به گزارش رکنا، فرزند آخر است و از همان نوجوانی آرام و قرار نداشت و هیچ کاری را به پایان نمی رساند و مدام از این شاخه به آن شاخه می پرید. نصیحت های پدر بیمارش راه به جایی نمی برد و او کار خودش را می کرد. پسر جوان می گوید: به خاطر شرارت و دزدی هایم اهالی روستا از دستم خسته شده بودند. مدام برای آن ها دردسر درست می کردم و گاهی با چند تن از دوستان بدتر از خودم به خانه های روستاییان دستبرد می زدم. این کار ادامه داشت تا این که یک شب پدرم به من تذکر جدی داد و تهدید کرد که یا سر به راه شوم یا من را به مال باختگان عصبانی تحویل می دهد چون دیگر تحمل آه و نفرین آن ها را ندارد. البته بعدها متوجه شدم پدرم جبران مافات کرده و حق مال باخته ها را داده است. وقتی دیدم اوضاع نامناسب است قول دادم یک کار آبرومندانه را در پیش بگیرم. پسر جوان روستا را ترک می کند و در شهر کنار یکی از دوستان پدرش مشغول کار نقاشی ساختمان می شود. به خاطر پشتکارش بعد از گذشت مدتی در حرفه نقاشی استادکار می شود و مغازه ای برای خود دست و پا می کند و رونقی به کسب و کارش می دهد اما این ماجرا زیاد دوام نمی آورد. نقاش جوان به خاطر مجرد بودنش اهل پس انداز نبود و بیشتر درآمدش را خرج رفیق بازی می کرد. او می گوید: هر بار که کارم رونق می گرفت پای دوستان ناخلف ام به محل کارم باز می شد و آن ها با ترفندهای مختلف سعی می کردند من را از کار نقاشی ساختمان دلسرد کنند و مدام در گوشم نجوا می کردند به جای کار کمی با آن ها به تفریح بروم و از دوران مجردی ام لذت ببرم.

کم کم حرف های پوچ و گمراه کننده دوستانم در من اثر کرد و مثل قبل به کیفیت کارم اهمیت نمی دادم و از سرم باز می کردم، این کارم مدتی ادامه پیدا کرد تا جایی که به جای رنگ کردن دیوار و سقف خانه، به اصطلاح مشتری را رنگ می کردم چون کم کاری و کم فروشی می کردم.

بالاخره با ادامه کم فروشی در کارم با نق زدن های بحق مشتریان از کار نقاشی ساختمان خسته شدم و آن را رها کردم و مثل سابق با دوستان نابابم خیابان ها را متر می کردم. خوشگذرانی من زیاد دوام نیاورد چون پس اندازم ته کشید و روز از نو و روزی از نو شد. پسر جوان به خاطر بی پولی نه تنها از تفریح و خوشگذرانی عقب می افتد بلکه پیش دوستانش اعتبار و جایگاهش را از دست می دهد و این ماجرا بدجور او را بی تاب و عصبانی می کند. پسر بی تجربه خطای بزرگ تری را مرتکب می شود و تصمیم می گیرد با هر ترفند و قانون گریزی شده سری در سرها در بیاورد.

پسر زندانی می گوید: روزی حین خیابان گردی یکی از دوستانم را دیدم که سر و وضعش نشان می داد کار نان و آب داری برای خودش دست و پا کرده است.

با رد و بدل شدن چند کلام بین ما متوجه شدم در کار خلاف است و به من گفت اگر نترسم خیلی زود به آرزوهای دور و درازم می رسم و او یقین دارد من توان انجام این کار را دارم. بعد از کمی سبک و سنگین کردن و به خاطر حرف های دوستانم که به دلیل بی پولی تحقیرم می کردند قبول کردم با او همدست شوم. چند روز از دیدارمان گذشت تا این که رسماً وارد کار جا به جایی مواد برای دوستم شدم و هر بار بابت حمل و جابه جایی مواد پول خوبی گیرم می آمد.

البته هر بار با دلگرمی های پوچ دوستم و به نوعی هندوانه گذاشتن زیر بغل ام جسور و حریص تر می شدم برای همین سعی می کردم خودم را بالا بکشم تا تلافی بی محلی های دوستانم را سرشان در بیاورم و از طرفی مایه افتخار پدر و مادر پیرم شوم. پسر زیاده خواه مدام در این افکار باطلش غوطه ور است و روز و شب خود را با این رویاها سپری می کند. چند بار که مواد سنتی را جا به جا می کند وسوسه به جانش می افتد و او را به سوی باتلاق مواد صنعتی سوق می دهد. یک روز همه چیز آماده می شود و پسر طمع کار مواد قابل توجهی را از نوع صنعتی در یک ساک جاسازی می کند و خوشحال به سمت مقصد راه می افتد. او با لحنی پشیمان می گوید: روز حادثه وقتی با مقدار زیادی مواد صنعتی راه افتادم در مسیر در خیال باطلم نقشه های رویایی می‌کشیدم.

به قول معروف تا خوشبختی خیال انگیز چند قدم بیشتر نمانده بود تا این که حین تحویل محموله به خریدار ناگهان دستبند سرد قانون بر دستم نشست و بالن آرزوهایم که با طمع باد شده بود، سوراخ شد و سقوط کرد و سر از زندان در آوردم. تا به خودم آمدم دیدم حکم حبس برایم بریده شده است و باید سال های زیادی را پشت میله های زندان سپری کنم. الان بیش از 4سال است که تاوان بلند پروازی هایم را در زندان می پردازم.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟