به گزارش رکنا، زندگی اش زمانی در سراشیبی سقوط افتاد که دست دوستی به آدم های طماع داد و البته خودش هم مقصر بود که وسوسه شد و زندگی آرام و بی استرس خود را پر از دغدغه کرد تا اکنون با دلی شکسته پشت میله های زندان روزهای حبس خود را یکی یکی خط بزند. مرد جوان زندانی از زندگی الاکلنگی خود پرده برمی دارد و می گوید: زندگی ساده ای داشتیم، پدرم یک بقالی کوچک در محل داشت و از این طریق امرارمعاش می کرد و همه اهالی محل او را به عنوان آدم منصف و با اخلاق می شناختند. فرزند دوم خانواده و بعد از مدرسه کمک حال پدرم بودم. به پیشنهاد دوستانم در مقطع دیپلم وارد یک سازمان دولتی شدم.

روزهای ترقی را در اداره مربوط یکی یکی پشت سر گذاشتم تا این که مدتی بعد از اشتغال برای خودم زندگی خوبی دست و پا و بعد از آن ازدواج کردم تا حلقه موفقیت هایم کامل شود. بالاخره بعد از گذشت یک سال از دوران نامزدی مان زندگی مشترک مان را با هزار امید و آرزو شروع کردیم. اوایل از کارم راضی بودم و همه تلاش خودم را می کردم تا خودم را با شرایط وفق دهم اما هر چقدر بیشتر زمان می گذشت کار در آن سازمان به خاطر دوری از فامیل برای من سخت تر می شد و مجبور بودم به خاطر شرایط کاری ام مدام از یک شهر به شهر دیگری نقل مکان کنم.

اگر چه اعضای خانواده ام با من همراه بودند ولی دوری از فامیل برایم سخت بود برای همین مجبور بودم تصمیم سختی بگیرم و خودم را بازخرید کنم. با پول بازخرید یک کامیون خریدم و دل به جاده و بیابان زدم . مدتی از کار با کامیون در جاده ها گذشت و این بار هم از جاده خسته شدم و کامیون را فروختم.

بعد از فروختن کامیون یک قطعه زمین خریدم و سرپناهی برای خانواده ام ساختم و با بقیه پول هم یک خودروی شخصی خریدم و مشغول مسافرکشی شدم و در داخل شهر و گاهی هم در بیرون از شهر مسافر جا به جا می کردم.

مدتی گذشت تا این که به واسطه جا به جایی مسافر دوستان زیادی برای خودم دست و پا کردم و تقریباً در همه جا دوست و آشنا داشتم.

این ماجرا گذشت تا این که روزی در حین جا به جایی مسافر با چند نفر که در کار خلاف بودند، آشنا شدم و این مقدمه ای شد برای آوارگی من و وارد شدنم به باتلاق مواد و نزدیک شدن به لبه پرتگاه. هر چند اوایل با خودم کلنجار می رفتم تا از این کارها فاصله بگیرم اما وسوسه پول باد آورده بر من غلبه کرد و در دام حرف های خیالی و وسوسه انگیز آن ها افتادم و وارد جاده بی انتهایی شدم تا زودتر به آرزوهای دور و دراز خودم برسم. بالاخره تسلیم طمع و دوستان شیطان صفت خودم شدم و چند بار با هم کمی مواد جا به جا کردیم و پول خوبی به دست آوردیم. دیگر پول مسافربری برایم جذابیتی نداشت و بعد از آن مسافران من مواد و آدم های قانون گریز بودند.

روزی دو قاچاقچی که مقداری هروئین همراه خود داشتند از من خواستند در قبال دریافت مبلغ دندان گیری آن ها را به عنوان مسافر به یکی از شهرهای استان مجاور ببرم. وسوسه و با آن ها همراه شدم و به سوی مقصد مورد نظر حرکت کردیم. وقتی به محل رسیدیم دو قاچاقچی از خودرو پیاده شدند و از من خواستند جلوی منزل منتظر آن ها بمانم تا برگردند.

مدتی در محل منتظر ماندم که ناگهان ماموران آمدند و ما را دستگیر کردند و همه مواد هم کشف شد. بعد از دستگیری به خاطر همکاری با قاچاقچیان حکم حبس ابد به من خورد. الان 8 سال است که در زندان خواب آزادی را می بینم و تمام رویاهایم نقش بر آب شد. با ندانم کاری ام خانواده ام را به دردسر بزرگی انداختم و در واقع زندگی و آینده خودم و آن ها را به نابودی کشاندم. بعد از زندانی شدنم همسرم برای تامین مخارج زندگی در خانه های مردم کار می کند تا لقمه نانی به خانه ببرد و دست شان جلوی دیگران دراز نباشد. بچه هایم همزمان در کنار درس خواندن کار می کنند تا کمک حال مادرشان باشند.

می دانم اشتباه کردم و نباید طمع می کردم و باید به داشته های خودم هر چند کم بود، قانع می بودم تا مثل الان چوب زیاده خواهی هایم را با از دست دادن عمر و جوانی ام در پشت میله ها نخورم و رسوا نشوم.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

صدیقی

آیا این خبر مفید بود؟