اختلاف دارد. ما از بچگی مدام با هم بودیم. من و خواهرم خیلی به هم نزدیک‌تر بودیم و مدرسه‌مان هم یکی بود. برادرم طبیعتاً جدا بود.

این تله‌پاتی دوقلو بودن هم خیلی روی ما تأثیر داشته است. خیلی وقت‌ها این تله‌پاتی بین من و خواهرم زیاد اتفاق می‌افتد. مثلاً بعضی وقت‌ها من پیش مادرم می‌روم و حرفی را به او می‌زنم و چند دقیقه بعد آرزو می‌آید و دقیقاً همان حرف را دوباره به مادرم می‌گوید؛ همان جمله، با همان لحن، دقیقاً همان‌طور.

موقع کنکور پشت سر هم نشسته بودید یا جدا؟

بله. آرزو (زهرا) جلوی من بود و من هم پشت سر او نشسته بودم.

خانم احمدزاده(مادر سه قلوها)از ترتیب تولد بچه‌ها بگویید.

پسرم، محمد، امید، اول به دنیا آمد، بعد مهدیس، هستی، و پس از آن زهرا، آرزو، متولد شد. زمان تولدشان فاصله زیادی نداشت. در مجموع حدود ۲۰ تا ۳۰ ثانیه با هم فاصله داشتند.

محمد، تو چرا رتبه‌ات بهتر شد؟

من در آزمون استرسم نسبت به هستی و زهرا کمتر بود و فکر می‌کنم به همین دلیل عملکردم بهتر شد.

رتبه‌هایتان را چطور دیدید؟ با هم یا جداگانه؟

کنار هم بودیم، اما با یک فاصله زمانی خیلی کوتاه، در حد چند ثانیه.

بعد از دیدن رتبه‌هایتان واکنش‌تان چه بود؟

مادر:من در بالکن را باز کردم و می‌خواستم از خوشحالی داد بزنم و هر بار  همسرم مرا می‌گرفت و به داخل می‌آورد. آن‌قدر جیغ زدیم و بالا و پایین پریدیم که الان می‌گویم کاش آن موقع از خودمان فیلم گرفته بودم، اما کاملاً ناخودآگاه بود.

گفته بودند نتایج اصلی را فردا اعلام می‌کنند. من پایین بودم که پسرم گفت مثل اینکه نتیجه‌ها آمده است. وقتی بالا آمدم، دیدم هر سه نفر گوشی به دست، تمام مراحل را رفته‌اند و فقط باید دکمه را بزنند تا رتبه را نشان دهد. از هر کدام پرسیدم و گفتند: «من سایت را باز نمی‌کنم.» گفتم بچه‌ها، هر سه نفر همزمان باز کنید. اول دو دخترم باز کردند و بعد نفر آخر پسرم بود. بعد از آن با خوشحالی با هم بالا و پایین می‌پریدیم و واقعاً حس قشنگی بود.

اولین حس قشنگ زندگی من، به دنیا آمدن سه قلوها بعد از ۱۷ سال انتظار بود و بعد هم قبولی‌شان در کنکور که دومین معجزه بود.

آقای احمدزاده، شما تهران زندگی می‌کردید و ظاهراً مهاجرت معکوس به گیلان داشته‌اید؛ درست است؟

بله.

چند سال است که در گیلان ساکن هستید؟

از سال ۱۳۹۸ به گیلان آمدیم. تا کلاس ششم بچه‌ها تهران بودیم و بعد به شمال آمدیم و تا الان اینجا هستیم.

آقای احمدزاده، معمولاً آدم‌ها تصمیم می‌گیرند از شهرهای کوچک به شهرهای بزرگ بروند تا مثلاً بچه‌هایشان موفق‌تر شوند و به کلاس‌های کنکور دسترسی بیشتری داشته باشند. شما مهاجرت معکوس داشته‌اید و نتیجه خوبی هم گرفته‌اید. فکر می‌کنید چرا این اتفاق افتاد؟

همان چیزی که شما می‌فرمایید، ما هم چنین حسی داشتیم؛ نمی‌خواهم بگویم چنین حسی نداشتیم. خودم اصراری برای آمدن به اینجا نداشتم.

اولین دلیل هم همان حرف شماست که درست می‌فرمایید. من و همسرم چون بازنشسته بودیم، می‌توانستیم اینجا راحت باشیم، ولی بچه‌ها برای پیشرفت به امکانات بهتر، جاهای بهتر و دانشگاه بهتر نیاز داشتند. یک چیزی من را دلگرم می‌کرد و باعث می‌شد حسم را قوی نگه دارم و آن این بود که بچه‌ها سه قلو بودند و از نظر درسی پایه خیلی قوی داشتند.

وقتی سه قلوها کلاس چهارم و پنجم بودند، زمانی که کارنامه‌هایشان را می‌گرفتند یا وقتی به مدرسه مراجعه می‌کردم، مدیر و مسئولان مدرسه می‌گفتند: «اگر من جای شما باشم، برای این‌ها خرج می‌کنم؛ اگر هم دستم نرسد، فرش زیر پایم را می‌فروشم و برای این‌ها خرج می‌کنم، چون هم استعداد دارند و هم خودشان خواهان موفقیت هستند.»

این حرف‌ها من را بیشتر امیدوار کرد و در نهایت به «گوراب‌زرمیخ»، از توابع شهرستان صومعه‌سرا آمدم.

یادم است وقتی تهران بودیم و به بیمارستان می‌رفتم، می‌دیدم اکثر پزشکان یا شمالی‌اند یا اصالتاً شمالی هستند. با خودم می‌گفتم این‌ها کجا درس خوانده‌اند؟ می‌گفتم حتماً در گیلان درس خوانده‌اند و گیلان هم از نظر علمی قوی است. به اینجا، یعنی صومعه‌سرا، آمدم و دلم را قرص کردم. همسرم هم خیلی اصرار داشت که دوباره به اینجا بیاییم. می‌گفت با اوضاع امروزی، زندگی کردن در تهران خیلی سخت است.

اینجا یک زمین داشتیم و خانه‌ای ساختیم و در نهایت به اینجا رسید که خدا چنین هدیه‌ای به ما داد.

آقای احمدزاده، شما و همسرتان بازنشسته کجا هستید؟

من بازنشسته پست مرکزی تهران هستم و همسرم بازنشسته یک شرکت صنعتی است. همسرم با ۲۳ سال سابقه بازنشسته شده و خودم هم با ۲۷ سال سابقه بازنشسته شده‌ام.

بچه‌ها، برای کنکور چطور درس می‌خواندید؟ با هم درس می‌خواندید؟ رقابت می‌کردید؟ به هم کمک می‌کردید؟ برنامه درس خواندن‌تان چطور بود؟

محمد: برنامه‌ریزی ما در خانه سه‌نفره بود؛ یعنی سه نفری برنامه‌ریزی می‌کردیم، ولی نه اینکه با هم درس بخوانیم.

هر کدام در جای جداگانه درس می‌خواندیم، ولی برنامه‌مان یکی بود. برای کنکور هم یک رقابتی بینمان وجود داشت. هر کسی دوست داشت بهتر از بقیه باشد، اما آن‌قدر زیاد نبود که به چشم بیاید؛ بیشتر به هم کمک می‌کردیم.

 خیلی وقت‌ها مثلاً من (امید) چیزی را نمی‌دانستم و از آرزو و هستی می‌پرسیدم یا آنها از من سؤال می‌کردند.

فضای خانه این‌طور بود که با هم همدلی کنیم و به یکدیگر کمک کنیم. خیلی از کارهایمان را با هم انجام می‌دادیم. تحلیل آزمون‌هایمان را با هم انجام می‌دادیم.

آرزو: نزدیک کنکور که شده بود و می‌خواستیم تورق سریع کنیم و آزمون بزنیم، تورق سریع را با هم انجام می‌دادیم و نکاتی را که می‌دانستیم به یکدیگر می‌گفتیم.

انتخاب رشته‌تان چطور بود؟ انتخاب اول هر کدامتان چه بود؟

هستی: من انتخاب اولم را دندانپزشکی دانشگاه گیلان زده‌ام. البته ببینیم چه می‌شود، اما دندانپزشکی برایم اولویت دارد.

امید: من هم دندانپزشکی دانشگاه گیلان.

آرزو: اولویت اولم دندانپزشکی رشت است و بعد هم پزشکی رشت را دوست دارم.

یعنی هر سه نفرتان دندانپزشکی را دوست دارید؟

بله.

فکر می‌کنم با رتبه‌هایی که دارید همان رشته دندانپزشکی که انتخاب کرده‌اید قبول شوید. پدر و مادر دوست نداشتند پزشکی را انتخاب کنید؟

امید: چرا؛ بعضی از فامیل‌ها هم می‌گویند با رتبه‌هایتان می‌توانید به رشته پزشکی بروید و تخصص بگیرید.

اما من خودم دیگر زیاد حوصله ندارم درس بخوانم. می‌خواهم به رشته دندانپزشکی بروم که طول تحصیلش کمتر باشد؛ شش سال باشد.

امید چند ساعت در روز درس می‌خواندی؟

ما از پایه دهم برای کنکور می‌خواندیم، چون امتحان نهایی داشتیم. در پایه دهم روزانه شش تا هفت ساعت درس می‌خواندیم؛ در پایه یازدهم ۱۰ ساعت درس می‌خواندیم و سال دوازدهم هم به ۱۲ تا ۱۳ ساعت رسید و بعضی وقت‌ها حتی خیلی بیشتر شد.

آرزو: موقع امتحانات خیلی کم می‌خوابیدیم. مثلاً برای امتحان ادبیات، ساعت سه صبح بود که هنوز داشتیم آزمون نهایی کار می‌کردیم و دیر می‌خوابیدیم، در حالی که ساعت هفت هم باید بیدار می‌شدیم.

آقا و خانم احمدزاده، بچه‌ها بیشتر تحت تأثیر شما بودند و شما دوست داشتید که بچه‌ها این‌قدر درس بخوانند و تلاش کنند یا میل خودشان بود؟

مادر سه قلوها: خواسته خود بچه‌ها بود. اواخر و نزدیک کنکور بارها می‌شد که با بچه‌ها بحث می‌کردم و می‌گفتم بیرون بروید و هوایتان را عوض کنید.

یک جوری بود که بچه‌ها حتی برای غذا هم پایین نمی‌آمدند. من غذا را داخل ظرف می‌ریختم، با سینی بالا می‌بردم و به هر کدام می‌دادم و آنها در اتاقشان غذا می‌خوردند. یا آنها را به پذیرایی می‌آوردم و وقتی غذا را می‌خوردند، خودم می‌رفتم و جمع می‌کردم.

بچه‌ها یکسره فقط درس می‌خواندند. یک وقت‌هایی واقعاً وحشتناک بود؛ نه رفت‌وآمدی داشتند و نه تفریحی. مثلاً برای تعطیلات عید و سیزده‌بدر، کل فامیل جمع شده بودند و ۴۰ تا ۴۵ نفر بیرون رفتیم، اما این سه قلوها در خانه ماندند و درس خواندند.

من همیشه می‌گفتم: «خدایا این روزهایشان را ببین و نتیجه تلاششان را به آنها بده.» خدا را شکر که خداوند در حقشان لطف کرد و نتیجه زحمتشان را به آنها داد.

فکر می‌کنم اگر استرس روز امتحان را نداشتند، نتایجشان خیلی بهتر از این می‌شد. با توجه به امتیازهایی که از قلم‌چی، ماز یا آزمون‌های مدرسه می‌آوردند، انتظار رتبه تک‌رقمی برایشان داشتم. رتبه پسرم، باز خدا را شکر، بهتر شده و حق آرزو و هستی هم رتبه تک‌رقمی یا دو رقمی بود.

مشاورشان هم همین انتظار را داشت. باز هم خدا را شکر که بالاخره توانستند موفق شوند./ دنیای اقتصاد 

 

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1256656
  • گوسفند Babydoll گوسفند پشمی مینیاتوری