مردی که از زندان دشمن را مات کرد
رکنا سیاسی : یحیی در زندان رژیم صهیونیستها بر روحیه و روان صهیونیستها مسلط شد که انگار سالها در قلب جامعهٔ آنها زندگی کرده بود؛ مردی که از قلب زندان، دشمن را در خانهاش مات و مبهوت کرد.
به گزارش رکنا به نقل از فارس ، در آن هیاهو، پسربچهای دوازدهساله همراه پدرش بیتفاوت به طوفان، با یک در چوبی کهنه از آشپزخانه و چندتکه ورق فلزی، گودالی حفر کردند تا برای خانواده پناهگاهی بسازند. بیرون خانه، صدای انفجار و غرش تانکها میآمد. برای بچههای آن محله، جنگ یعنی پدرها ناگهان گم شوند و کوچهها پر از دود و چکمههای سربازان دشمن شود.
در همین کوچههای و پر از محرومیت، نسلی قد کشید که یاد گرفت چطور با دستخالی زنده بماند. در میان این بچهها، نوجوانی بود با چشمانی که هرچند ظاهر آرامی داشتند، اما در درونشان دریایی از خشم و اراده مواج بود.
یحیی سنوار اهل سکوت بود، اما سکوتش به معنای تسلیم نبود. او وقتی از مدرسه یا مسافرت کوتاه تحصیلی برمیگشت، مستقیم به سراغ حلقههای مقاومت میرفت. نوجوانیاش در این فکر گذشت که چطور میشود با کمترین امکانات، حتی با ترکیب چند ماده شیمیایی ساده ابزاری ساخت تا جلوی زورگویان بایستد. او فهمیده بود که مقاومت یک درس کلاسیک نیست؛ یک جریان زنده است که در جان آدم جوانه میزند.
دانشگاهی به وسعت سلول انفرادی
سالها گذشت. نوجوانی یحیی به جوانی و سپس به سالهای سخت اسارت در زندانهای رژیم صهیونیستی گره خورد. دشمن فکر میکرد با حبسکردن او در سلولهای انفرادی و دیوارهای بتنی میتواند این طوفان را خاموش کند. اما یحیی در همان تاریکی، قلمبهدست گرفت و داستان رنج و مقاومت ملتش را روی کاغذ آورد. او نشان داد که قفس، پرنده را میکشد اما اندیشه و اراده را هرگز. سلول برای او دانشگاهی شد تا روحش را پولادینتر کند. زبان عبری را موبهمو یاد گرفت و روزنامههای اسرائیلی را خطبهخط خواند.
بر روحیه و روان صهیونیستها مسلط شد که انگار سالها در قلب جامعهٔ آنها زندگی کرده بود؛ مردی که از قلب زندان، دشمن را در خانهاش مات کرد.
ابرقهرمانی روی مبل ویرانهها
فصل آخر این داستان را اگر هالیوود میساخت هم اینقدر شگفتانگیز رقم نمیخورد.پاییز ۱۴۰۳ در میان خرابههای خانهای نیمهویران در محلهٔ «تلالسلطان»، مردی ۶۲ساله تنها مانده بود. جلیقهٔ نظامی به تن، چفیه به سر و تفنگی در دست. دست راستش ترکشخورده و زخمی بود. دشمن با تمام تجهیزات پیشرفته، پهپادها و تانکهایش دور این خانه را گرفته بود؛ آنها فکر میکردند با یک «هدف نظامی معمولی» طرف هستند.
پهپاد کوچک جاسوسی دشمن آرام از پنجرهٔ شکستهٔ خانه به درون خزید تا آخرین لحظات زندگی این مرد را برای اثبات قدرت خودش ثبت کند.
گردوغبار جنگ همهجا را پرکرده بود. یحیی روی مبل گردگرفتهای نشسته بود؛ خسته، مجروح، اما با چشمانی که هنوز همان صلابت نوجوانی که روح مقاومت در درونش جوانهزده را داشت.
در آن ثانیههای آخر، درحالیکه خونریزی امانش را بریده بود و همه چیز تمامشده به نظر میرسید، یحیی سرش را بلند کرد. دستش را بالا برد و با تمام توان، یکتکه چوب را به سمت پهپاد پرتاب کرد!آن پرتاب آخر، شاهکار این داستان بود. یک پیام ابدی: ما تاآخریننفس، تا آخرین قطرهٔ خون و حتی با یکتکه چوب، تسلیم نمیشویم.یحیی در همان لحظه به آرزوی شهادت رسید؛ اما داستان او تمام نشد. او از پسربچهٔ پناهگاههای گلی خانیونس تبدیل به ابرقهرمان شد. پس از شهادت سنوار، نوجوانهای بسیاری تبدیل به یحیی سنوار شدند. لحظات آخر مقاومت او برعکس پیشبینی رژیم صهیونیستی، تبدیل به یک موج ابرقهرمانی شد و نوجوانان بسیاری را با نام و آرمان او آشنا کرد؛ تا ثابت کند که گل میخکهای مقاومت، هرگز در هیچ زمینی پژمرده نمیشوند.
(برگرفته از کتاب خار و میخک)
-
نگاهی به تیپ و استایل شیک هنرمندان در جشن «روز ملی سینما»/ از درخشش شبنم مقدمی و رز رضوی تا استایل فریبا کوثری
ارسال نظر