نگاهی به رمان «بامداد خمار، به بهانۀ پخش سریال» نویسنده «فتانه حاج سید جوادی»؛ «گلبرگ فیروزی»

نمی‌دانم چه چیز در رمان بامدادخمار بود که دهۀ هفتاد آن‌طور جمعی را واله و شیدای خود کرده بود؟ شاید دکان دودگرفتۀ رحیم، شاید هم خانۀ اشرافی بصیرالملک؛ به هر حال هر چه بود در آن سال‌های ممنوعیت، عتیقه‌ای بود که از زبان دل آن نسل سخن می‌گفت؛ ممنوعه‌ای که زیر میزهای کلاس‌های درس دست‌به‌دست می‌شد و بنا به حال و روز هر خواننده‌ای خطوطی به یادگار زیر واژه‌ها، رمزگشای حال مخاطب می‌شد!

حالا که سال‌ها از نگارش آن گذشته‌است به صفحات کتاب برمی‌گردم، دخترک، محبوبه را در کالسکه‌ای اعیانی می‌بینم که سمت سقاخانه‌ای می‌رود برای نذری محال: وصال با پسرکی نجار؛ نجار که نه، شاگرد نجار! اما چرا چنین شد؟

آن‌روزها همه را در موی شیدا و یقۀ از هم گشایدۀ رحیم می‌دیدم و حالا جور دیگری می‌بینم و می‌فهممش، قضیه عامه‌پسندی رمان نبود که این‌طور با استقبال روبه‌رویش کرد، بلکه حسرت زندگی نزیستۀ نسل سرخورده‌ای بود که خود را در کالبد محبوبه می‌دیدند؛ هر دو از نسلی سربرآورده بودند که اسیر صندوقچۀ پاندورا بودند؛ وگرنه محبوبه با آن رفاه، کنار آن جوان‌های فکل‌کراواتی چرا آن‌طور مست و شیدای جوانکی عامی از زیر گذر شد؟! تمام این‌ها از باز شدن حریم خانه و قدم نهادن دخترک به دنیایی بود که تا قبل از آن نمی‌شناختش و حالا جوانکی که از قضا مبادی آداب و فکل‌کرواتی هم «نبود» تمام محاسبات او از زندگی را بر هم زده بود؛ وگرنه که نه منصورِ عاشق‌پیشه عیب‌وعلتی داشت و نه پسر عطاالدوله؛ آنچه برای او جذبه داشت خارج از عرف بودن رفتار شیدا و بی‌پروای رحیم بود؛ چیزی که در مردهای اطرافش نمی‌دید...!

این قصه هنوز تمام نشده و متعلق به همان روزگار صده‌ها قبل نیست؛ روزگاری که حتی خواندن چنین رمان‌هایی هم جرم بود! حالا هم هستند کسانی که در تنگنای زندگی به اولین لبخند، به اولین والگی و حرکات مجنون‌وار واکنش نشان می‌دهند، عمر و آبرویشان را برای وصال می‌گذارند و در نهایت بعد از وصال است که تمام آنچه برای عشق کرده بودند «هرزگی» نامیده می‌شود و پتکی می‌شود بر کاخ خیالی رویایشان و مگر محبوبه هم همین را تجربه نکرد؟

می‌گویند در صندوقِ پاندورا نباید گشوده می‌شد که اگر می‌شد هرآنچه بدیمنی در زمین بوده از میان صندوق چون آتشفشانی فوران می‌کرده جز «امید» که تا ابد در آن می‌مانده‌است؛ اصلاً شاید همان حبس امید و آرزوی رسیدن به آن است که بشر را سر پا نگه می‌دارد، مثل محبوبه‌هایی که پرپر می‌شوند و باز به بهانۀ یافتن امید تاب می‌آورند!

می‌گویند عشق است و آتش و خون، محبوبه همه را تاب آورد بلکه آن جوانک شیدا را به راه اول بازگرداند که اندک‌اندک از داشتن محبوبش چنان آسوده‌دل شد که جنون جای مجنونی‌اش را گرفت؛ اما جنون کجا و مجنون کجا؟ مجنون، منصور بود که رنج کشید و آخر شاهزادۀ اسب‌سوار محبوبش شد!

 دنیا اگر دست من بود این کتاب را به اجبار هم شده به همۀ عشاق کور می‌دادم تا جای انتگرال و فرمول‌های بی‌مصرف مَندلیُف، عاقبتِ نظربازی را ببینند! عاقبت خلاف میل پدران و مادران قدم برداشتن را؛ که اگر چشم باز کنیم چه بسیارند محبوبه‌هایی که از ترس آبرو دم نمی‌زنند تا در نهایت در چاه ویل می‌پوسند!

 تنها، پویایی این دخترک که حالا زنی رنج‌کشیده، فرزندمرده و خیانت دیده‌است کمی بر دل خواننده التیام می‌گذارد؛ آن‌هنگام که زغال‌های افروخته را بر زندگی و جوانی هدررفته‌اش می‌اندازد و داغ آن را بر دل زیور، مادر محبوبِ دیرینش می‌گذارد!

کاش محبوبه‌های این خاک هم قبل از داغ شدن و چون زغال گُر گرفتن، قیام کنند؛ زغالی افروخته بر بخت شومشان اندازند و رها کنند خود را از قید دهانِ لقِ مردم!

 

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1258662
  • فیلم / ربودن آمنه کوچولو از جلو در در خانه شان در افسریه/ این دختر بچه کجاست؟