فیلم / صدای شایان کوچولو از پشت در قفل شده آمد /  لحظه ای که پلیس وارد مخفیگاه آدم ربایان شد

به گزارش رکنا، در قسمت دوم، سرهنگ گروسی از رسیدن به یک کوچه بن بست گفت؛ جایی که پلاک ۱۳ وجود نداشت و سه پلاک مشابه کارآگاهان را با یک معمای تازه روبه رو کرده بود. ماموران وارد یکی از خانه ها شدند، اما ابتدا تصور کردند طبقه بالای ساختمان خالی است. آنها آماده ترک محل بودند که ناگهان صدای یک کودک را شنیدند.

همین صدا مسیر عملیات را تغییر داد.

در قسمت سوم، روایت سرهنگ گروسی به لحظه ای می رسد که ماموران می فهمند بالای ساختمان یک بهار خواب وجود دارد و دو مرد جوان در آنجا ساکن هستند؛ دو نفری که ادعا کرده بودند کودک، برادرزاده یا خواهرزاده آنهاست.

اما در عملیات آدم ربایی، پلیس نمی تواند به ظاهر ماجرا اعتماد کند. احتمال وجود سلاح و خطر آسیب رسیدن به کودک، باعث شد ماموران بدترین سناریوی ممکن را در نظر بگیرند.

لحظه ورود به مخفیگاه

سرهنگ محمد گروسی:

سرگرد فتوت گفت صدای بچه از طبقه بالاست. مثل اینکه این ساختمان یک بهار خواب هم داشت.

از صاحبخانه پرسیدیم این افراد چه کسانی هستند و آیا بچه دارند؟ گفت دو مرد جوان هستند و چند روزی است یک بچه را آورده اند. ظاهرا گفته بودند برادرزاده یا خواهرزاده شان است و پیش خودشان نگه داشته اند و رفت و آمدی هم ندارند.

در آدم ربایی، همیشه احتمال استفاده از سلاح وجود دارد؛ سلاح گرم یا سرد. ما باید بدترین حالت را در نظر بگیریم. اگر این کار را نکنیم، ممکن است در لحظه عملیات موفق نشویم.

وقتی به طبقه بالا رسیدیم، دو نفری بی سر و صدا ایستادیم. در از داخل قفل بود. حتی ریسک نکردیم دستگیره را بکشیم و ببینیم در باز می شود یا نه.

به جناب سرگرد فتوت گفتم اسلحه آماده باشد. مجبوریم در را بشکنیم و وارد شویم.

گفتم به محض اینکه در باز شد، اگر بتوانم من می روم سراغ بچه، چون آقای فتوت ماشاالله هیکلش دو برابر من است. گفتم من می روم سراغ بچه و شما در همان لحظات اولیه آن دو نفر را مهار کنید.

لگد زدیم و در باز شد. خانه قدیمی بود. با باز شدن در، چوب های در فرو ریخت و یکباره با گرد و غبار زیادی روبه رو شدیم.

دید ما هم کم شده بود. فقط دنبال بچه می گشتم.

بچه را پیدا کردم، بغلش کردم و به سمت بهار خواب دویدم، چون آن قسمت باز بود.

در همین لحظه، جناب سرگرد فتوت با آن دو نفر درگیر بود.

من فقط یک جمله به بچه گفتم:

«عمو جان، من پلیسم.»

می خواستم بچه آرامش پیدا کند.

بعد برگشتم داخل تا به سرباز کمک کنم. اما ماشاالله ایشان هر دو نفر را مهار کرده بود و سلاحشان را هم گرفته بود.

همان سلاحی که با آن بچه ربوده شده بود.

وقتی به بچه گفتم من پلیس هستم، شاید انتظار داشتید بچه فقط گریه کند، اما واکنشی که نشان داد برای ما خیلی جالب بود.

بعدها در صحبت هایی که از او منتشر شد، می گفت دعا می کردم آزاد شوم.

آن لحظه من دیگر بچه را رها کردم و به داخل برگشتم. دیگر نیازی نبود من کنار کودک بمانم.

آن دو نفر مهار شده بودند و فقط دستبند به آنها زدیم.

یک لحظه که برای همیشه در ذهن شایان ماند

نجات شایان، پایان این عملیات بود اما پایان ماجرای روانی آن نبود. کودکی که چند روز در اختیار آدم ربایان بوده، در لحظه آزادی با یک جمله ساده از سوی مامور پلیس تلاش می کند معنای آنچه را برایش اتفاق افتاده بفهمد:

«عمو جان، من پلیسم.»

این جمله کوتاه، در کنار روایت نفسگیر عملیات، بخش دیگری از این پرونده را پیش روی مخاطب قرار می دهد؛ اینکه یک کودک در چنین شرایطی چه چیزی را تجربه می کند و بعد از بازگشت به خانواده، چه مسیری را برای بازگشت به زندگی عادی باید طی کند.

در قسمت های بعدی این گفتگوی متفاوت، سرهنگ گروسی جزئیات بیشتری از این پرونده را روایت می کند و دکتر مریم سامانی نیز از زاویه روانشناسی، درباره آثار این حادثه بر کودک و خانواده صحبت خواهد کرد.

قسمت چهارم گفتگوی متفاوت رکنا با مسعود ابراهیمی، سرهنگ محمد گروسی و دکتر مریم سامانی را فردا شب ساعت ۲۱:۳۰ دنبال کنید

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1253293