فیلم گفتگو با ارتشی قهرمان ایران / او به تنهایی جلوی یک جنگ بزرگ را گرفت/ روایت آنچه  ۱۷ مرداد ۱۳۷۷ در سفارت ایران در مزار شریف گذشت

به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا، ۱۷ مرداد ۱۳۷۷، روزی که بعدها در تقویم ایران به نام «روز خبرنگار» ثبت شد، برای ۱۰ ایرانی حاضر در کنسولگری ایران در مزارشریف معنای دیگری داشت؛ ۹ نفر کشته شدند و تنها یک نفر زنده ماند. الله‌مدد شاهسون، سرهنگ ارتش جمهوری اسلامی ایران، ۱۹ روز را میان ترس، اسارت و فرار سپری کرد تا خود را به ایران برساند؛ روایتی که همچنان یکی از ناگفته‌ترین فصل‌های آن روز تاریخی است.

۱۷ مرداد ۱۳۷۷ یکی از تلخ‌ترین روزهای تاریخ دیپلماسی ایران در افغانستان است؛ روزی که در جریان حمله به کنسولگری ایران در مزارشریف، ۹ نفر از حاضران در این نمایندگی به شهادت رسیدند. در میان آنها محمود صارمی، خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران (ایرنا)، نیز حضور داشت؛ خبرنگاری که نامش بیش از دیگر قربانیان این حادثه در حافظه عمومی ایران ماند و ۱۷ مرداد پس از آن به عنوان «روز خبرنگار» در ایران نام‌گذاری شد.

اما در کنار محمود صارمی، هشت نفر دیگر نیز در آن روز جان خود را از دست دادند؛ افرادی که هر یک روایتی از آن حادثه با خود داشتند. از میان ۱۰ نفری که آن روز در کنسولگری ایران در مزارشریف حضور داشتند، تنها یک نفر زنده ماند؛ الله‌مدد شاهسون، سرهنگ ارتش جمهوری اسلامی ایران.

سرهنگ شاهسون در گفت‌وگو با خبرنگار اجتماعی رکنا، روایت خود از آنچه در ۱۷ مرداد ۱۳۷۷ گذشت را بازگو کرد.

خبرنگار: می‌خواهم درباره روز ۱۷ مرداد ۱۳۷۷ بپرسم. آن روز چه اتفاقی افتاد؟ همه در این روز درباره محمود صارمی، خبرنگار ایرنا، صحبت می‌کنند و از او یاد می‌شود، اما ۹ نفر دیگر نیز آن روز در آنجا حضور داشتند که به شهادت رسیدند. شما تنها بازمانده آن روز هستید. چه اتفاقی افتاد؟

الله‌مدد شاهسون: ما ۱۰ نفر بودیم. یک نفر از آنجا زنده خارج شد و آن من بودم. ۹ نفر شهید شدند که یکی از آنها محمود صارمی عزیز بود. به‌حق از آقای صارمی یاد می‌شود. ایشان انسانی وظیفه‌شناس و بسیار شجاع بود.

در سفارتخانه‌های کشورهای مختلف، وابستگان نظامی نیز حضور دارند و من تنها ارتشی حاضر در آنجا بودم.

خبرنگار: از چه زمانی به آنجا رفتید؟

شاهسون: سال ۱۳۷۷؛ حدود سه ماه پیش از حادثه. زمانی که به آنجا رفتم، طالبان حرکت خود را آغاز کرده بود و پس از مدتی راکت‌باران را شروع کرد تا شمال افغانستان را تصرف کند.

ما در مزارشریف بودیم و با حضور من، کنسولگری مزارشریف به سفارت تبدیل شد و سفیر نیز به آنجا آمد؛ زیرا کابل در اختیار طالبان بود.

ما لحظه‌به‌لحظه پیشروی طالبان را رصد می‌کردیم. طالبان از سمت بالامرغاب شروع کردند و شهرهایی مانند قیصار، المار، میمنه، شبرغان، بالامرغاب و سرپل را تصرف کردند و در نهایت به مزارشریف رسیدند. همه این تحولات را دنبال می‌کردیم.

می‌دانستم این خطر ما را تهدید می‌کند. مرتب نامه می‌نوشتم و در نهایت آقای بروجردی، که آن زمان نماینده ویژه ایران در امور افغانستان بود، از طریق سلسله‌مراتب خود موضوع را پیگیری کرد، اما در مجموع با انتقال ما موافقت نشد و در مزارشریف ماندگار شدیم.

خبرنگار: چرا با انتقال شما موافقت نشد؟

شاهسون: دلیلش این بود که از حزب وحدت حمایت می‌کردند. معتقد بودند حضور ما موجب قوت قلب حزب وحدت می‌شود و آنها با حضور ما قدرت بیشتری پیدا می‌کنند.

چند سال قبل، زمانی که طالبان برای نخستین بار به مزارشریف حمله کرده بود، نیروهای حزب وحدت مقابل آنها ایستاده و طالبان را عقب رانده بودند. نظرشان این بود که حضور ما بار دیگر موجب تقویت روحیه آنها خواهد شد.

این تصمیم اشتباه بود. من بارها در این‌باره نامه نوشتم و تأکید کردم که ماندن ما در آنجا تصمیم درستی نیست و باید منتقل شویم، اما در نهایت در مزارشریف ماندیم.

تا اینکه آن روز فرا رسید. طالبان اطراف مزارشریف مستقر شده بودند و شرایط را برای حمله به داخل شهر آماده می‌کردند.

اصولاً زمانی که طالبان به شهرها حمله می‌کردند، نیروهای پاکستانی که آنها را همراهی می‌کردند، زمینه ورودشان را فراهم می‌کردند و با عوامل داخل شهر، فرماندهان و مسئولان هماهنگ می‌شدند تا شهر را تقریباً بدون درگیری تصرف کنند.

در مزارشریف نیز آنها در حومه شهر مستقر بودند.

تا اینکه ۱۷ مرداد فرا رسید. صبح زود بود و هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود. معمولاً در آن ساعت به اتاق کارم می‌رفتم.

وقتی به اتاق کارم رفتم، متوجه شدم ژنرال عرب، فرمانده لشکر ۱۸ بلخ، با آقای محقق، وزیر کشور، صحبت می‌کند. آنها می‌گفتند طالبان از سمت کود و برق وارد مزارشریف می‌شوند.

پرسیدند: «چه کار کنیم؟»

پاسخ داده شد: «هلیکوپتر هست؛ سوار شویم و فرار کنیم.»

تکلیف روشن شد.

همه ما در سفارت بودیم؛ همان ۱۰ نفر. در سفارت را بسته بودیم و عوامل نگهبانی نیز محل را ترک کرده بودند.

تصمیم گرفتیم جلسه‌ای تشکیل دهیم و درباره شرایط صحبت کنیم.

جلسه را در زیرزمین وزارت خارجه تشکیل داده بودیم و درباره برخی مسائل صحبت می‌کردیم که در زدند.

شهید فلاح به سمت در رفت و آن را باز کرد. ایشان تجربه حضور در افغانستان داشت و پنج سال در این کشور خدمت کرده بود. گفت: «اینها وارد می‌شوند و ما را داخل سفارت محدود می‌کنند و می‌گویند تحت نظر ما هستید.»

به همین دلیل خودش رفت و در را باز کرد. حدود ۱۰ تا ۱۲ نفر به همراه او وارد همان زیرزمین شدند.

در آنجا ما را تهدید کردند و می‌پرسیدند: «بقیه‌تان کجاست؟»

در نهایت داخل سفارت و اتاق‌ها را بررسی کردند. یکی از دوستان نیز داخل اتاق خود بود که او را آوردند و به ما ملحق شد.

پس از آن، ما را به اتاق دیگری در طبقه همکف منتقل کردند. در آنجا یکی از آنها گفت: «من می‌توانم با تلفن پاکستان صحبت کنم.»

شهید فلاح گفت: «می‌توانی»، اما او مقابل ما صحبت نکرد.

جیب‌های ما را گشتند. مقداری پول همراه داشتم که بخشی از آن را داخل جورابم گذاشته بودم.

پس از آن، ما را به زیرزمینی که در انتهای سفارت قرار داشت منتقل کردند.

لحظه تیرباران؛ روایت تنها بازمانده از زیرزمین سفارت مزارشریف

خبرنگار: رفتار طالبان با شما چگونه بود؟

الله‌مدد شاهسون: تعدادشان مشخص بود. رفتارشان خشن و وحشیانه بود و نمی‌شد با آنها گفت‌وگو کرد. سه، چهار نفر از آنها عوامل اصلی بودند. رفتاری که بعداً انجام دادند نشان داد که از ابتدا با هدف از بین بردن ما آمده بودند.

پس از انتقال ما به زیرزمین، دو نفر از آنها ایستادند و پرسیدند: «گاوصندوق، کلیدش کجاست؟»

شهید ریگی گفت: «برویم گاوصندوق را باز کنیم و در آن را بشکنیم؛ ما کلید نداریم.»

دو نفر برای پیدا کردن گاوصندوق رفتند.

من با یکی از آنها صحبت می‌کردم. از زمانی که در ارتش ایران بودم، یادگیری زبان پشتو را آغاز کرده بودم و مقداری از این زبان را می‌دانستم. به او گفتم: «ما مصونیت سیاسی داریم. با ما چه کار می‌کنید؟ اجازه دهید با فرمانده‌تان صحبت کنیم.»

در همین زمان، آقای شهیدی پشت سر من نشسته بود و تلاش می‌کرد با تلفن تماس بگیرد. او با مشهد تماس گرفت و آخرین وضعیت ما را اطلاع داد.

خبرنگار:  چطور توانستید با مشهد تماس بگیرید؟ اجازه داده بودند؟

شاهسون: همان‌طور که گفتم، رفتارشان حالت خاصی داشت. دو نفر از آنها را مقابل در گذاشته بودند و بقیه برای پیدا کردن گاوصندوق رفته بودند.

یکی از آنها مقابل من ایستاده بود و من با او صحبت می‌کردم. پشت سر من، شهید ریگی چهارزانو نشسته بود. تلفن را برداشت، شماره‌گیری کرد و موفق شد با مشهد تماس بگیرد و وضعیت ما را اطلاع دهد.

در همان لحظه، پای یکی از افراد به تلفن خورد و تماس قطع شد.

چند لحظه بعد، آنها از پله‌ها پایین آمدند. وقتی وارد شدند، کنار دیوار ایستادند، اسلحه‌هایشان را بالا بردند و به سمت ما تیراندازی کردند.

پس از شنیدن دو، سه گلوله، خودم را به سمت میزی که مقابل در قرار داشت انداختم. میز به شکلی بود که قسمت گود آن به سمت داخل قرار داشت. سرم را داخل گودی میز بردم، در حالی که پاهایم بیرون بود.

شهید ریگی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و روی پای من افتاد و همان‌جا جان باخت.

پس از مدتی که زیر میز ماندم، آنها محل را ترک کردند. بلند شدم و متوجه شدم پایم خونریزی دارد. شهید ریگی را از روی پایم کنار زدم و پایم را حرکت دادم. دیدم آسیب جدی ندیده و هنوز می‌توانم آن را حرکت دهم.

تلفن را برداشتم و شماره‌گیری کردم. تلفن بوق می‌خورد، اما نتوانستم تماس برقرار کنم.

روی میز رفتم و از آنجا حیاط را نگاه کردم. حیاط دیده می‌شد، اما کسی در آنجا نبود.

پایین آمدم و دیدم دو نفر از بچه‌ها هنوز زنده‌اند.

یکی از آنها شهید نوروزی بود که گفت: «سوختم، خلاصم کن.»

شهید نوری نیز به دیوار تکیه داده بود و ناصری روی بدنش افتاده بود. او درخواست کمک کرد.

او را بلند کردم و دیدم به قسمت بالاتنه‌اش تیر نخورده و گلوله به پاهایش اصابت کرده است. حالت جسمی نامتعادلی داشت. او را به انتهای میز تکیه دادم.

خودم نگران بودم که آنها ممکن است بازگردند. باید هرچه سریع‌تر محل را ترک می‌کردم. به همین دلیل از آنجا خارج شدم.

خبرنگار: محمود صارمی کجا بود؟

شاهسون: آقای صارمی نیز در همین اتاق و همراه ما بود.

در آن لحظه تعدادی از بچه‌ها را می‌دیدم که مقابل چشمم بودند. من ارادت خاصی به آقای صارمی داشتم. با ایشان دوست و رفیق بودیم و همان‌جا ارتباط نزدیکی پیدا کرده بودیم.

اگر بخواهم جزئیات بیشتری بگویم، ایشان یک ماه قبل آپاندیسش را عمل کرده و به ایران رفته بود. پس از بازگشت، تنها دو روز از حضور مجددش گذشته بود که این حادثه اتفاق افتاد.

ایشان نیز در همان اتاق بود.

تعداد دقیق افراد را ندیدم؛ در آن لحظه خودم زیر دست‌وپا بودم. اتاق کمتر از سه در چهار متر بود؛ فضایی کوچک و فشرده که دو میز نیز در آن قرار داشت.

۱۹ روز فرار تا رسیدن به ایران؛ روایت تنها بازمانده مزارشریف

الله‌مدد شاهسون: من آقای صارمی را در آن لحظه ندیدم، اما تعدادی از بچه‌ها را دیدم که مقابل چشمم بودند و در نهایت از آنجا خارج شدم.

در کوچه در حال فرار بودم که با سید برخورد کردم؛ فردی افغان که راننده سپاه پاسداران بود.

به حسینیه‌ای که او در آنجا بود رفتم و از او خواستم برای نجات نوری که زنده مانده بود، کمک کند و او را به حسینیه بیاورد. گفت: «شب می‌روم.»

حدود ۲۰ دقیقه بعد، نیروهای اصلی طالبان با یک خودروی ضدگلوله آمدند، وارد سفارت شدند و افراد خود را روی پشت‌بام سفارت مستقر کردند.

شب، پیکر شهدا را به مدرسه سلطانیه، پشت سفارت، منتقل کردند و آنجا گذاشتند.

در همان شب، رادیوی سید را گرفتم و مصاحبه‌ای را که با بی‌بی‌سی انجام داده بودند شنیدم. آنها گفته بودند: «ما وارد سفارت شدیم و دیپلمات‌های ایران در آنجا نبودند. احتمالاً آنها هنگام فرار با نیروهای حزب وحدت یا همراه آنها فرار کرده‌اند یا در مواجهه با نیروهای ما کشته شده‌اند.»

این روایت درست نبود. آنها با توجه به ارتباطی که با پاکستانی‌ها داشتند، تلاش کردند واقعیت ماجرا و عوامل پشت آن را گمراه‌کننده جلوه دهند.

من سه روز در حسینیه ماندم و پس از آن همراه سید از آنجا خارج شدیم.

خبرنگار: در این مرحله اسیر شدید؟

شاهسون: بله، اسیر شدیم و بعد از اسارت نیز نجات پیدا کردیم.

خبرنگار: ماجرا چگونه بود؟

شاهسون: اصل ماجرا این بود که تصمیم گرفتیم از آنجا خارج شویم. چون همه راه‌ها بسته بود، قصد داشتیم به حاشیه مزارشریف و خانه خواهر سید برویم.

روز سوم، طالبان اجازه دادند مردم وارد شهر شوند، خرید کنند و امور روزمره خود را انجام دهند.

من لباس کاملاً افغانی پوشیده بودم و همراه سید حرکت کردیم. به جایی رسیدیم که آب از زیر پلی عبور می‌کرد. هنگام عبور از پل، من جلوتر حرکت می‌کردم.

افراد مسلح ایستادند. برگشتم و به سید گفتم: «تو جلو برو.»

او جلو رفت و او را هدایت کردند.

در بالای یک بلندی، حدود ۲۰ نفر را اسیر گرفته بودند. سید را نیز اسیر کردند و من هم به آنها رسیدم.

از من پرسیدند: «کجا می‌روی؟» و سپس گفتند: «تو فرمانده هستی؟»

ساختمانی در آنجا بود که حدود ۱۵۰ نفر را در آن اسیر کرده بودند.

بعد که قاضی‌القضات آمد، با شلاق به افراد می‌زد و هم‌زمان می‌پرسید چه کسی هستند، از کجا آمده‌اند و برای چه آمده‌اند.

دفعه دوم که آمد، از ابتدا به سمت در حرکت کرد. سید اول نشسته بود.

پرسید: «شیعه یا سنی؟»

سید گفت: «سنی هستم.» سپس رفت و فرد دیگری را نیز آزاد کرد.

به من که چهارزانو نشسته بودم و خونریزی پایم را پنهان کرده بودم نیز گفت: «تو هم بلند شو و برو.»

من هم بلند شدم و خارج شدم.

تصور می‌کنم دلیل این تصمیم این بود که تا حدودی چهره‌ام شبیه خود طالبان شده بود و آنها بیشتر نسبت به هزاره‌ها و نیروهای حزب وحدت حساسیت داشتند؛ زیرا پیش‌تر از سوی آنها آسیب دیده بودند.

در نهایت به سید رسیدیم و دوباره به حسینیه رفتیم.

فردای آن روز، با خودروهایی که مسافر به شبرغان منتقل می‌کردند، از آنجا خارج شدیم.

آن شب، در آخر وقت، سید به من خبر داد و فردای آن روز همراه من آمدند. همسر و فرزندان پزشکی که یک ماه قبل محمود صارمی را به ایران منتقل کرده بود، در آنجا مانده بودند.

خبرنگار: یعنی یک ماه قبل؟

شاهسون: بله. او برادر سید بود. همسر و فرزندانش نیز آمده بودند و به سید پناه آورده بودند. به‌طور اتفاقی متوجه این موضوع شدم.

خواهر سید نیز همراه ما بود و شوهرش برای کار به شبرغان رفته بود.

در نهایت، با این پوشش خانوادگی حرکت کردیم و از ایست‌های بازرسی عبور کردیم. مسیر بسیار خطرناک بود.

من نقش فردی لال را بازی می‌کردم.

به شبرغان رسیدیم، اما راه‌ها بسته بود. دوباره تصمیم گرفتیم به مرکز افغانستان برویم و به نیروهای خلیلی بپیوندیم.

به سرپل رفتیم و همراه خانواده آنها و با یک الاغ حرکت کردیم. به منطقه‌ای رسیدیم و وارد قلعه شدیم، اما دیدیم مسیر بسته است.

هدف ما بلخاب بود، اما نیروهای طالبان آنجا را نیز تصرف کرده بودند.

دوباره برگشتیم و از مسیر سرپل به شبرغان رفتیم. این بار از شبرغان با خودروی طالبان حرکت کردیم و به سمت اندخوی رفتیم.

در مجموع، از مسیر فیض‌آباد، قیصار، المار، میمنه، بالامرغاب و در نهایت هرات عبور کردیم.

از هرات نیز با روش‌هایی که هرکدام داستان خاص خود را دارد، حرکت کردیم.

پس از ۱۹ روز، وارد مرز دوغارون شدم.

«نامه زدم و جلوی جنگ را گرفتند»؛ روایت تنها بازمانده مزارشریف از روزهای پس از فرار

الله‌مدد شاهسون: مهم‌ترین مسئله این حادثه این بود که تلاش می‌کردم خودم را به ایران برسانم. در راه متوجه شدم نیروهای ایران در مرز صف‌آرایی کرده‌اند و قصد دارند برای جنگ با طالبان وارد عمل شوند.

تلاش کردم خودم را به این نیروها برسانم و بگویم این اقدام اشتباه است.

می‌خواستم به آنها بگویم کسانی که ما را کشتند، پاکستانی بودند، نه طالبان. عوامل و نیروهای پشت این ماجرا نیز همان‌ها بودند.

در نهایت به تهران آمدم و موضوع را توضیح دادم؛ در حالی که هنوز لباس افغانی بر تن داشتم. موضوع مورد توجه قرار گرفت.

بعدها آقای حسن روحانی، که آن زمان دبیر شورای عالی امنیت ملی بود، در توضیحی گفت که در مکه بوده و به او اطلاع داده‌اند قصد حمله وجود دارد. او گفته بود تا زمان بازگشتش دست نگه دارند. سفر مکه را نیمه‌کاره رها کرده و به ایران آمده بود.

من هم پس از بازگشت، گزارش و نامه‌نگاری کردم و تأکید کردم که ورود ایران به جنگ، تصمیم درستی نیست. در نهایت با انتقال این اطلاعات و بررسی موضوع، از آغاز یک جنگ جلوگیری شد.

این برای من یکی از مهم‌ترین اتفاقات دوران کاری‌ام بود؛ اینکه بعد از آن حادثه، در حالی که خودم ۱۹ روز برای نجات جانم جنگیده بودم، توانستم خودم را به ایران برسانم و درباره آنچه واقعاً در مزارشریف اتفاق افتاده بود توضیح بدهم و مانع تصمیمی شوم که می‌توانست ایران را وارد یک جنگ طولانی کند.

اگر آن جنگ آغاز می‌شد، سال‌ها درگیر آن می‌بودیم و شاید این همان چیزی بود که بسیاری از عوامل پشت صحنه به دنبال آن بودند.

این خلاصه‌ای از آن چیزی بود که اتفاق افتاد. اگر بخواهیم تمام جزئیات را بیان کنیم، شاید یک سال زمان و حداقل یک ساعت و نیم روایت لازم باشد.

خبرنگار: پس از این روزهای سخت، زمانی که وارد کشور شدید، چه استقبالی از شما شد؟ مدال یا تقدیری دریافت کردید؟

شاهسون: واقعیت این است که با من برخورد بدی نشد. پس از بازگشت و توضیح ماجرا، برای مسئولان همه‌چیز روشن شد.

البته درباره این حادثه تحقیق کردند و بررسی کردند که آیا اظهارات من درست است یا خیر. در نهایت همه به این نتیجه رسیدند که آنچه من گفته‌ام، درست بوده است.

حتی خود طالبان نیز نامه‌ای به وزارت خارجه ایران ارسال کرد و تأیید کرد که آنچه من گفته‌ام درست است و اشکال از این جهت بوده که در شرایط جنگی، نیروهای ایران از آنجا خارج نشده بودند.

در یک مورد دیگر نیز وزیر امور خارجه طالبان گفت: «اینهایی که آمدند آنجا طالب بودند، ولی از طالبان نبودند.»

بنابراین مطالبی که من مطرح کردم، از ابعاد مختلف تأیید شد.

آقای افسر ابراهیمی، نماینده ویژه سازمان ملل، نیز با من صحبت کرد. سپس به وزارت خارجه رفت و گفت: «ایشان قهرمان ملی کشور شماست. باید مورد توجه قرار گیرد و تحت نظر پزشک باشد؛ فشار سنگینی را تحمل کرده است.»

اما این اتفاق نیفتاد.

پس از سه، چهار سال که در تهران ماندم، همسرم فوت کرد.

دیگر گفتم نمی‌توانم بمانم. همسرم به دلیل فشارهایی که از این حادثه متحمل شده بود، دچار فشار خون شده بود. حتی در این‌باره نامه نوشته و گفته بودم ممکن است او را از دست بدهم، اما در نهایت فوت کرد.

گفتم دیگر نمی‌مانم و بازنشسته شدم.

خبرنگار:  در نهایت مدالی به شما داده نشد؟

شاهسون: نه، مدالی داده نشد؛ در حالی که گفته بودند باید مدال بدهند. قانون نیز صراحت دارد که به دلیل شجاعت باید مدال داده شود.

من باید درجه می‌گرفتم. زمانی که سرهنگ تمام بودم، در آن شرایط باید به من درجه می‌دادند.

گفته بودند مدال و درجه به من تعلق می‌گیرد و وعده آن را داده بودند، اما عملی نشد.

با این حال، امروز هر جای ایران که می‌روم، مردم اگر متوجه شوند من چه کسی هستم، محبت می‌کنند. این محبت مردم برای من جبران همان چیزی است که قرار بود مسئولان به من بدهند.

در عین حال خوشحالم که همان مدال را به من ندادند که بعد منتش را بر سرم بگذارند. مردم به من محبت می‌کنند و از این بابت خوشحالم.

اینکه بتوانید از آن صحنه سالم خارج شوید، خود ارزشمند است؛ و اینکه بتوانید پس از آن، چنین تحلیلی ارائه دهید و از وقوع یک جنگ جلوگیری کنید، اهمیت بیشتری دارد.

اگر آن جنگ آغاز می‌شد، سال‌ها درگیر آن می‌بودیم و شاید این همان چیزی بود که بسیاری از عوامل پشت صحنه به دنبال آن بودند. خوشبختانه این اتفاق نیفتاد.

 

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1237178

اخبار تاپ حوادث