به خواستگاری‌اش رفتیم. مادرم، که پیر روزگار است و پخته‌، می‌گفت خانوادۀ این دختر نمی‌توانند با ما در یک کاسه آبگوشت بخورند و منظورش این بود که از نظر فرهنگی با هم جور در‌نمی‌آییم ولی من دلباخته شده بودم و عقلم آن موقع درست و حسابی کار نمی‌کرد. شاید باورتان نشود یکی از معیارهای انتخاب این دختر‌ آرایش غلیظ و تیپ متفاوتش بود.

بالأخره به خواستۀ دلم رسیدم و ازدواج کردیم. دوران عقد شیرینی داشتیم. بعد از دو سال‌، زندگی مشترک خود را آغاز کردیم. همسرم در همان ماه‌های اول زندگی‌مان چند‌ بار مزاحم خیابانی پیدا کرد. از او خواستم کمی بیشتر رعایت کند و حتی می‌گفتم «حالا که متأهل شده‌ای، باید متعهد هم بشوی.» فایده‌ای نداشت.

نیمی از حقوق ماهیانه‌ام خرج مواد آرایشی و آرایشگاه رفتن و لباس خریدنش می‌شد. دو سال گذشت. در میهمانی فامیلی و خانوادگی طوری ظاهر می‌شد که چشم‌های ناپاک را دنبال خودش می‌کشید و این مسئله عذابم می‌داد.

اختلاف‌های ما هر‌روز بیشتر می‌شد. دیگر با او به بازار Store و خیابان نمی‌رفتم. با کسی هم رفت‌و‌آمد نمی‌کردم چون از خودنمایی‌های همسرم خسته شده بودم. آن‌قدر خودش را غرق در آرایش می‌کرد که دلم برای قیافۀ واقعی‌اش تنگ می‌شد. آخرین درگیری‌مان به خاطر قهقهه‌های عجیبش در خیابان بود و دعوای مفصلی کردیم.

می‌گفت نمی‌تواند خو‌دش را تغییر دهد. مادرش هم از او حمایت می‌کرد. کارمان به دادگاه و طلاق توافقی انجامید. بعد از طلاق، خیلی عذاب کشیدم و به پیشنهاد یکی از مشتریان مغازه‌ام، به مرکز مشاورۀ آرامش پلیس Police مراجعه کردم. یک اشتباه در انتخاب شریک زندگی باعث شد هم خودم شکست بخورم هم مادر پیرم دچار بیماری و ناراحتی زیاد بشود. حالا می‌خواهم همه‌چیز را از نو شروع کنم. برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

پایان خبر / رکنا / کدخبر 308865
  • بهمن مرگبار در قله برودپیک 6 کوهنورد را به کام مرگ کشاند

اخبار تاپ حوادث