رکنا: لپهایش از شدت سرمای هوا گل انداخته بود. کنار بخاری آرام گرفت. از فرط خستگی و گرسنگی نمیتوانست چشمهایش را باز نگه دارد. افسر نگهبان کلانتری دستور داد برایش خوراکی بیاورند. حمید، کودکی…
رکنا: حسوحال عجیبی داشتم. حالم گرفته بود و احساس دلتنگی میکردم. صدای بوق موتور دوستم مرا از خانه بیرون کشاند. گفتم امروز بیخیال دزدی شویم.
رکنا: محمد بحرانی در گفتگویی از خاطرات خود در دوران کودکی و جنگ گفت و بغضی که باعث شده است در شخصیت های عروسکی که صداپیشگی آنها را بر عهده دارد باقی بماند.
رکنا: مادر تنها که سالها برای بزرگ کردن بچه هایش زحمت کشیده بود به خاطر اینکه از پسرش خواست تا به دیدنش برود در برابر شکایت عروسش قرار گرفت و پای در کلانتری گذاشت.