مهدیه برای من بود! وقتی از سربازی برگشتم او را با پسر خاله اش دیدم
رکنا: آن قدر در لجنزار مواد افیونی دست و پا می زدم که هرگز تصور نمی کردم روزی نسیم خوشبختی از کویر خشک زندگی ام عبور کند. همواره با این اندیشه شب را به صبح می رساندم که روزی جسدم در کنار زباله های حاشیه شهر طعمه حیوانات خواهد شد اما وقتی خدا را از ته قلبم صدا زدم ناگهان باران عشق، دشت تاریک زندگی ام را آبیاری کرد و من رنگین کمانی از خوشبختی را در این دشت پر از گل های زیبا به نظاره نشستم.
مرد جوان در حالی که بیان می کرد چهار سال است مواد مخدر Drugs را در گورستان بدبختی دفن کرده ام به کارشناس اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد گفت: «مهدیه»، هم بازی دوران کودکی ام بود روزهای زیادی دستش را می گرفتم و کنار حوض بزرگ خانه مادربزرگ می چرخیدیم گاهی شب ها کنار حوض بزرگ می نشستیم و داخل آب به تصویر ماه زیبا چنگ می زدیم هرکدام از ما دوست داشت زودتر ماه را تصاحب کند اگرچه با این کار ماهی های قرمز فرار Escape می کردند اما خنده های ما موجب شادی بزرگ ترها می شد. روزگار شیرین کودکی آرام آرام سپری شد و من هر روز بیشتر عاشق مهدیه می شدم همواره در کنارش بودم تا از چیزی نرنجد. از دوران نوجوانی، رویای زندگی مشترک با مهدیه هیچ گاه از ذهنم پاک نمی شد.
دیوانه وار دوستش داشتم و احساس می کردم او نیز همین احساس را به من دارد تا این که عازم خدمت سربازی شدم. روزها و شب ها از پی هم می گذشتند و من در خیالم تنها مهدیه را می دیدم ولی هیچ وقت نمی توانستم ماجرای عشقم را برای خانواده ام بازگو کنم. اما آخرین باری که خدمت سربازی ام به پایان رسید و من به مرخصی آمدم ناگهان شاهین خوشبختی از روی شانه هایم پرید و آرزوهایم به یک باره ویران شد.
مهدیه با پسرخاله اش ازدواج کرده بود و دیگر نمی توانستم آینده ام را در چشمان او جست وجو کنم.
از سوی دیگر فراموش کردن مهدیه کاری دشواری بود به همین دلیل به تنهایی روی آوردم و انگیزه کار کردن نداشتم. اوقاتم را در کنار دوستانم به بطالت می گذراندم تا این که برای یافتن آرامش و به پیشنهاد یکی از دوستانم سیگاری را روشن کردم. از آن به بعد منزل مجردی احسان پاتوق همیشگی ام شده بود تا این که من هم در کنار افرادی که به آن خانه رفت و آمد می کردند مصرف کریستال را آغاز کردم خیلی زود قبل از آن که بفهمم چه اتفاقی افتاده خود را در حاشیه شهر و کنار کارتن خواب ها یافتم. برای تهیه پول موادمخدر به هریک از بستگان، آشنایان و حتی همسایگان التماس می کردم. آن قدر در این لجنزار فرو رفتم که از پس مانده غذای مردم در سطل های زباله می خوردم چیزی جز کریستال را نمی شناختم و مسیر خانه پدرم را گم کرده بودم. تصورم این بود که روزی در یکی از همین خیابان ها یا پاتوق های حاشیه شهر جسدم طعمه حیوانات خواهد شد.
ولی روزی پدرم به طور اتفاقی مرا از داخل زباله ها پیدا کرد و به مرکز ترک اعتیاد برد. دیگر از این زندگی فلاکت بار خسته شده بودم و تصمیم گرفتم راه درست را انتخاب کنم. پدر مهربانم خانه کوچکش را فروخت و کارگاهی برایم راه اندازی کرد. بعد از مدتی با آشنای یکی از کارگرانم ازدواج کردم و پس از چند بار مراجعه به مراکز مشاوره زندگی مشترکمان را آغاز کردیم اکنون چهار سال از آن زمان می گذرد و سوسن چون خورشیدی فروزان به زندگی ام نور می بخشد به طوری که دوباره شاهین خوشبختی را بر شانه هایم احساس می کنم و فریاد می زنم چهار سال است که پاکم خدایا سپاسگزارم. برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.
-
فیلم/ ریسکی که جام جهانی را به آلمان رساند / پنالتی تاریخی برمه مقابل آرژانتین
بلی انسان میتواندخودش را بدبخت کند ویا یا بسوی خوشبختی برود ......به امید موفقیت همیشگی
متاسفانه بعضی ازما برای اینکه از واقعیت فرار کنیم بامواد مخدر آشنا میشیم خدایا شکرت که به خیلی ها توفیق دوباره پاکی میدی خدایا شکر -شکر -شکر