زهره : نامه تلخ همسرم بعد از طلاق؛ «اگر راستگو بودی، می بخشیدمت» / رازی که همسرم روی چند کاغذ دید
سرنوشت واقعی به قلم مهدی ابراهیمی
به گزارش رکنا ؛ دلهره تمام وجودش را پر کرده بود. آن شب تا صبح خواب به چشمانش راه پیدا نکرده بود. نمیدانست اگر اسمش در لیست قبول شدگان کنکور نباشد چه عاقبتی خواهد داشت. با اینکه پدرش مرد ملاک و ثروتمندی بود ولی از آن تیپ آدمهایی بود که سرش به حساب بود و حساب و کتاب زندگی را داشت. فکر میکرد مگر میشود برای یک سال دیگر از پدر فرصت بگیرد تا بتواند دوباره خودش را برای کنکور آماده کند. همین پارسال بود انگار، وقتی اسمش در لیست قبول شدگان پیدا نشد با هزار قول و وعده وعید پدر را راضی کرده بود که به او فرصت دیگری بدهد و با وساطت مادر و پدربزرگ بالاخره بابا قبول کرده بود که یک سال دندان سر جگر بگذارد به این امید که دخترش آیندهای برای خودش داشته باشد. از جا بلند شد و به عقربههای ساعت نگاه کرد. این بیستمین باری بود که از شب تا آن موقع از جا بلند شده بود و به صفحه ساعت چشم دوخته بود. همیشه انتظار کشندهترین چیز برای او بود. ساعت تازه 7 صبح شده بود. تا روزنامه ها به کیوسکها برسند و او بتواند سرنوشتاش را متوجه شود هنوز فرصت باقی بود. با بیمیلی پا به حیاط گذاشت به گلها آب داد و سر سفره صبحانه نشست دستش به سمت سفره نمیرفت. پدر از زیر عینک ذرهبینیاش او را میپایید. حواساش کاملاً به او بود. زهره هم میدانست که زیر ذره بین پدرش قرار دارد با این حال سعی می کرد به روی خودش نیاورد. لباس پوشید و آماده رفتن شد. به کیوسک روزنامه فروشی سر کوچه که رسید نفساش به سختی بالا میآمد. اسکناس را جلوی صاحب کیوسک گذاشت و یک روزنامه برداشت. دنبال حرف اول فامیلیاش بود. نفساش کم کم داشت بند میآمد. وقتی انگشت سبابهاش روی اسمش متوقف شد نتوانست جلوی ریختن اشکهایش را بگیرد. تمام طول راه را تا خانه دوید.
پدر! پدر
پدر روی ایوان در حال بستن بند کفشهایش بود.
- قبول شدم.
حالا که به آن روز فکر میکرد بیاختیار اشک به چشمانش میدوید. همراه با پدر به مشهد رفته بود و ثبت نام کرده بود. از اینکه بالاخره توانسته بود موفق شود خوشحال بود. پدرش با اینکه آدم سختگیری بود ولی ایرادی به رفتن او به شهرستان نگرفته بود. ترم دوم بود که با محمد آشنا شده بود. محمد پسر خوبی بود. آن روز وقتی آخرین امتحان را داده بود، موقع برگشتن به خوابگاه سوار تاکسی شده بود. وقتی خواست پیاده شود راننده تاکسی به او گفته بود.
- کرایه شما پرداخت شده خانم.
با تعجب پرسیده بود:
- کی کرایهام را پرداخته؟
از جواب راننده تاکسی متوجه شده بود که محمد وقتی جلوی خوابگاه پسران پیاده شده کرایه رو پرداخته بود. از روز بعد تا شروع ترم سوم خیلی تلاش کرده بود که محمد را پیدا کند ولی انگار محمد آب شده و توی زمین رفته بود. شروع ترم جدید سردرگمیاش را برای خریدن کتابهای نایاب دو چندان کرده بود. آن روز وقتی با نا امیدی از آخرین کتابفروشی که گمان میکرد شاید بتواند کتابهای مورد نیازش را از آنجا تهیه کند بیرون زد، یکدفعه با دیدن جوانی ناشناس سرجا میخکوب شد. سلام و احوالپرسی شتابزدهاش بیشتر از چیزی که فکر می کرد طولانی شده بود. محمد لیست کتابهای او را گرفته بود.
- من برای دیدن خانوادهام آخر هفته به تهران میروم. کتابهای شما را میخرم و با خودم میآورم.
هفته بعد وقتی تمام کتاب ها را جلوی خودش دید، احساس کرد زندگی کردن با این جوان میتواند برای او رسیدن به تمام آرزوهایش باشد. برای همین تصمیم گرفت هر طور شده آنقدر ارتباط اش را با آن جوان ادامه بدهد که با او ازدواج کند. تلاشهای زهره برای ایجاد علاقه در محمد در ترم پنجم به ثمر رسیده بود. با اینکه پدر و مادر بعد از دیدن زهره مخالفت شدیدشان را برای این وصلت اعلام کرده بودند ولی زهره با خودش فکر میکرد مهم من و محمد هستیم. محمد با حرفهای زهره توان و قدرت خاصی در خودش احساس میکرد برای همین یک روز دور از چشم خانوادهاش همراه زهره به محضر رفتند و پیمان ازدواج شان را بستند.
چند روز بعد زهره بدون اینکه محمد خبردار شود گوشی تلفن را برداشت و به خانه پدر شوهرش تلفن زد.
- سلام مامان!
زن از شنیدن صدای دختر جوانی که او را مامان خطاب میکرد یکه خورد.
- شما؟
- عروستون هستم زهره.
زن با شنیدن این حرف بیهوش شد و گوشی تلفن از دستش افتاد. آخر هفته پدر و مادر محمد در سفر به مشهد قشقرقی به پا کردند.
- ای پسر نفهم این چه کاری بودکه کردی؟ برای چی قبل از اینکه این مسأله را با ما در میان بگذاری دست به چنین کاری زدی؟ مگر از زیر بته در آمده بودی؟...
زهره کار خودش را کرده بود. واکنشهای خشمگینانه مادر، خواهر و پدرشوهرش هیچکدام فایدهای نداشت.
درس و دانشگاهشان که تمام شد و فارغالتحصیل شدند برای زندگی به تهران برگشته بودند محمد کم کم رفت و آمد به خانه پدرش را شروع کرده بود. زهره هر چند تمام تلاشاش این بود که جلوی این کار را بگیرد ولی کمتر موفق شد. تا اینکه یک روز محمد به او گفت:
- مادر و پدرم ما را بخشیدهاند و تو هم میتوانی به آنجا بیایی.
زهره هر بار که پا به خانه پدرشوهرش میگذاشت، یاد مخالفتهای آنها برای این وصلت میافتاد برای همین سعی میکرد هر طور شده رفتاری تلافی جویانه در برابر آنها نشان دهد. دوباره جار و جنجالها شروع شده بود محمد بعد از شش هفت سال زندگی با خودش فکر میکرد اگر صاحب بچهای شوند شاید بتواند آرامش را به زندگیاش برگرداند چند هفتهای میان او و زهره به قهر گذشته بود. زهره اصرار میکرد که هرگز حوصله بچهدار شدن در این شرایط را ندارد. ولی محمد احساس مبهمی داشت. آن روز قبل از اینکه زنش از سر کار به خانه برگردد، پنهانی به خانه رفت. کمد لباسهای زنش را زیر و رو کرد با دیدن چند جواب آزمایش یکه خورد. زهره نازا بود ولی تمام این سالها این حقیقت را از او پنهان کرده بود. پس زهره خودش خبر داشت که هرگز نمیتواند مادر شود. تا برگشتن زهره به خانه صبر کرده بود. این بار وقتی محمد آزمایشها را جلوی زنش گذاشت و از او توضیح خواست با شنیدن جوابهای سربالا از طرف زهره از کوره در رفت.
- تو هستی که مشکل داری؟
- پس این آزمایشها چیه؟
- یکی از دوستانم با دفترچه من آزمایش داده است.
خون جلوی چشمانش را گرفته بود. دستش را بلندکرده بود و با تمام توان سیلی آبداری به صورت زهره زده بود.وقتی به خودش آمده بود که زهره با چهرهای خون آلود زیر دست و پایش افتاده بود.
هر طور بود باید زهره را طلاق میداد. تنها درد او نازایی زهره نبود. زهره شناسنامهاش را از درون کشوی لباسهایش بیرون آورد. مهر طلاق و جدایی حکایت از شکستبزرگی داشت. با دیدن نامهای که زیر لباسهایش بود یاد محمد افتاد.
نامه را باز کرد.
- کاش درد تو تنها نازایی بود. بزرگترین درد تو این است که یک آدم دروغ گو هستی. اگر سالم زندگی میکردی و از من چیزی را پنهان نمیکردی نازایی ات برایم اهمیتی نداشت ولی تو با فریبکاری قصد داری که سر همه کلاه بگذاری و من مردی نیستم که بتوانم یک زن فریبکار را تحمل کنم.
زهره اشکهایش را پاک کرد. صدای زنگ تلفن همراهش به گوش رسید. گوشی را برداشت صدای یکی از همکارانش بود.
- راستش محمد مرد معتادی بود. حوصله زندگی کردن با یک آدم معتاد و بیکار را نداشتم. میدونی یک مشکل دیگر هم داشت آن هم این بود که با زنهای ناباب رفت و آمد پیدا کرده بود. من هم که میدانی تحمل این چیزها را ندارم. الان بعد از یکسال از طلاقمان آمده و التماس میکند که سر زندگی ام برگردم
-
فیلم طرز تهیه باسلوق ژله ای خوشرنگ و نرم