اختصاصی رکنا؛
روایت پدر ایلیا خاتمی از روز شهادت پسرش در لامرد/قرار بود شب تولدم سورپرایزم کند! + فیلم گفتگو
حوادث رکنا: ایلیا خاتمی، پسربچه 10 ساله لامردی، در نخستین روز جنگ و بر اثر اصابت ترکش به پشت سرش در سالن ورزشی به شهادت رسید؛ جزئیات شهادت این کودک عاشق فوتبال را در روایت پدرش در رکنا بخوانید.
به گزارش خبرنگار رکنا، پرونده ایلیا خاتمی، پسر 10 ساله لامردی که با اصابت ترکش به سرش در سالن ورزشی لامرد به شهادت رسید؛ پسری عاشق فوتبال و عاشق خانواده که یک جمله را مدام برای پدرش تکرار میکرد: «بهترین بابای دنیا، دوستت دارم.
این، روایت شهادت ایلیا خاتمی است؛ کودکی 10 ساله که در جریان حمله آمریکا به لامرد، در روز نخست جنگ( 9 اسفند ماه) و در حالی که برای شرکت در کلاس فوتبال به سالن ورزشی رفته بود، بر اثر اصابت ترکش به پشت سرش به شهادت رسید.
اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه کشورمان، در جریان سفر اخیر به لامرد و بازدید از محل بمباران، از شواهد مربوط به اصابت ترکشهای 4 بمب ناشناخته در نخستین روز جنگ خبر داده بود؛ حملهای که در جریان آن 21 نفر در لامرد به شهادت رسیدند و بخش قابل توجهی از قربانیان، کودکان و نوجوانان این شهر بودند.
در این سفر، فرصتی فراهم شد تا با تعدادی از خانوادههای شهدای این حمله گفتوگو کنیم؛ خانوادههایی که پس از گذشت حدود 6 ماه، هنوز داغ عزیزانشان را بر دوش میکشند.
یکی از این شهدا، ایلیا خاتمی است؛ پسری 10 ساله که روایت شهادتش را حالا پدر داغدارش تعریف میکند؛ روایتی که در تمام لحظات آن، مادر ایلیا در کنار همسرش نشسته و برای فرزندش اشک میریزد.
پدر ایلیا میگوید آن روز، آخرین روز کاری او در عسلویه بود. حدود ساعت 1:30 به خانه رسید. ایلیا به دلیل شرایط جنگی از مدرسه تعطیل شده بود و در خانه حضور داشت. پدر خسته بود و برای استراحت به اتاق رفت، اما نمیدانست ایلیا آن روز کلاس فوتبال دارد.
با نخستین صدای انفجار از خواب بیدار شد. همسرش سراسیمه به سمت اتاق آمد. صدای انفجارهای بعدی که به گوش رسید، پدر از خانه خارج شد و وقتی به سمت شهر نگاه کرد، دود و گردوخاکی را دید که از بخشی از شهر بلند شده بود.
آن لحظه یک سؤال تمام وجودش را گرفت؛ ایلیا کجاست؟
مادر هلیا:ایلیا کلاس فوتبال است.
او خودش را به سالن ورزشی رساند؛ همان جایی که موشک به آن اصابت کرده بود.
پدر ایلیا میگوید نخستین چیزی که توجهش را جلب کرد، برشهای منظم و سوراخهایی بود که روی آسفالت ایجاد شده بود؛ آن زمان نمیدانست این آثار مربوط به ترکشهای بمب است.
پدر ایلیا وارد بیمارستان شد و در ورودی اورژانس، با صحنهای روبهرو شد که هنوز هم پس از گذشت 6 ماه، روایت کردنش برای او آسان نیست؛ مردی، کودکی را در آغوش گرفته بود و به سمت اورژانس میبرد.
ابتدا باور نمیکرد آن کودک، ایلیا باشد. صورت پسرش غرق خون بود و تشخیص او در آن شرایط دشوار بود، اما وقتی نگاهش به کفشهای خاص ایلیا افتاد، فهمید کودکی که روی دست آن مرد است، همان پسری است که دقایقی قبل برای کلاس فوتبال از خانه خارج شده بود.
پدر ایلیا میگوید: بدن ایلیا سرد شده بود، اما نمیخواستم باور کنم که او را از دست دادهام. شروع کردم به CPR؛ ماساژ قلبی دادم و تلاش کردم پسرم را برگردانم.
اما لحظهای بعد، وقتی برای تنفس دهان به دهان تلاش کرد، ناگهان خون از پشت سر ایلیا بیرون زد. همانجا بود که پدر فهمید ترکش به پشت سر پسرش اصابت کرده است.
ایلیا دیگر زنده نبود؛ همانجا در سالن ورزشی، به شهادت رسیده بود.
پدر ایلیا با صدایی بغضآلود از آن شب میگوید؛ شبی که قرار بود شب تولد او باشد و پسرش برایش نقشهای دیگر داشت.
میدانید آن شب، شب تولد من بود. قرار بود ایلیا من را سورپرایز کند. قرار بود زودتر برگردد خانه... آره، سورپرایز شدم؛ اما با رفتن ایلیا و داغی که تا ابد روی دل ما ماند.
ایلیا برای پدرش فقط یک کودک 10 ساله نبود؛ پسری بود با شخصیتی کاریزماتیک، هوش اجتماعی بالا و توانایی برقراری ارتباط با دیگران؛ کودکی که خیلی زود با آدمها صمیمی میشد و حضورش در خانه برای خانواده معنای دیگری داشت.
اما از میان همه خاطرات ایلیا، یک جمله بیش از همه در ذهن پدرش مانده است؛ جملهای که پسرش بارها با همان لحن کودکانه تکرار میکرد:
«سلام بر بهترین پدر دنیا.»
و بعد، با همان صمیمیت همیشگی میگفت:
«بابا، دوستت دارم.»
حالا 6 ماه از آن روز گذشته است؛ 6 ماه از روزی که یک ترکش، زندگی یک خانواده را برای همیشه تغییر داد. ایلیا دیگر به خانه برنگشت، اما صدای همان کودک 10 ساله هنوز در خانه پدر و مادرش میپیچد؛ «سلام بر بهترین پدر دنیا»؛ جملهای که برای پدر ایلیا، حالا به تلخترین و عزیزترین یادگار پسرش تبدیل شده است.
ارسال نظر