یادداشت
هورالعظیم؛ ارثی که پیش از ارزشگذاری تقسیم شد
حسین محمودی-جامعه شناس محیط زیست و عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی
پدر که رفت، آنچه ماند خانه نبود؛ آب بود. این را وارثان تا سالها نفهمیدند، چون در سند، نام آب نیامده بود. در سند هکتار آمده بود و پلاک و حریم و محدوده حفاظتشده و مخزن شماره یک؛ اما آب، همان عنصری که این خانه را خانه میکرد، در هیچ ستونی جا نگرفته بود. و ارثی که در سندش نام نداشته باشد، وقت تقسیم، سهم کسی نمیشود؛ فقط کم میشود.
خانه، هورالعظیم است. و تاقدیس سهراب، موازی خط مرز؛ سی کیلومتری غرب سوسنگرد، زیرش نفت است و رویش نی. و در گوشهای از آن، همانجا که در کاغذهای اداری نامش شده مخزن شماره یک، هنوز آب هست. تنها جایی که هنوز آب هست. باقی حیاط، نمک است و ترک و خاک سبکی که وحشت از تجاوز باد دارد.
پسر بزرگ، آنکه سالهاست دخلوخرج خانه دست اوست، پرونده را روی سفره باز میکند و انگشت میگذارد روی نقشه. مرد بدی نیست؛ مرد حساب است. میگوید: «شما به این میگویید خانه؟ سهچهارم این حیاط سالها است نمک است. باد که میآید، خاک همین حیاط مینشیند توی ریه بچههای رفیع و بستان. من آنرا نکشتم؛ من دیر رسیدم بالای سرش. حالا مرا نگهبان جنازه میخواهید؟»
و بعد آن حرفی را میزند که هیچکس در آن اتاق جواب آسانی برایش ندارد: «آنسوی خاکریز، همسایه بیدار است. این تاقدیس زیر مرز ادامه دارد و مخزن نمیداند کدام طرف مرز است. هر بشکهای که من امروز برندارم، فردا از آنسو بالا میآید و دیگر برنمیگردد. یادآوران را دیدید. مجنون را دیدید. من از سر طمع حرف نمیزنم؛ از سر دیر رسیدن حرف میزنم. روزی پانزده هزار بشکه، برای شروع».
یک حرف دیگر هم دارد که آهستهتر میگوید و همان آهستگی، تلخترش میکند: در این سالها کسی برای این میدانها صف نکشیده است. مجری طرح یک شرکت خصوصی داخلی است زیر نظر وزارت نفت؛ نه توتال، نه شل. حفاری مورب گران است و پولش را کسی نمیدهد. «شما شرط میگذارید و میروید؛ من باید بشکه تحویل بدهم.»
خواهر کوچکتر را همه محجوب میدانند. او تنها کسی در این خانه است که قلم دست اوست و زور در دستش نیست؛ و این دو، یکی نیست. چند سال ایستاد. هشت شرط گذاشت. گفت عملیات را ببرید بیرون تالاب. گفت مطالعه امکانسنجی حفاری مورب را بیاورید. گفت تا نقشه جامع توسعه را نبینم، تصمیم تکهتکه نمیگیرم و امضا نمیکنم.
و آخر امضا کرد. سیودو حلقه را کرد بیست حلقه. گفت پدهای سرچاهی باید بچسبد به دایک مرزی. گفت در بستر تالاب یک وجب راه دسترسی نمیدهم، که زیستگاه تکهتکه نشود. گفت واحد فرآورش و فلر، هیچکدام، در بستر هور بنا نمیشود و سوزاندن گاز در محدوده تالاب مطلقاً ممنوع است. گفت خط برق زیرزمینی برود. گفت کمپ و کارگاه و ایستگاه پمپاژ و محل پسماند، همه بیرون. گفت از روز اول ناظر میگذارم. گفت برنامه احیا همزمان اجرا شود.
و وقتی بچهها یقهاش را گرفتند که چرا امضا کردی، جوابی داد که در آن، شکست چهلساله یک نهاد خوابیده است: «از سال هشتاد، دو حلقه چاه در همین سهراب، بی هیچ امضایی از من، نفت بالا آوردهاند. اگر امضا نمیکردم، حفاری نمیشد؟ من امضا نکردم که اجازه بدهم؛ امضا کردم که لااقل شرط بگذارم».
خواهر بزرگ اما سر هکتار چانه نمیزند. او اصلاً زبان هکتار را بلد نیست. زبان او گاومیش است و نی و ماهی و آن بوی خاصی که غروب از آب بلند میشود و آدم را میبرد به چهل سال پیش. برای او این ملک نیست؛ نسب است. میگوید پدرم اینجا خاک شده؛ من اینجا را نمیفروشم، چون مال من نیست که بفروشم.
و آنچه او از دست میدهد در هیچ ستون ارزیابی نمیگنجد. زیان او را با هکتار نمیشود نوشت، چون آنچه رفته صدای آب است در شب، و بوی نی است پس از باران و راهی که پدرش با قایق میرفت و حالا با موتورسیکلت از رویش رد میشوند. برای این حال، در ادبیات این رشته نامی ساختهاند: سولاستالژی یعنی اندوه ماندن در خانهای که دیگر خانه نیست. غریبی، بی آنکه جایی رفته باشی.
و بعد، همانجا که همه خواهران بزرگ در همه قصهها میشکنند، او هم میشکند. نه از سر رضا؛ از سر خستگی. از سر آن حساب سادهای که هر شب پای سفره جلو چشمانش است. میگوید: «باشد. ببرید. فقط پسرهامان را کاری بدهید که دستشان به دهانشان برسد».
و کار دادند. نگهبانی. پسر گاومیشدار لباس فرم پوشید و ایستاد دم همان دری که آب از پشتش رفته بود. این را در پژوهش میدانی نباید به شوخی گرفت: تمرکز غیرعادی نیروی بومی در مشاغل حراست، که من نامش را سندرم ناتور گذاشتم.
بچهها اما نمیشکنند. بچههای این دو خواهر، همانها که چندین سال در سمنها، دانشگاه و در ستون روزنامهها فریاد زدند، میگویند دایی ارث مادر را بالا میکشد، پشیزی کف دستمان میگذارد و اسمش را میگذارد توسعه.
و بعد پرسش فنیشان را میپرسند، که از خشمشان تیزتر است: از آن هشت شرط کدامیک اجرا شد؟ مطالعه امکانسنجی حفاریِ مورب کجاست؟ گزارش هزینه کجاست؟ اگر بنا بر مورب بود، چرا مطلعان میگویند مورب به دلیل مالی کنار گذاشته شد؟ تکلیف آن پد که روی دایک نیست و در جاده امام رضا قرار قرار خواهد گرفت، چیست؟ تکلیف و اثرات کمپ 68 هکتاری و لندفیل که در بستر حریم کیفی تالاب قرار گرفته، چیست؟ اثرات و شعاع تأثیرپذیری پدها در محیط تالابی چیست؟ تکلیف اثرات تجمعی چیست؟ اثرات فاز بهره برداری چگونه است؟ تکلیف اجرای طرح احیای تالاب که هنوز مطالعه نشده، چیست؟ آیا طبق متن گزارش EIA، توسعه 8 تا 12 چاه دیگر همچنان باقی است؟
و مهمتر از همه: قرار بود پنج میدان مستقر در هور حساب کنند تا امروز چه خسارتی به این تالاب زدهاند و پولش صرف احیا شود. آن صورتحساب کجاست؟ آن صورتحساب هرگز صادر نشد. و این نه یک قصور اداری، که اصل ماجراست: این ارث را پیش از آنکه ارزشگزاری کنند، تقسیم کردند.
چیز دیگری هم هست که خشمشان را دوچندان میکند. در سالهای گذشته هر بار مسیر محیطزیستی بسته شد، دری از جای دیگر باز شد؛ از شورای تأمین استان، از ملاحظات امنیتی، از ضرورت ملی. وقتی کلید خانه از راه دیگری هم میچرخد، شرطگذاشتن چه معنایی دارد؟
اما بر این سفره یک صندلی خالی است، و تا کسی روی آن ننشیند این قصه ناقص میماند. برادر دیگری هم بود؛ برادری که چهل سال پیش رفت بالادست و بیآنکه با کسی چانه بزند بزرگترین سهم را برداشت و رفت: آب. سدها، انحراف کرخه. او در این دعوا حاضر نیست، چون سهمش را پیش از آغاز دعوا برداشته بود.
و تلخی ماجرا این است که این برادر غایب، بهترین متحد پسر ارشد است. هر سالی که آب کمتر میآید، دعوا بر سر تالاب کوچکتر میشود؛ نه از آن رو که کسی کوتاه آمده باشد، بلکه از آن رو که موضوع دعوا کوچکتر شده است.
پسرِ ارشد این را خوب میداند و سپر میکند: «من که آب را نبستم» راست میگوید. و همین راستگفتن، خطرناکترین جمله این خانه است؛ چون از آن نتیجه میگیرند وقتی چیزی از پیش در حال مردن بوده، دیگر چه فرق میکند بر سرش چه بیاید. این استدلال در ادبیات ارزیابی خط مبنای متحرک است. هر بار که مبنا را پایینتر میکشی، تخریب بعدی کوچکتر بهنظر میرسد؛ و دست آخر هیچ تخریبی بزرگ نیست، چون دیگر چیزی برای تخریب نمانده.
و اینجاست که استعاره ارث میشکند و باید بشکند. ارث تقسیمپذیر است. خانه اتاق دارد؛ اتاق را میشود داد و باقی را نگه داشت. اما هور خانه نیست. هور یک اکوسیستم آبی است و مخزن شماره یک، اتاق آن نیست؛ شریان آن است. آب کرخه از دو سرشاخه هوفل و نیسان از همین گلوگاه وارد تالاب میشود.
و یک نکته که در این دعوا کم گفته میشود، اما تنها نکتهای است که هر پنج وارث را همزمان تهدید میکند: تالاب خشک سر جای خود نمیماند. بلند میشود. هر هکتاری که از آب میافتد بدل میشود به کانون ریزگرد، و ریزگرد نه سند میشناسد نه سهم. آنچه امروز حیاط پشتی خانه است، شش ماه بعد در ریه هویزه و سوسنگرد و بستان است. حساب برادر بزرگ هم از این هزینه معاف نیست؛ فقط این هزینه در ترازنامه او نوشته نمیشود، در ترازنامه بیمارستانها نوشته میشود.
جلسه که تمام شد، مثل همه جلسههای ارث، کسی از کسی خداحافظی نکرد. برادر بزرگ زودتر رفت؛ کار داشت، دکل دوم باید میرسید. خواهر بزرگ ماند تا بپرسد پسرش از کی میتواند سر کار برود. بچهها بیرون در ایستاده بودند و بلند حرف میزدند و صدایشان از پشت شیشه میآمد و نمیرسید. و خواهر کوچک نشسته بود سر همان میز، با خودکاری که هنوز دستش بود. حالا مجوزی صادر شده و سندی امضا شده که رنگ و بوی نزاع همیشگی ارث و میراث را دارد.
قضاوت با شماست. فقط یک چیز را در قضاوتتان لحاظ کنید: در همه دعواهای ارث، آنکه سهمش را نگرفت دستکم زنده ماند تا شکایت کند. اینجا اینطور نیست. اگر این یکی سهمش را نگیرد، سال بعد کسی نیست که پشت در دادگاه بایستد. نه گاومیشی، نه ماهیها، نه پسر گاومیشداری که دیگر ناتور شده است.
-
عکس و فیلم چهره باز یک دزد تحت تعقیب / اگر می شناسید به پلیس زنگ بزنید
ارسال نظر