فیلم / روایت دردناک مادر شهید روشندل از آخرین لحظات جستوجوی فرزندش/ فقط میگفتم بچهام را به من برگردانید
رکنا: مادر شهید «امیرحسین سامعی» با روایت لحظات تلخ پس از حمله به حوالی میدان رسالت، از جستوجوی بیقرارش برای یافتن فرزند روشندلش گفت؛ جستوجویی که با دیدن پیکر بیجان پسرش به پایان رسید.
به گزارش رکنا، مادر شهید امیرحسین سامعی در روایتی تلخ و تکاندهنده، جزئیات آخرین ساعات جستوجوی فرزندش را پس از حمله به حوالی میدان رسالت بازگو کرد.
او گفت: اصلاً نفهمیدم چطور از کرج خودم را به تهران رساندم. فقط یادم هست در راه، یک خانم بسیجی جلوی من را گرفت و وقتی حال خرابم را دید پرسید چه شده است. گفتم رسالت را زدهاند و پسرم آنجاست، فکر میکنم اتفاقی برایش افتاده باشد. اما او مدام سعی میکرد آرامم کند و میگفت اتفاقی نیفتاده است.
وی ادامه داد: یک آقای بسیجی هم آنجا بود. وقتی گفتم هرچه تماس میگیرم کسی جواب تلفن پسرم را نمیدهد، شماره امیرحسین را گرفت تا خودش تماس بگیرد. بعد به من گفت پشت سر ماشینش حرکت کنم تا از مسیرهای بسته و شلوغ عبور کنم، چون من کاملاً گیج شده بودم و حتی برخلاف مسیر رانندگی میکردم تا زودتر به بچهام برسم.
مادر این شهید روشندل با اشاره به شرایط بحرانی آن روز گفت: راهها را بسته بودند. شنیده بودم در یکی از تونلها هم بمب انداخته بودند. وقتی به حوالی رسالت رسیدم، فضا بسیار وحشتناک بود. مردم اجازه ورود نمیدادند و همهجا بههمریخته بود. حال خیلی بدی داشتم و حتی نمیتوانستم درست راه بروم.
او افزود: وقتی ساختمان محل زندگی امیرحسین را دیدم، از بیرون فقط شکستن شیشهها به چشم میآمد و همان باعث شد امیدوار شوم که پسرم زنده است. اما وقتی وارد شدم فهمیدم بخش جنوبی ساختمان که محل زندگی امیرحسین بود، بر اثر انفجار کاملاً تخریب شده است.
این مادر داغدار ادامه داد: داخل ساختمان مردی کنارم آمد و گفت دنبال چه کسی میگردی؟ وقتی اسم امیرحسین را آوردم، گفت حالش خوب است و او را به بیمارستان بردهاند. همان لحظه خیلی خوشحال شدم، اما هنوز در شوک بودم و نمیدانستم واقعیت چیست.
او با بغضی سنگین گفت: وقتی از ساختمان بیرون آمدم، مرد دیگری آنجا ایستاده بود. از او درباره امیرحسین پرسیدم. گفت همان پسر روشندل؟ گفتم بله. بعد گفت پیکر امیرحسین اینجاست... جنازهاش را نشانم دادند، اما باور نمیکردم. وقتی چهرهاش را دیدم، دنیا روی سرم خراب شد.
مادر شهید امیرحسین سامعی در پایان گفت: فقط یادم هست عموهایش کنار پیکرش بودند و من فقط یک جمله میگفتم؛ اینکه بچهام را به من برگردانید... بعد از آن دیگر اصلاً حال خودم را نمیفهمیدم.
ارسال نظر