زنم طوری بیرون می رفت که چشم های ناپاک را دنبال خودش می کشید!
رکنا: آشنایی ما خیلی اتفاقی هم نبود. گاهی همراه مادرش به مغازهام میآمد و اینطوری بود که خاطرخواه همدیگر شدیم.
به خواستگاریاش رفتیم. مادرم، که پیر روزگار است و پخته، میگفت خانوادۀ این دختر نمیتوانند با ما در یک کاسه آبگوشت بخورند و منظورش این بود که از نظر فرهنگی با هم جور درنمیآییم ولی من دلباخته شده بودم و عقلم آن موقع درست و حسابی کار نمیکرد. شاید باورتان نشود یکی از معیارهای انتخاب این دختر آرایش غلیظ و تیپ متفاوتش بود.
بالأخره به خواستۀ دلم رسیدم و ازدواج کردیم. دوران عقد شیرینی داشتیم. بعد از دو سال، زندگی مشترک خود را آغاز کردیم. همسرم در همان ماههای اول زندگیمان چند بار مزاحم خیابانی پیدا کرد. از او خواستم کمی بیشتر رعایت کند و حتی میگفتم «حالا که متأهل شدهای، باید متعهد هم بشوی.» فایدهای نداشت.
نیمی از حقوق ماهیانهام خرج مواد آرایشی و آرایشگاه رفتن و لباس خریدنش میشد. دو سال گذشت. در میهمانی فامیلی و خانوادگی طوری ظاهر میشد که چشمهای ناپاک را دنبال خودش میکشید و این مسئله عذابم میداد.
اختلافهای ما هرروز بیشتر میشد. دیگر با او به بازار Store و خیابان نمیرفتم. با کسی هم رفتوآمد نمیکردم چون از خودنماییهای همسرم خسته شده بودم. آنقدر خودش را غرق در آرایش میکرد که دلم برای قیافۀ واقعیاش تنگ میشد. آخرین درگیریمان به خاطر قهقهههای عجیبش در خیابان بود و دعوای مفصلی کردیم.
میگفت نمیتواند خودش را تغییر دهد. مادرش هم از او حمایت میکرد. کارمان به دادگاه و طلاق توافقی انجامید. بعد از طلاق، خیلی عذاب کشیدم و به پیشنهاد یکی از مشتریان مغازهام، به مرکز مشاورۀ آرامش پلیس Police مراجعه کردم. یک اشتباه در انتخاب شریک زندگی باعث شد هم خودم شکست بخورم هم مادر پیرم دچار بیماری و ناراحتی زیاد بشود. حالا میخواهم همهچیز را از نو شروع کنم. برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.
-
بهمن مرگبار در قله برودپیک 6 کوهنورد را به کام مرگ کشاند
زمانی به حرف بزرگترها میرسیم که دیگه خیلی دیر شده!!! وای برماااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!