آبراهام لینکلن؛ غول متحرک آمریکا در راه خلیج فارس/ نیروی دریایی سپاه پاسداران در این معادله، نقش ضربهزن سریع و سیال را دارد
رکنا سیاسی : ورود آبراهام لینکلن غول متحرک آمریکا به خلیج فارس، بیشتر از آنکه یک گزینه نظامی واقعی باشد، یک ابزار فشار سیاسی است. ایران این واقعیت را میداند و به همین دلیل، واکنش خود را از سطح نظامی صرف، به سطح راهبرد ملی گره میزند.
به گزارش رکنا به نقل از تابناک ، گفته می شود ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن در راه خلیج فارس است ، این غول متحرک آمریکا از کلاس نیمیتز، یکی از ستونهای اصلی نیروی دریایی ایالات متحده به شمار میرود؛ شناوری با بیش از صد هزار تُن جابجایی، طولی نزدیک به یک شهر کوچک دریایی و قلبی هستهای که به آن امکان میدهد سالها بدون سوختگیری در دریا بماند. این ناو در ظاهر، تجسم ایده «قدرت بدون توقف» است؛ چهار منجنیق پرتاب، عرشهای مملو از جنگندهها، سامانههای دفاعی لایهبهلایه و همراهی چندین رزمناو و ناوشکن که همگی برای یک هدف طراحی شدهاند: ایجاد برتری هوایی، دریایی و روانی.
اما آبراهام لینکلن هر جا که میرود، با خود یک ناوگروه کامل میآورد؛ ناوشکنهای مجهز به سامانه ایجیس، رزمناوهای موشکانداز، زیردریاییهای تهاجمی و ناوهای پشتیبانی.
در نگاه آمریکایی، این مجموعه یک «حباب امنیتی شناور» میسازد؛ حبابی که قرار است تهدید را پیش از نزدیک شدن خنثی کند. این تصویر در اقیانوس آرام یا آتلانتیک شاید تا حدی صادق باشد، اما خلیج فارس منطق دیگری دارد.
خلیج فارس یک آبراه بسته، کمعمق، پررفتوآمد و بهشدت قابل پیشبینی از نظر مسیرهای حرکت است. همین ویژگیها باعث میشود برتری عددی و تکنولوژیک، الزاماً به برتری مطلق تبدیل نشود.
در این فضا، نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و نیروی دریایی سپاه پاسداران، سالهاست که دکترین خود را نه بر اساس «برابر شدن»، بلکه بر اساس «غیرقابلپیشبینی شدن» بنا کردهاند. این تفاوت نگاه، نقطه شروع تمام سناریوهای مقابله است.
ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن تنها یک شناور جنگی نیست؛ نماد فشردهای از دکترین قدرتنمایی ایالات متحده است که هر بار ورودش به خلیج فارس، معادلات امنیتی منطقه را برای مدتی به حالت تعلیق درمیآورد. اما آنچه در محاسبات واشنگتن گاه نادیده گرفته میشود، این واقعیت است که خلیج فارس نه اقیانوس آزاد است و نه زمین بازی یکطرفه؛ اینجا جغرافیا، اراده و تجربه جنگ نامتقارن، تعریف قدرت را تغییر میدهد،خلیج فارس مکانی است که آمریکایی را هنوز هم نام یک نام می اندازد"نادر مهدوی".
ایران خلیج فارس را با شبکهای از حسگرها، هواگردها و دیده بان ساحلی رصد می کند
![]()
اگر آبراهام لینکلن وارد خلیج فارس شود، اولین واکنش ایران نه شلیک است و نه نمایش هیجانی؛ بلکه فعال شدن کامل شبکه پایش، رصد و کنترل منطقه است. ایران خلیج فارس را نه با یک چشم، بلکه با شبکهای از حسگرها، دیدهبانی ساحلی، شناورهای شناسایی، هواگردها و تجربه عملیاتی چند دههای میبیند. این مرحله، مرحله شناخت است؛ شناختی که برای طرف مقابل، خود بهتنهایی یک عامل بازدارنده روانی محسوب میشود.
در سناریوی فرضی حمله از سوی آمریکا، باید توجه داشت که ناو هواپیمابر ابزار «شروع جنگ» نیست، بلکه ابزار «ادامه جنگ» است. حمله واقعی، پیش از هر شلیک، در سطح سیاسی و روانی آغاز میشود. ایران در چنین شرایطی، راهبرد پاسخ فوری احساسی را کنار میگذارد و به سمت پاسخ چندلایه، تدریجی و محاسبهشده حرکت میکند؛ پاسخی که هدف آن نه غرق کردن یک ناو، بلکه بر هم زدن کل معماری عملیات دشمن است.
نیروی دریایی سپاه پاسداران در این معادله، نقش ضربهزن سریع و سیال را دارد
نیروی دریایی سپاه پاسداران در این معادله، نقش ضربهزن سریع و سیال را دارد؛ نیرویی که بر اساس تحرک، پراکندگی و حضور دائمی در منطقه عمل میکند. در مقابل، نیروی دریایی ارتش نقش تثبیتکننده، پشتیبان و کنترلکننده عمق راهبردی را ایفا میکند. این تقسیم نقش، باعث میشود هیچ پاسخ واحد و قابل پیشبینیای وجود نداشته باشد؛ و این دقیقاً همان چیزی است که ناوهای هواپیمابر از آن گریزاناند: نبود الگوی مشخص.
از منظر راهبردی، ایران در صورت حمله، به دنبال «تقارن در پاسخ» نیست. پاسخ ایران الزاماً در همان نقطه و همان ابزار تعریف نمیشود. مفهوم پاسخ، میتواند دریایی، زمینی، سایبری، اقتصادی یا ترکیبی از همه اینها باشد. این همان جایی است که قدرت ناو هواپیمابر، به محدودیت تبدیل میشود؛ زیرا ناوی که برای جنگ کلاسیک طراحی شده، در برابر شبکهای از تهدیدات نامتقارن، مجبور به دفاع دائمی میشود.
آبراهام لینکلن پروژهای چند میلیارد دلاری است که هر آسیب جدی حیثیتی خواهد بود
نکته مهم دیگر، هزینهمحور بودن دکترین آمریکایی در برابر هزینهگریز بودن دکترین ایرانی است. آبراهام لینکلن پروژهای چند میلیارد دلاری است که هر آسیب جدی به آن، نه فقط نظامی، بلکه سیاسی و حیثیتی خواهد بود. در مقابل، ایران به دنبال ایجاد معادلهای است که در آن، ادامه حضور ناو، پرهزینهتر از خروج آن شود. این تغییر معادله، بدون نیاز به درگیری تمامعیار هم ممکن است رخ دهد.
در سطح بالاتر، ورود آبراهام لینکلن به خلیج فارس، بیشتر از آنکه یک گزینه نظامی واقعی باشد، یک ابزار فشار سیاسی است. ایران این واقعیت را میداند و به همین دلیل، واکنش خود را از سطح نظامی صرف، به سطح راهبرد ملی گره میزند. هر حرکت، بخشی از یک تصویر بزرگتر است؛ تصویری که در آن، زمان، افکار عمومی، اقتصاد و دیپلماسی به اندازه موشک و ناو اهمیت دارند.
اگر آمریکا با چنین ناوی به ایران حمله کند، پاسخ ایران نه یک صحنه سینمایی لحظهای، بلکه یک فرآیند فرسایشی خواهد بود؛ فرآیندی که هدفش تغییر رفتار دشمن است، نه صرفاً نمایش قدرت. این همان نقطهای است که بسیاری از تحلیلگران غربی در آن دچار خطا میشوند: تصور میکنند جنگ، یک رویداد است؛ در حالی که برای ایران، جنگ یک روند است.
خلیج فارس جایی نیست که ناو آبراهام لینکلن تعیینکننده نهایی باشد
آبراهام لینکلن میتواند وارد خلیج فارس شود، میتواند قدرتنمایی کند و حتی میتواند تهدید کند؛ اما خلیج فارس جایی نیست که ناو هواپیمابر تعیینکننده نهایی باشد. اینجا، جغرافیا، تجربه و اراده، وزن بیشتری از فولاد و عرشه دارند. و دقیقاً به همین دلیل است که هر بار نام این ناو بر زبانها میافتد، بیش از آنکه نشانه آمادگی برای جنگ باشد، یادآور این حقیقت است که بازدارندگی هنوز کار میکند.
شاید برای برخی، این ادبیات، این تأکید بر روح و عقیده، شعاری یا حتی خرافی به نظر برسد؛ اما هر متجاوز احتمالی باید این واقعیت ساده را بداند که ایران را نمیتوان صرفاً با جدول توان رزمی و ترازوی تکنولوژی سنجید. هر تعدی به ایران و خلیج فارس، صرفاً یک درگیری نظامی نیست؛ پاسخ آن، پاسخی است عقیدتی، تاریخی و نظامی، درهمتنیده و غیرقابل تفکیک. خلیج فارس فقط یک پهنه آبی راهبردی نیست؛ جایی است که حافظه دارد، زخم دارد و شاهد خون است. جایی که روح شهید نادر مهدوی، فرماندهای که در همین آبها با ناوهای آمریکایی جنگید و شهید شد، هنوز برای حسابکشی از قاتلانش ایستاده است. خلیج فارس میتواند همان جایی باشد که افسانه برتری مطلق فرو میریزد؛ جایی که ممکن است آخرین صحنه نبرد برای مارینهای خوشاندام و خوشاستایل آمریکایی رقم بخورد؛ نه از سر شعار، که به حکم واقعیتی به نام ایران.
ارسال نظر