به گزارش اختصاصی رکنا، مرد به هر دری می‌زد، بلکه حال او بهتر شود. بدون او دیگر نمی‌توانست زندگی کند؛ تمام شور زندگی‌اش رو به خاموشی می‌رفت.

دکتر تمام تلاش‌اش را می‌کرد که حال زن بهتر شود و زن جوان تنها با چشمانی پر از خستگی به پنجره اتاق بیمارستان خیره مانده بود.

صدای تیک تاک ساعت در سکوت اتاق می‌پیچید. مرد خسته تازه به خانه رسیده بود. چند هفته‌ای بود که مسیر زندگی‌اش از خانه تا بیمارستان شده بود. دلش می‌خواست هر طور شده این روزهای سخت و طاقت‌فرسا تمام شود. چشم‌هایش را بست.

حوصله نداشت، چشم‌هایش هی پر و خالی می‌شدند. دلش می‌خواست کاری کند، دلش می‌خواست هرچه سریع‌تر این سیاهی از روی خانه‌شان دور شود. به مادرش که فکر می‌کرد، به چشمان پدر که نگاه می‌کرد، باورش نمی‌شد که این قدر با تردید به زندگی نگاه کنند. باورش نمی‌شد که لحظه‌ها را برای بودن یا نبودن دخترشان بشمارند و به چهره خواهرش که نگاه می‌کرد، تمام وجودش می‌لرزید.

تمام بازی‌های کودکانه‌اش در کنار او و با او بود. تنها چند سالی با هم تفاوت سنی داشتند، اگر روزی مویی از سر او کم می‌شد. بغضش را فرو داد. تصورش هم غیرممکن بود.

زیر آسمان ایستاده بود و اشک می‌ریخت. صدای دعای مادر از اتاق به گوش می‌رسید.

چشم که باز کرد او را دید. چهره آرام او، قلبش را آرام کرد. این عطر حرم امام رضا(ع) است. برایت آورده‌ام، می‌دانم که خیلی غریب و تنهایی. وقتی دلت را به پابوس آقا بردی و دست به دامان شدی، آنقدر قوی خواهی بود که از این مرحله عبور کنی.

او رفته بود. زن جوان عطر حضور دوست را با تمام وجود حس می‌کرد؛ او باور داشت که وقت آن رسیده که از روی آن تخت بلند شود و شور زندگی را به دیگران ببخشد.

پس از این سفر اتفاق عجیبی افتاد، پزشک Doctor معالج از این اتفاق تحت عنوان معجزه یاد کرد...

پایان خبر / رکنا / کدخبر 418809
  • علی دایی با این 7 شغل پولدار شد/ از پوشاک و جواهرات تا عینک و رستوران

اخبار تاپ حوادث