روانشناختی زندگی یک زن جوان که متوجه بی وفایی شوهرش شد / در اتاق مشاوره کلانتری چه گذشت؟
حوادث رکنا: فاطمه نورا جوادی – کارشناس ارشد روان شناسی زندگی زن جوان را که بی وفایی شوهرش را دیده بود و به اتاق مشاوره کلانتری مراجعه کرده بود، بررسی کرد.
هر وقت باران میبارید، با حامد زیر قطره هایش قدم میزدیم. آن لحظه ها برایم مثل لمس بهشت بود؛ ساده، خالص و عاشقانه. اما همه چیز از شبی بارانی آغاز شد. شبی که راز سیاه بی وفایی حامد آشکار شد و از آن به بعد، باران دیگر بوی عشق نمیداد، بوی زخم میداد.
۱۷ سالم بود. در راه بازگشت از مدرسه به خانه، حامد برای اولین بار صدایم زد. بارها تلاش کرد تا خودش را به من نزدیک کند، اما من بی اعتنا بودم. نه از بی میلی، بلکه از احترام به شأن و تربیت خانوادگی ام. دو ماه بعد، ورق برگشت؛ مادر حامد وقتی من کلاس کنکور بودم، به خانه مان آمد و از مادرم خواستگاری کرد.
وقتی مادرم ماجرا را برایم تعریف کرد، دلم پر از شور و شیرینی شد. انگار همه حس های تازه و نوجوانانه ام جان گرفته بودند. یک هفته بعد، حامد و مادرش رسماً به خواستگاری آمدند. پسر قد بلند، خوش چهره و مودبی بود که نگاهش آرزوی خیلی از دخترها را در دل داشت. پدرش سال ها پیش خانواده را ترک کرده بود، و او با مادر و برادر بزرگ ترش زندگی میکرد. دیپلم فنی داشت و هنوز سربازی نرفته بود.
پدر و مادرم با توجه به وضعیت او، شرط گذاشتند که اول تکلیف سربازی اش مشخص شود. اما پیش از آن، ما نامزد شدیم. من هم همان روزها در کنکور پذیرفته شدم، در رشته ای که عاشقش بودم: پرستاری. حامد گاهی از سربازی مرخصی میگرفت و به دیدنم می آمد. عشق مان هر روز عمیق تر میشد.
دو سال گذشت. وقت آن بود که وارد زندگی مشترک شویم. حامد با کمک برادرش یک مغازه لوازم التحریر باز کرد. من هم بعد از فارغ التحصیلی، خیلی زود در بیمارستانی مشغول کار شدم. کمکم زندگی مان روی روال افتاد. بچه دار شدیم؛ دو دختر زیبا که روشنی خانه مان شدند.
زندگیمان نمونه بود؛ پر از عشق، پر از آرامش. روزهای بارانی بهترین لحظات ما بودند... تا آن شب بارانی نحس که دنیا را زیر و رو کرد.
پرستاری برای مراقبت از دخترهایم استخدام کرده بودم، چون مجبور بودم شیفتهای سنگین بیمارستان را بگذرانم. نمیدانستم در نبودم چه چیزهایی در خانه میگذرد... تا یک شب، همانطور خسته و بیخبر، زودتر از شیفتم برگشتم. باران تندی میبارید. به خانه که رسیدم، دیدم حامد با همان پرستار، دست در دست، از خانه خارج میشود.
از بی وفایی شوهرم قلبم ایستاد. سکوت کردم. جلو رفتم. روبهرویش ایستادم. دستپاچه شد. چیزی نگفتم. فقط وارد خانه شدم، رفتم به اتاقم و بیهیچ اشکی، بیهیچ صدایی، فقط در خودم فرو رفتم... و خوابیدم.
صبح فردا، دیگر نتوانستم بلند شوم. پاهایم دیگر قدرت حرکت نداشتند. پزشکان گفتند شوک عصبی باعث این وضعیت شده است. ماهها طول کشید تا دوباره روی پا بایستم، اما دیگر هیچچیز مثل قبل نشد. درخواست طلاق دادم و زندگیمان تمام شد.
حالا، من با قلبی زخمی، روحی شکسته و جسمی ناتوان، دیگر توان کار در بیمارستان را ندارم. باران هنوز میبارد؛ اما حالا فقط یادآور خیانت است، نه عشق.
تحلیل روان شناسی از خانم فاطمه نورا جوادی – کارشناس ارشد روان شناسی
شوک روانی، واکنشی طبیعی اما شدید به رویدادهای ناگهانی و دردناک است. بی وفایی، طلاق، یا حتی مشاهده خشونت، میتوانند این واکنش را ایجاد کنند. فرد ممکن است به طور موقت یا دائمی دچار اختلالات روان تنی شود، مانند فلج روانی، بیخوابی، حملات اضطرابی یا افسردگی.
مهمترین راههای مواجهه با این وضعیت:
-
مراجعه به روانپزشک برای درمان دارویی تحت نظر
-
استفاده از رواندرمانی شناختی – رفتاری (CBT)
-
تکنیکهای مدیتیشن، تنفس عمیق، تصویرسازی مثبت
-
فعالیتهای بدنی سبک مثل پیادهروی و یوگا
-
تقویت ارتباط اجتماعی و صحبت با افراد قابل اعتماد
مهم است که فرد در این مرحله تنها نماند و از حمایت روانی و خانوادگی برخوردار باشد.
ارسال نظر