روایت دردناک یک زن و گربه اش به نام سیمبا در تهران  + فیلم

به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا، چشم‌هایش پر از اشک است؛ اشک‌هایی که با شنیدن نام سیمبا، گربه‌ای که سال‌ها همدم روزهای سخت زندگی‌اش بوده، بند نمی‌آیند. سیمبا حالا با سرطان پیشرفته دست‌وپنجه نرم می‌کند و صاحبش می‌داند که شاید فرصت زیادی برای با هم بودن نداشته باشند. او سه ماه است که در انتظار فقدانی زندگی می‌کند که هنوز اتفاق نیفتاده، اما سایه‌اش هر روز سنگین‌تر از قبل بر زندگی‌اش می‌افتد؛ گویی سوگ سیمبا را پیش از رفتنش آغاز کرده است.

سیمبا برای این زن فقط یک گربه نیست؛ بخشی از زندگی اوست، همراهی که در روزهای دشوار کنارش مانده و در لحظه‌هایی که شاید هیچ‌کس دیگری نمی‌توانسته تنهایی‌اش را پر کند، حضور داشته است. حالا تصور زندگی بدون او، برای زنی که پیوند عاطفی عمیقی با این حیوان برقرار کرده، به یکی از دردناک‌ترین تجربه‌های زندگی‌اش تبدیل شده است.

وقتی سرطان، زندگی دو همدم را تغییر می‌دهد

ماجرا از زمانی آغاز شد که بررسی‌های پزشکی و نمونه‌برداری پاتولوژی نشان داد سیمبا به آدنوکارسینوم، نوعی سرطان، مبتلاست. بیماری به غدد لنفاوی درگیر شده بود و طی مدت کوتاهی، به گفته صاحبش، کبد را نیز درگیر کرد.

او می‌گوید به دلیل سن سیمبا و شرایط جسمی‌اش، پس از مشورت‌های فراوان، درمان‌های تهاجمی گزینه مناسبی تشخیص داده نشد و حالا مراقبت‌های تسکینی برای او انجام می‌شود؛ مراقبت‌هایی با این هدف که درد و رنج کمتری تحمل کند و روزهای باقی‌مانده زندگی‌اش با آرامش بیشتری بگذرد.

برای این زن، پذیرفتن چنین تصمیمی آسان نبوده است. او می‌گوید وقتی برای نخستین بار با تشخیص سرطان مواجه شد، از پزشکان فقط یک فرصت می‌خواست؛ فرصتی برای نجات موجودی که دوستش دارد. می‌گفت اگر راهی برای بازگرداندن سلامتی سیمبا وجود داشته باشد، حاضر است هر کاری انجام دهد.

او حالا به جای جست‌وجوی راهی برای درمان قطعی، تلاش می‌کند در کنار سیمبا بماند و شرایطی فراهم کند که حیوانش تا جای ممکن درد کمتری داشته باشد. با این حال، پذیرفتن محدودیت‌های درمان به معنای کنار آمدن آسان با احتمال مرگ او نیست.

«اگر می‌توانستم کلیه‌ام را بدهم تا سیمبا برگردد، این کار را می‌کردم»

این زن از پیوندی حرف می‌زند که برای بسیاری از افراد شاید قابل درک نباشد؛ رابطه‌ای که در طول سال‌ها، از نگهداری یک حیوان خانگی فراتر رفته و به بخشی از تجربه زیسته و عاطفی او تبدیل شده است.

او می‌گوید: «اگر می‌توانستم یک کلیه بدهم و بچه‌ام را برگردانم، این کار را می‌کردم.»

وقتی از سیمبا حرف می‌زند، بارها به این نکته برمی‌گردد که زندگی آن‌ها چقدر به یکدیگر شبیه شده است. او رفتارها، سکوت‌ها و خلوت‌خواستن‌های سیمبا را می‌شناسد؛ می‌داند چه وقت دوست ندارد صدایی بشنود و چه زمانی به استراحت و تنهایی نیاز دارد. همین شناخت عمیق باعث شده است که بیماری سیمبا را نه فقط به‌عنوان یک مشکل جسمی، بلکه به‌عنوان بحرانی عاطفی در زندگی خودش تجربه کند.

او در این مدت بارها از خودش پرسیده که آیا جایی کوتاهی کرده است؟ آیا می‌توانسته کاری انجام دهد که بیماری زودتر تشخیص داده شود یا شرایط سیمبا تغییر کند؟ با وجود تلاش برای مراقبت از او، احساس گناه و مرور مداوم اتفاقات گذشته، بخشی از روزهای این زن شده است.

این تجربه تنها به نگرانی درباره بیماری محدود نمی‌شود؛ او باید هم‌زمان با احتمال ازدست‌دادن همدمش، با تغییر برنامه زندگی، محدودشدن حضور در محل کار و دشواری مراقبت روزانه از سیمبا نیز کنار بیاید. به همین دلیل، ترجیح داده است تا جایی که می‌تواند در کنارش باشد و او را در این روزهای سخت تنها نگذارد.

سوگ پیش از مرگ؛ سه ماه تمرین برای یک خداحافظی دشوار

این زن می‌گوید حدود سه ماه است که احساس می‌کند در حال تمرین سوگواری است؛ تلاشی برای آماده‌شدن در برابر اتفاقی که می‌داند ممکن است رخ دهد، اما هنوز نمی‌تواند آن را بپذیرد.

در روان‌شناسی، تجربه چنین احساساتی پیش از وقوع فقدان، با مفهوم «سوگ پیشاپیش» یا «سوگ پیش‌بینانه» شناخته می‌شود. این وضعیت ممکن است زمانی رخ دهد که فرد از بیماری پیشرفته یک عزیز آگاه است و احتمال مرگ او را پیش روی خود می‌بیند. در چنین شرایطی، فرد می‌تواند هم‌زمان عشق و امید را تجربه کند و از سوی دیگر، با ترس، اندوه، اضطراب و تصور زندگی پس از فقدان درگیر باشد.

برای صاحب سیمبا، این روزها میان دو خواسته متضاد می‌گذرد: از یک سو، امید دارد گربه‌اش تا جای ممکن بیشتر در کنارش بماند و از سوی دیگر، می‌کوشد خودش را برای روزی آماده کند که دیگر صدای قدم‌ها و حضور همیشگی او را در خانه نخواهد داشت.

او می‌گوید به فکر مراجعه به روان‌درمانگر نیز افتاده و صحبت‌کردن درباره احساساتش به او کمک کرده است. با این حال، همچنان درگیر این پرسش است که آیا می‌توانسته کار بیشتری برای سیمبا انجام دهد یا نه.

چرا مرگ حیوان خانگی می‌تواند به اندازه فقدان یک عزیز دردناک باشد؟

تصور رایجی وجود دارد که اندوه ناشی از مرگ حیوان خانگی باید کمتر از سوگ ازدست‌دادن انسان‌ها باشد. اما پژوهش‌های روان‌شناختی چنین رتبه‌بندی ساده‌ای را تایید نمی‌کنند.

یک مرور نظام‌مند منتشرشده در سال ۲۰۲۱ در نشریه *Death Studies*، با بررسی ۱۷ مطالعه، نشان داد که سوگ ناشی از مرگ حیوان خانگی می‌تواند با احساساتی مشابه سوگ انسانی همراه باشد. این پژوهش به موضوعاتی مانند عمق رابطه، اندوه، احساس گناه، حمایت اطرافیان و چگونگی ادامه زندگی پس از فقدان پرداخت.

حیوان خانگی برای برخی افراد، به‌ویژه کسانی که تنها زندگی می‌کنند یا از حمایت اجتماعی محدودی برخوردارند، فقط یک همراه روزمره نیست. حضور او می‌تواند بخشی از احساس امنیت، نظم زندگی و تجربه دوست‌داشته‌شدن باشد. مراقبت از حیوان، غذا دادن، بازی کردن، رسیدگی به نیازهایش و بازگشت به خانه‌ای که او در آن انتظار می‌کشد، به برنامه‌ای ثابت و معنادار تبدیل می‌شود.

به همین دلیل، با مرگ حیوان، فرد ممکن است هم‌زمان چند چیز را از دست بدهد: خود حیوان، عادت‌های روزمره، احساس مسئولیت و مفیدبودن، همراهی در لحظات تنهایی و حتی بخشی از هویت خود را به‌عنوان مراقب و همدم او.

در چنین شرایطی، احساساتی مانند اندوه شدید، دلتنگی، اضطراب، خشم، احساس گناه، اختلال خواب و تنهایی ممکن است بروز کنند. برخی افراد نیز پس از فقدان، بارها تصمیم‌های درمانی خود را مرور می‌کنند و از خود می‌پرسند آیا می‌توانستند کار دیگری انجام دهند.

مرور پژوهش‌های مربوط به سوگ حیوانات خانگی همچنین نشان داده است که برخی صاحبان حیوان، به دلیل درک‌نشدن اندوهشان از سوی اطرافیان، احساس تنهایی یا حتی شرمندگی می‌کنند. این وضعیت گاهی باعث می‌شود سوگ خود را پنهان کنند یا از صحبت درباره آن بپرهیزند.

چگونه می‌توان با فردی که در آستانه ازدست‌دادن حیوان خانگی‌اش است، همدردی کرد؟

نخستین قدم، پذیرفتن واقعی‌بودن این اندوه است. لازم نیست همه افراد عمق رابطه میان یک انسان و حیوانش را به یک اندازه تجربه کرده باشند؛ کافی است بپذیرند که این رابطه برای فرد سوگوار مهم و معنادار بوده است.

گفتن جمله‌هایی مانند «فقط یک گربه است»، «بالاخره یکی دیگر می‌گیری» یا «باید خودت را آماده کنی» ممکن است ناخواسته احساس تنهایی و درک‌نشدن را بیشتر کند. جایگزین مناسب‌تر این است که به فرد فرصت صحبت‌کردن بدهیم، بدون آنکه بخواهیم احساساتش را اصلاح کنیم یا برای اندوهش محدودیت تعیین کنیم.

جملاتی مانند «می‌دانم چقدر دوستش داری»، «می‌خواهی درباره‌اش حرف بزنی؟» و «لازم نیست این روزها را به‌تنهایی بگذرانی» می‌توانند حمایت‌کننده‌تر باشند. گاهی نیز همراهی در کارهای ساده روزمره، کمک به مراقبت از حیوان یا فقط گوش‌دادن بدون قضاوت، بیشتر از هر توصیه‌ای به فرد کمک می‌کند.

برای کسی که حیوانش هنوز زنده است اما با بیماری پیشرفته دست‌وپنجه نرم می‌کند، احترام به تصمیم‌های مراقبتی و درمانی او نیز اهمیت دارد. می‌توان به او کمک کرد تا با دامپزشک درباره کنترل درد، کیفیت زندگی حیوان و نیازهای مراقبتی مشورت کند؛ بدون آنکه او را بابت تصمیم‌های دشوارش سرزنش کنیم.

اگر اندوه و علائم افسردگی به‌طور مداوم بر زندگی روزمره، خواب، اشتها یا توانایی انجام کارهای معمول اثر می‌گذارند، کمک‌گرفتن از روان‌شناس یا روان‌درمانگر می‌تواند مفید باشد. سوگ به‌خودی‌خود بیماری روانی نیست و شدت و مدت آن در افراد مختلف تفاوت دارد؛ اما هیچ‌کس هم مجبور نیست برای اثبات عشقش به حیوان، رنج خود را به‌تنهایی تحمل کند.

سیمبا؛ فراتر از یک حیوان خانگی

برای صاحب سیمبا، مسئله فقط خداحافظی با گربه‌ای بیمار نیست؛ او باید با احتمال ازدست‌دادن موجودی کنار بیاید که در بخش مهمی از زندگی‌اش حضور داشته و در روزهای دشوار، همدمش بوده است.

چشم‌های پر از اشک این زن، روایت پیوندی است که نمی‌توان آن را تنها با واژه «حیوان خانگی» توضیح داد. او هنوز امیدوار است سیمبا تا جایی که می‌تواند همراهش بماند؛ در همین حال، تلاش می‌کند روزهای باقی‌مانده را با مراقبت، محبت و کاهش رنج او سپری کند.

شاید نتوان درد چنین خداحافظی‌ای را از بین برد، اما می‌توان کاری کرد که این زن در مواجهه با آن تنها نماند. گاهی مهم‌ترین شکل همدردی این نیست که به کسی بگوییم چطور با فقدان کنار بیاید؛ کافی است به او نشان دهیم که عشقش را می‌بینیم، اندوهش را جدی می‌گیریم و برای گریه‌کردن، حرف‌زدن و سوگواری‌کردن به او حق می‌دهیم.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1259701