شب عروسی مادرم از خانه فرار کردم. نمی‌توانستم مرد دیگری را به جای پدرم در خانه‌‌مان بپذیرم. عمه‌ام می‌گفت: «تو اگر دختر باغیرتی باشی نباید اجازه بدهی مادرت ازدواج کند.». داشتم دیوانه می‌شدم. نزدیک غروب بود. مادرم را به آرایشگاه بردند. البته قرار نبود لباس عروس بپوشد و مراسم آن‌چنانی برگزار کنند. دیگر نمی‌توانستم طاقت بیاورم. از خانه بیرون زدم. نمی‌دانستم کجا بروم. چند روزی به خانۀ عمه‌ام پناه بردم و در آنجا مخفی شدم. بعد هم به خانۀ پدرم رفتم.

خیلی زود فهمیدم اوضاع بی‌ریخت‌تر از چیزی است که فکرش را می‌کردم. از کردۀ خودم پشیمان شده بودم. یک روز پدرم مشغول استعمال مواد مخدر Drugs بود که سر صحبت را باز کردم. خبر نداشت مادرم عروس شده است. اشک در چشمانش حلقه زد. برای اولین‌بار عقدۀ دلش باز شد. از مادرم تعریف می‌کرد و می‌گفت: «این زن کوه صبر و محبت است و تو باید به وجودش افتخار کنی.». با این حرف‌ها دست عمه‌ام که با تهمت‌های ناروا مرا به مادرم بدبین کرده بود رو شد.

پدرم از من خواست به خانه برگردم و از طرف او هم به مادرم تبریک بگویم. می‌گفت خیلی اذیتش کرده است و باید حلالیت بطلبد. دلم گرفته بود. به خانه برگشتم. ناپدری‌ام آدم خوب و باایمانی است. او و مادرم، که در این مدت در به در دنبالم می‌گشتند، از دیدنم خوش‌حال شدند. قرار شد به مرکز مشاوره بیاییم. نمی‌خواهم دوباره دچار اشتباه شوم. باید حواسم به مادرم باشد. به گفتۀ پدرم، او زجر زیادی کشیده و ناچار به طلاق شده و حالا که سر و سامان گرفته است نباید اذیتش کنم.

متأسفانه پدرم به خاطر رفیق‌بازی معتاد Addicted شده و الآن هم حال و روز خوبی ندارد. او یکی‌دوبار هم به زندان Prison رفته و، به گفتۀ خودش، اواخر زندگی با مادرم، تمام جهیزیه را فروخته و هرشب کتکش می‌زده است اما عمه‌ام همیشه مادرم را متهم می‌کرد و من به همین خاطر به او بدبین شده بودم.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.
متین نیشابوری

پایان خبر / رکنا / کدخبر 316528
  • خلاصه بازی نوستالژی منچستریونایتد 4-3 رئال مادرید/ شب جادویی اولدترافورد در تقابل منچستریونایتد و رئال مادرید

اخبار تاپ حوادث