«انفجار دوم باعث شد همه از خانهها بیرون بیایند؛ ترکش مثل باران روی سر دخترم میبارید»
رکنا: مادر یکی از مجروحان حادثه انفجار در لامرد، از لحظهای میگوید که همراه دختر ۲۳ سالهاش مقابل یک سوپری بودند؛ انفجاری که در ادامه آن، هم خودش و هم دخترش هدف ترکش قرار گرفتند و تعدادی از اهالی شهرک جان باختند یا مجروح شدند.
به گزارش خبرنگار اعزامی رکنا به لامرد، مادر یکی از مجروحان حادثه انفجار در لامرد، از لحظهای میگوید که همراه دختر ۲۳ سالهاش مقابل یک سوپری بودند؛ انفجاری که در ادامه آن، هم خودش و هم دخترش هدف ترکش قرار گرفتند و تعدادی از اهالی شهرک جان باختند یا مجروح شدند.
خبرنگار: از لحظه وقوع حادثه برایمان بگویید.
مادر فاطمه: پنجم یا نهم اسفند بود، دقیق یادم نیست. من و دخترم دم در سوپری باران بودیم. خودم داخل سوپری بودم و فاطمه، دختر ۲۳ سالهام، داخل ماشین پراید دم در سوپری نشسته بود.
یکباره انفجار مهیبی رخ داد. چیزی که من دیدم فقط یک دود سیاه و غلیظ بود. پریدم بیرون و به محض اینکه آمدم بیرون، دست چپم را دیدم. گفتم بچهام کجاست؟ دیدم ماشین منفجر شده و دیگر فاطمه داخل ماشین نیست. خود ماشین هم جابهجا شده و به آن طرف رفته بود.
خبرنگار: شدت انفجار چقدر بود؟
مادر فاطمه: خیلی شدید بود. خود فاطمه بعداً گفت ماشین بلند شده و دوباره به زمین خورده و موج انفجار آن را بلند کرده بود. اینقدر موج انفجار سنگین بود.
بعد از انفجار اول، فاطمه که داخل ماشین ترکش خورده بود، از ماشین پیاده شده بود. من که دیدم دخترم داخل ماشین نیست و ماشین منفجر شده، چند نفر دیگر را هم دیدم که دم در افتاده بودند، اما هنوز نمیدانستم کسی شهید شده یا نه.
دستم ترکش خورده بود و بعداً مشخص شد که چند ترکش به بدنم اصابت کرده است.
خبرنگار: انفجار دوم چه زمانی اتفاق افتاد؟
مادر فاطمه: انفجار دوم که رخ داد، فاطمه وسط خیابان افتاده بود. صورتش خونی بود. هنوز نمیدانستیم پایش هم آسیب دیده است. دیدم انفجار دوم به تانکر خورد و تانکر شعلهور شد. انگار در آسمان باران گلوله راه افتاده بود و ترکشها روی سر فاطمه میبارید.
بعداً مشخص شد ۱۲ ترکش به بدن من خورده است؛ سه ترکش پشت پای راستم را پاره کرده بود و سه ترکش هم از زانو تا لگن داخل پایم رفته بود.
وقتی دم در افتاده بودم، دیدم دستم خونریزی زیادی دارد. روسریام را بیرون آوردم و دور دستم بستم. پایم هم جلو افتاده بود و کاملاً برگشته بود. نمیدانستم سرنوشتش چه میشود؛ اینکه اصلاً پا را خواهم داشت یا نه.
خبرنگار: چه کسی به کمک شما آمد؟
مادر فاطمه: یک مرد جوان آمد و گفت دخترت را داخل ماشین گذاشتم. گفت خودت با من میآیی یا با آمبولانس میروی؟ دخترت گفته برو مادرم را بیاور.
خدا خیرش بدهد، هر جا هست. من را داخل ماشین گذاشت و کمکم کرد.
خبرنگار: در آن حادثه افراد دیگری هم مجروح شدند؟
مادر فاطمه: بله. پدر شهید، آقای عابدین غریبدوست، همراه همسرشان، معصومه غریبدوست، همین اطراف بودند. بنده خدا پدر شهید عصا در دست داشت و آمده بود ببیند برای فاطمه چه اتفاقی افتاده که خودش هم ترکش خورد و افتاد.
یک همسایه هم داشتیم که کنار سوپری کافه صبحانه داشت. میخواست خودش را به من برساند که او هم مجروح شد.
خبرنگار: چرا تعداد مجروحان و شهدا در انفجار دوم بیشتر شد؟
مادر فاطمه: در انفجار اول، خودم و خیلی از آدمهای داخل شهرک آسیب ندیده بودیم، چون داخل خانهها و ساختمانها بودیم. اما انفجار دوم باعث شد همه بیرون بیایند. بیشتر شهدا و جانبازان مربوط به انفجار دوم بودند.
خانم شهید زهرا غلامی هم که خدا بیامرزدش، رفیق من بود. همان جا دم در بود. شوهرش و پسرش هم همراه من داخل سوپری بودند. وقتی من، شوهر زهرا و بقیه از سوپری بیرون پریدیم، ما هم مجروح شدیم. زهرا داخل ماشین افتاده بود و روی صندلی افتاده بود و ترکش به پشت سرش خورده بود.
خبرنگار: وضعیت دخترتان بعد از حادثه چطور شد؟
مادر فاطمه: خواهرش هم مجروح شده بود. خود فاطمه مدتی لنگ میزد، ولی خدا را شکر الان خیلی بهتر شده است.
در ابتدا به خاطر شدت عفونت پایش، پزشکان تصمیم گرفته بودند پایش را قطع کنند. عفونتش خیلی زیاد شده بود و میگفتند ممکن است عفونت وارد خونش شود.
بعد که او را منتقل کردیم به بیمارستان گراش، خدا خیر بدهد دکتر سروش را؛ پزشک خیلی خوبی بود. نزدیک ۲۲، ۲۳ روز در بیمارستان بود تا اینکه توانست بدون عصا راه برود.
خبرنگار: با وجود اینکه شهری که در آن زندگی میکنید هدف حمله قرار گرفته و شما و دخترتان در آن مجروح شدهاید، چرا همچنان در لامرد ماندهاید؟
مادر فاطمه: به هر حال هر کسی وطن و شهر خودش را دوست دارد. ما اینجا زندگی کردهایم و اینجا شهرمان است.
اما فشاری که این حادثه به ما وارد کرد، خیلی زیاد بود. خودم بعد از این اتفاق دچار مشکلات عصبی شدم و الان تحت نظر روانپزشک هستم و دارو مصرف میکنم؛ بیشتر به خاطر شرایطی که برای دخترم پیش آمد.
صحنههایی که در بیمارستان دیدم هم خیلی روی من تأثیر گذاشت. حدود ۲۰ دقیقه تا نیم ساعت دم در بیمارستان افتاده بودم و مدام آدمهای خونآلود را میدیدم که میآوردند؛ هم کسانی که شهید شده بودند و هم مجروحان.
واقعاً بعد از آن دیگر خوابم نمیبرد و آرامش نداشتم. خدا را شکر الان وضعیت بهتر شده است.
ارسال نظر