داستان شب برای کودکان / ابر کوچولو و پتوی آبی / قصه درمانی
رکنا: ابر کوچولو فقط بلد بود یک قطره باران ببارد و فکر می کرد با یک قطره نمی شود کار مهمی کرد. اما روزی باد او را به پنجره اتاق مینا رساند؛ جایی که یک گلدان تشنه و غنچه ای بسته منتظر بودند. همان جا بود که ماجرای دوستی یک دختر، یک ابر و یک گل زرد آغاز شد.
به گزارش گروه روانشناسی رکنا، بالای دهکده ای که سقف خانه هایش آبی و قرمز بود، ابر کوچولویی زندگی می کرد. صبح ها همراه باد از روی باغ ها می گذشت، ظهرها سایه اش را روی تپه ها پهن می کرد و شب ها کنار ابرهای دیگر، زیر نور ماه می خوابید. ابر کوچولو یک آرزوی بزرگ داشت: دلش می خواست باران ببارد.
ابرهای بزرگ بلد بودند. همین که بالای باغ می رسیدند، صدای خش خش باران از شکمشان بلند می شد. قطره ها روی برگ ها می دویدند، روی سقف ها تق تق می کردند و توی کوچه ها چاله هایی می ساختند که بچه ها با چکمه می پریدند وسطشان.
اما ابر کوچولو هرچه تلاش می کرد، فقط یک قطره از شکمش می افتاد.
پلیک!
یک روز همان یک قطره افتاد روی دم گنجشکی که مشغول تمیز کردن پرهایش بود.
گنجشک از جا پرید، سرش را بالا گرفت و گفت:
ـ کی دم من را قلقلک داد؟
ابر کوچولو خندید.
ـ من بودم. داشتم تمرین باران می کردم.
گنجشک دمش را تکان داد.
ـ برای یک دم کوچک، همین قدر باران کافی است!
ولی ابر کوچولو نخندید. به ابر بزرگی نگاه کرد که آن طرف دهکده، یک باغ کامل را آب می داد.
ـ من می خواهم بیشتر ببارم.
گنجشک روی بلندترین شاخه درخت نشست.
ـ خب، فردا هم تمرین کن. من هم دمم را جای دیگری می گذارم!
ابر کوچولو لبخند کوچکی زد، اما دلش هنوز گرفته بود.
آن روز با باد همراه شد و از روی مزرعه گندم گذشت. گندم ها زرد و بلند بودند و وقتی باد میانشان می دوید، انگار همه با هم سرشان را تکان می دادند.
ابر کوچولو پرسید:
ـ باد، تو می دانی چطور می شود باران بارید؟
باد دور او چرخید و گفت:
ـ من بلدم برگ ها را برقصانم، قایق ها را جلو ببرم و کلاه باغبان را فراری بدهم. اما باران باریدن کار ابرهاست.
همان موقع کلاه حصیری باغبان از سرش بلند شد و چند قدم آن طرف تر افتاد.
![]()
باغبان دنبالش دوید.
ـ ای باد شیطان! باز شروع کردی؟
باد خندید و ابر کوچولو را تا کنار رودخانه برد.
رودخانه باریک بود و میان سنگ ها پیچ می خورد. چند مرغابی روی آب شنا می کردند و یک لاک پشت روی سنگی گرم، چشم هایش را بسته بود.
ابر کوچولو به تصویر خودش در آب نگاه کرد. کوچک بود؛ خیلی کوچک تر از ابرهایی که آن بالا حرکت می کردند.
زیر لب گفت:
ـ شاید باید صبر کنم تا بزرگ شوم.
لاک پشت یک چشمش را باز کرد.
ـ برای چه کاری؟
ـ برای باران باریدن.
لاک پشت سرش را کمی جلو آورد.
ـ من هم یک وقت هایی فکر می کردم باید خیلی بزرگ شوم تا بتوانم از رودخانه رد شوم.
ـ بعد چه شد؟
ـ یک روز راه افتادم. از این سنگ به آن سنگ رفتم. وسط راه استراحت کردم. باز رفتم. بالاخره رسیدم آن طرف.
ابر کوچولو به سنگ های رودخانه نگاه کرد.
ـ ولی تو پا داری.
لاک پشت به آسمان نگاه کرد.
ـ تو هم باد داری.
باد با شنیدن این حرف، یک دور کوچک زد و گفت:
ـ بله! آن هم چه بادی!
ابر کوچولو خندید. بعد همراه باد از روی رودخانه گذشت.
تا عصر، دهکده شلوغ بود. نانوا سینی نان ها را از تنور بیرون می آورد. دو کودک کنار میدان دنبال توپشان می دویدند. پیرمردی جلوی خانه اش نشسته بود و نخ های یک بادبادک قدیمی را از هم باز می کرد.
ابر کوچولو همه را تماشا می کرد تا اینکه باد او را بالای خانه ای کوچک برد؛ خانه ای با سقف قرمز، یک در چوبی و پنجره ای آبی.
پشت پنجره، دختر کوچکی به نام مینا نشسته بود. موهایش را دو تا بافته بود و روی هر بافت، یک روبان زرد بسته بود.
روی لبه پنجره، گلدانی کوچک قرار داشت. گلدان دو برگ سبز و یک غنچه بسته داشت، اما برگ هایش کمی خم شده بودند.
مینا خاک گلدان را لمس کرد.
ـ وای! تشنه ات شده؟
از اتاق بیرون رفت و کمی بعد با یک لیوان آب برگشت. اما درست نزدیک پنجره، پایش به گوشه قالی گیر کرد.
آب روی زمین ریخت.
مینا به لیوان خالی نگاه کرد، بعد به گلدان.
ـ صبر کن. اول اینجا را خشک کنم که مامان سر نخورد.
لیوان را روی میز گذاشت و رفت دستمال بیاورد.
ابر کوچولو از پشت پنجره همه چیز را دیده بود.
به گلدان نگاه کرد. خاکش خشک بود و غنچه کوچکش تکان نمی خورد.
ابر آرام گفت:
ـ باد، می شود مرا کمی پایین تر ببری؟
باد پرسید:
ـ کجا؟
ـ نزدیک همین پنجره.
![]()
باد آهسته وزید. پرده سفید کنار رفت و ابر کوچولو درست بالای لبه پنجره ایستاد.
این بار چشم هایش را محکم نبست. لپ هایش را باد نکرد. فقط کمی صبر کرد.
یک قطره از شکمش جدا شد و روی خاک افتاد.
پلیک!
ابر پایین را نگاه کرد.
قطره دوم روی یکی از برگ ها نشست.
پلیک!
بعد چند قطره دیگر پشت سر هم پایین آمدند. خاک تیره شد و روی لبه گلدان، یک دانه آب درخشید.
ابر کوچولو از خوشحالی می خواست فریاد بزند، اما یادش آمد کنار پنجره است. پس فقط آهسته گفت:
ـ شد!
وقتی مینا برگشت، دستمال را روی زمین انداخت و کنار گلدان ایستاد.
ـ عجب! تو که آب خورده ای!
سرش را بالا گرفت و ابر کوچولو را دید.
چشم هایش گرد شد.
ـ مامان! بیا! یک ابر پشت پنجره مان است!
مامان آمد، از پنجره بیرون را نگاه کرد و لبخند زد.
ـ چه مهمان نرمی داریم.
مینا دستش را بیرون برد. آخرین قطره باران روی انگشتش افتاد.
ـ تو گلدانم را آب دادی؟
ابر کوچولو کمی صورتی شد.
مینا گفت:
ـ ممنون! اسم گل من خورشیدک است. هنوز باز نشده، اما روی پاکت بذرش یک گل زرد بود.
باد گوشه پرده را تکان داد. ابر کوچولو کمی بالاتر رفت و از آنجا مینا را دید که گلدان را با احتیاط می چرخاند تا برگ هایش رو به روشنایی باشند.
آن شب، ابر کوچولو دیرتر از بقیه خوابید.
مدام به آن چند قطره فکر می کرد.
تا آن روز، هر قطره ای که از شکمش افتاده بود، روی یک سقف، یک سنگ یا دم گنجشک نشسته بود. این بار می دانست قطره هایش کجا رفته اند.
توی خاک یک گلدان، پشت پنجره آبی.
صبح زود، پیش از آنکه نانوا تنورش را روشن کند، ابر کوچولو باد را صدا زد.
ـ بیداری؟
باد از میان شاخه های درخت بیرون آمد.
ـ حالا دیگر بله. کجا برویم؟
ـ خانه مینا.
وقتی به پنجره رسیدند، پرده هنوز بسته بود.
ابر منتظر ماند.
اول صدای یک خروس آمد. بعد در خانه همسایه باز شد. زنی با سبد نان از کوچه گذشت. گنجشک هم روی لبه بام نشست و گفت:
ـ اینجا چه کار می کنی؟
ـ منتظرم.
ـ منتظر چه؟
ـ یک گل.
گنجشک سرش را کج کرد.
ـ گل ها که راه نمی روند بیایند اینجا.
ابر کوچولو خواست جواب بدهد که پرده کنار رفت.
مینا پشت پنجره بود. گلدان را با هر دو دست بلند کرد.
غنچه باز شده بود.
یک گل زرد کوچک روی ساقه قرار داشت؛ با گلبرگ هایی روشن و گرد.
مینا با خوشحالی گفت:
ـ ببین! خورشیدک بیدار شده!
ابر کوچولو آن قدر ذوق کرد که سه قطره از شکمش افتاد.
پلیک! پلیک! پلیک!
گنجشک فوری خودش را عقب کشید.
ـ آهای! اول خبر بده!
مینا خندید. مامان از پشت سرش گفت:
ـ گلدان را بگذار زمین، عزیزم. نکند از خوشحالی تو هم پرواز کنی!
مینا گلدان را سر جایش گذاشت، اما هنوز چشم از ابر برنمی داشت.
ـ امروز باز هم می آیی؟
باد آرام به ابر کوچولو تنه زد.
ـ باید یک دور بزنیم. عصر برمی گردیم.
ابر نمی توانست با صدای آدم ها حرف بزند. پس کمی کش آمد و شکلش شبیه یک دست نرم شد.
مینا دست تکان داد.
ـ خداحافظ!
از آن روز، ابر کوچولو هر وقت از دهکده می گذشت، به پنجره آبی نگاه می کرد.
گاهی مینا آنجا بود و نقاشی می کشید. گاهی یک کتاب روی زانوهایش داشت. گاهی هم خورشیدک تنها پشت شیشه ایستاده بود و گلبرگ هایش زیر نور آفتاب می درخشیدند.
یک روز مینا نقاشی اش را پشت پنجره گرفت.
در نقاشی، یک خانه قرمز بود، یک گل زرد و ابری که سه قطره باران از شکمش می افتاد.
ابر کوچولو نقاشی را خیلی دوست داشت.
خواست بهتر ببیند، پایین آمد، اما باد ناگهان تند شد و او را از پنجره دور کرد.
ابر گفت:
ـ آهسته تر! هنوز نگاه نکرده بودم!
باد جواب داد:
ـ دست من نیست. باد بزرگ از راه رسیده.
درخت ها تکان خوردند. برگ های خشک توی کوچه چرخیدند. مینا پنجره را بست و نقاشی را پشت شیشه گذاشت.
ابر کوچولو همراه باد از دهکده دور شد.
آن شب، به جایی رسید که نه سقف قرمزی داشت، نه پنجره آبی. زیر پایش تپه های بلندی بودند و بالای سرش ابرهایی تیره حرکت می کردند.
یکی از ابرهای بزرگ پرسید:
ـ کوچولو، اینجا چه کار می کنی؟
ـ باد مرا آورده. می خواهم برگردم دهکده.
ابر بزرگ گفت:
ـ امشب اینجا بمان. صبح راه را بهتر می بینی.
ابر کوچولو کنار او جا گرفت، اما خوابش نمی برد.
به مینا فکر کرد. به نقاشی پشت شیشه. به خورشیدک.
آرام پرسید:
ـ تو از اول بلد بودی باران ببارانی؟
ابر بزرگ خندید.
ـ نه. اولین بار، بارانم فقط یک تکه کوچک از زمین را خیس کرد.
ابر کوچولو نزدیک تر رفت.
ـ واقعا؟
ـ بله. حتی یک بز هم زیر بارانم جا نشد. سرش خیس بود، دمش خشک!
ابر کوچولو خندید. ابر بزرگ هم با صدایی نرم و دور خندید.
بعد گفت:
ـ حالا بخواب. صبح راه داریم.
ابر کوچولو خودش را جمع کرد و چشم هایش را بست. باد میان تپه ها آرام گرفت و شب، کم کم ساکت شد.
صبح، هوا روشن و تمیز بود.
باد آشنا از پشت تپه آمد.
ـ آماده ای برگردیم؟
ابر کوچولو با خوشحالی کش آمد.
ـ بله!
از روی رودخانه گذشتند. لاک پشت روی همان سنگ نشسته بود.
ابر کوچولو صدا زد:
ـ من چند قطره باران باریدم! یک گل هم باز شد!
لاک پشت سرش را بلند کرد.
ـ پس دفعه بعد که آمدی، خبرش را برایم بیاور.
بعد از مزرعه گندم گذشتند. باغبان مشغول جمع کردن سیب بود و این بار کلاهش را با یک بند زیر چانه بسته بود.
باد زیر لب گفت:
ـ حیف شد!
بالاخره سقف های دهکده پیدا شدند.
ابر کوچولو تندتر رفت، اما وقتی به خانه مینا رسید، کنار پنجره چیز تازه ای دید.
یک گلدان دیگر.
این یکی کوچک تر بود و فقط یک ساقه نازک از خاکش بیرون آمده بود.
مینا پنجره را باز کرد.
ـ برگشتی! ببین، خورشیدک یک همسایه پیدا کرده. این را خودم کاشته ام.
ابر کوچولو بالای گلدان ایستاد.
مینا فوری دستش را جلو آورد.
ـ صبر کن! مامان گفته امروز خاکش هنوز خیس است. فعلا آب نمی خواهد.
ابر خودش را عقب کشید.
مینا به باغچه پایین پنجره اشاره کرد.
ـ اما آنجا را ببین.
کنار دیوار، چند گل بنفش سرشان را پایین انداخته بودند. خاک اطرافشان خشک و روشن بود.
ابر کوچولو به باد نگاه کرد.
باد گفت:
ـ می رسانمت.
ابر پایین رفت و بالای باغچه ایستاد. این بار قطره ها کمی بیشتر بودند.
تق، تق، پلیک، پلیک.
باران کوچکش روی خاک نشست. چند قطره روی گل های بنفش افتاد و یکی هم روی بینی گنجشک که میان باغچه دنبال دانه می گشت.
گنجشک سرش را بالا گرفت.
ـ باز هم بی خبر؟
ابر کوچولو و مینا با هم خندیدند.
گنجشک چند قدم کنار رفت، بعد بال هایش را باز کرد و زیر قطره ها ماند.
ـ خب، حالا که شروع کرده ای، این طرف را هم بشوی!
ابر کوچولو تا وقتی توانست بارید. باغچه کوچک خیس شد و بوی خاک بلند شد؛ بویی که مینا برای نفس کشیدنش صورتش را نزدیک پنجره برد.
آن عصر، مینا یک نقاشی تازه کشید.
این بار ابر بزرگ تر بود. زیرش یک باغچه بنفش بود و گنجشکی با بال های باز.
اما هنوز فقط چند قطره باران از شکمش می افتاد.
مینا نقاشی را پشت شیشه گذاشت و گفت:
ـ این خودت هستی.
ابر کوچولو به تصویرش نگاه کرد. دیگر دلش نمی خواست مینا او را به اندازه ابرهای بزرگ بکشد. همین ابر کوچک، درست شبیه خودش بود.
هوا کم کم تاریک شد.
مامان مینا را برای شام صدا زد. گنجشک به لانه اش برگشت. باغبان در باغ را بست و نانوا چراغ مغازه را خاموش کرد.
ابر کوچولو هنوز بالای خانه بود.
کمی بعد، مینا با لباس خواب کنار پنجره آمد. خورشیدک و گلدان کوچک را از لبه پنجره برداشت و روی میز گذاشت.
بعد به آسمان نگاه کرد.
ـ شب بخیر، ابر کوچولو.
ابر آرام کش آمد.
باد پرسید:
ـ برویم؟
ـ کمی دیگر بمانیم.
از پشت شیشه، مینا دیده می شد که زیر پتوی آبی اش رفته بود. مامان کنارش نشست و کتابی را باز کرد.
ابر کوچولو صدای قصه را نمی شنید، اما می دید که مینا گاهی لبخند می زند و گاهی چشم هایش را می بندد.
ماه از پشت بام بالا آمد.
مامان کتاب را بست، پیشانی مینا را بوسید و چراغ را خاموش کرد.
ابر کوچولو هم خودش را روی آسمان پهن کرد؛ نرم و آرام، درست مثل پتوی آبی مینا.
باد دیگر چیزی نگفت. فقط خیلی آهسته از کنارش گذشت.
پایین، پشت پنجره، یک دختر کوچک خوابیده بود.
روی میز، دو گلدان کنار هم بودند.
و بالا، زیر نور ماه، ابر کوچولویی خوابش برده بود که صبح قرار بود دوباره از روی باغچه بگذرد.
-
فیلم ژیلا صادقی در تخت جراحی زیبایی / خانم مجری : «بانو جان به خودت برس»
ارسال نظر