ولی آن روز آورده بود. آن روز گفته بود که چقدر تنها مانده است. گفته بود که چقدر درد دارد. گفته بود که دیگر تاب و تحمل ندارد و دلتنگ است.
راه طولانی بود. اگر شب را تا صبح حرکت می‌کردند، صبح اول وقت می‌رسید و می‌توانست دست‌های مادرش رقیه خاتون را در دست بگیرد. مثل آن روزها برایش نان سنگک بخرد و گرمای عشق را به خانه ببرد.
چشم‌هایش را بسته بود که در میان راه راننده برای خواندن نماز و خوردن شام نگه داشت.
با خودش فکر کرد این طور زمان را از دست می‌دهد ولی هر طور بود پیاده شد. وضو گرفت و به نماز ایستاد.
خودش هم نفهمیده بود که چطور بعد از نماز خوابش برده است. نفهمیده بود که چرا این طور شده بود ولی وقتی چشم باز کرده بود، متوجه شده بود که اتوبوس رفته است.
دو دستی به سرش زده بود.
ـ ای بابا! این هم شانس است که من دارم.
به این طرف و آن طرف می‌رفت که متوجه یک مرد شد که به سوی ماشین سواری که آن طرف‌تر پارک شده بود می‌رفت. به طرف مرد حرکت کرد.
ـ آقا! من مسافر یک اتوبوس بودم. مادرم به سختی بیمار است. تمام وسایلم در اتوبوس ماند و هیچ چیزی جز این مقدار پول همراهم نیست اگر می‌شود زحمت بکشید و مرا به اتوبوس برسانید، هر چه بخواهید به شما می‌دهم. هر کاری که بگویید انجام می‌دهم ولی شما را به خدا تنها به من کمک کنید.
روی صندلی ماشین که نشسته بود آه کشید و نالیده بود.
ـ نمی‌دانم چرا بعضی وقت‌ها زندگی این قدر بر آدم سخت می‌گیرد. آخر الان با این همه بدبختی، زمان بدبیاری بود.
راننده نگاهی کرده و با لبخند گفته بود:
ـ پشت هر اتفاقی حکمتی است پسرم.
و او آرام گفته بود:
ـ حکمتش زجر کشیدن ما است.
نیم ساعت بعد وقتی راننده آرام ماشین را به شانه خاکی جاده هدایت کرد پسر جوان از تعجب متحیر مانده بود. اتوبوس چپ کرده بود. صدای آژیر آمبولانس به گوش می‌رسید.
پسر جوان کنار اتوبوس زانو زده بود که دست‌های راننده روی شانه‌اش قرار گرفت.
ـ حکمت خدا را دیدی. می‌خواست مادرت برای همیشه چشم انتظار نماند.

پایان خبر / رکنا / کدخبر 418785
  • تناقض‌گویی مقامات قطری درباره بازداشت خلبانان ایرانی + فیلم

اخبار تاپ حوادث