پرونده کدخبر: 233474 ارسال پرینت 6

رکنا: ای کاش حمید را هیچ وقت در خیابان ملاقات نمی کردم و به این رابطه دوستی ادامه نمی دادم چرا که نتیجه این دوستی هوس آلود به جایی رسید که اکنون با دو فرزند آواره و بی سرپناه شده ام و ...

زن جوان در حالی که همراه دو کودکش به کلانتری پناه آورده بود با چشمانی اشکبار و غم انگیز به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری گلشهر مشهد گفت: از ابتدای زندگی ام روز خوش ندیدم. در ازدواج اولم همسرم دچار اعتیاد شدیدی بود که با تحمل سختی ها و رنج های بسیاری مجبور به طلاق از او شدم و با پذیرفتن حضانت تنها فرزندم به خانه پدرم بازگشتم. این در حالی بود که پدرم وضعیت مالی خوبی نداشت و به زحمت هزینه و خرج و مخارج زندگی خودشان را تامین می کرد. مدتی بعد با جوانی در خیابان آشنا شدم و با او رابطه دوستی برقرار کردم. در پی این رابطه خیابانی حمید پیشنهاد ازدواج داد. خانواده من به دلیل مشکلات اقتصادی که داشتند مخالفتی نکردند و حمید بدون اطلاع خانواده اش مرا عقد کرد. اما وقتی این موضوع لو رفت، خانواده حمید به شدت از ازدواج ما ناراحت شدند و با طرد حمید، از هر نوع کمک مالی به او دریغ کردند اما حمید توانست با قسط و قرض فراوان منزل کوچکی را اجاره کند تا زندگی مشترکمان را شروع کنیم. حمید با درآمد اندکش با مشکلات مالی زیادی روبه رو شد. از یک سو فشار اقتصادی و از سوی دیگر فشار روحی و ملامت های پدر و مادرش روحیه حمید را ضعیف و شکننده کرده بود تا جایی که دچار ناراحتی روحی شد و به مصرف قرص های اعصاب و روان روی آورد. مدتی بعد خانواده او با به دنیا آمدن دخترم و دیدن اوضاع به هم ریخته حمید اجازه دادند که ما در اتاقی در منزل مسکونی شان زندگی کنیم تا کمی از بار سنگین زندگی از دوش حمید کاسته شود. زندگی در کنار مادرشوهر و نگاه های سرد و بی روح آن ها مرا عذاب می داد و آرامش و راحتی را از من گرفته بود اما چاره ای جز سکوت و ساختن نداشتم. اما همسرم نمی توانست سرزنش های خانواده اش که مدام می گفتند «چرا با یک زن مطلقه و بچه دار ازدواج کردی؟! »را تحمل کند. خانواده حمید همواره به او سرکوفت می زدند که «تو اگر زن می خواستی به ما می گفتی تا بهترین دختر را از یک خانواده سرشناس و پولدار برایت انتخاب کنیم...» این سخنان و حرف هایی که درباره ازدواج ما گفته می شد هر روز بیشتر اعصاب حمید را به هم می ریخت تا این که شب ها نمی توانست به راحتی بخوابد. هر روز مصرف قرص های آرام بخش را افزایش می داد. روزها به همین ترتیب سپری می شد تا این که همسرم به دلیل استفاده بیش از حد قرص های اعصاب و روان دچار ایست قلبی شد و از دنیا رفت. با مرگ همسرم دنیا روی سرم ویران شد و در یک لحظه من و دو فرزندم تنها ماندیم هنوز چند روزی از مراسم ختم حمید نگذشته بود که زمزمه هایی را از سوی خانواده همسرم شنیدم مبنی بر این که زنی که در خیابان پیدا شود باید در همان جا رها گردد! فهمیدم دیگر جای من در آن خانه نیست و بار دیگر با فرزندانم به منزل پدرم بازگشتم ولی پدرم آب پاکی را روی دستم ریخت و من و فرزندانم را نپذیرفت و حالا من و فرزندانم آواره و سرگردان مانده ایم...برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

 



اخبار مرتبط

ارسال نظر

  • کاملیا 0 0

    حق با خانواده شوهرته من اگه بودم از این بدتر برخورد میکردم باهات.