به گزارش رکنا، به بهانه تماشای فیلم پاپوشا، Papusza :

 "سینمای لهستان مثل ققنوسی بود که دوباره از خاکستر برخاست..."

    ((مارتین اسکورسیزی))                 

                                

این فیلم ماجرای واقعی یکی از برجسته ترین شاعران زن کولی لهستان به نام برونیسلاوا واچ معروف به "پاپوشا" در اوایل قرن بیستم است. روایتی است از نقطه عطف زندگی این شاعر. آشنایی با یژی فیکوفسکی یکی از نویسندگان لهستان. شخصی که استعدادش را کشف کرد و شعرهایش را به چاپ رساند. اما دست آخر پاپوشا، به دلیل بازگویی رازها و تابوهایی که نباید منتشر می شد، طرد شد و دوران طولانی را در تیمارستان و در فقر و تنهایی گذراند.

این فیلم به معنی واقعی یک فیلم لهستانی است. فضایی تاریک و سرد سرتاسر فیلم را در بر گرفته است.

فیلم با نمایی از یک زن در میان جنگل(پدر) و زمین(مام) آغاز می شود. زنی که درد زایمان را با فریادهایش به پایان می برد. "مام مام..."

مادری در میان مام زمین، فرزندی را می زاید. ولی این بار این کودک به دنیا آمده یک "زن" است. زنی به نام "پاپوشا".

این کودک قرار است یک زن باشد. آن هم یک زن کولی. یک زن کولی شاعر. یک زن کولی شاعری که با جسارت به مرد نویسنده عشق می ورزد. یک زنی که اجاقش کور است. و به دلیل فشار جامعه کولی ها از فاش شدن رازهایشان بواسطه اشعارش، به تیمارستان می رود. روایت زندگی تاریک، سرد و ناخواسته یک زن.

پاپوشا

فیلم پاپوشا، مضامین سیاسی را در لابه لای حوادث تاریخی مطرح می کند. ویژگی ای که خاص سینمای لهستان است.

این فیلم تنها داستان پاپوشا نیست، بلکه زندگی و مشکلات مردمی را به تصویر می کشد که تنها بازماندگان انسان در طبیعت هستند. انسان هایی که با نیروهای خدایی و شیطانی زندگی می کنند و هنر و طبیعت اصالت هویت زندگی شان است.

انسان هایی که در دوراهی های سخت میان هویت خویش و دنیای بعد از جنگ گرفتار شده اند و انتخابی جز تسلیم خود به قدرت ندارند.

انسان های طرد شده از اجتماع که به ظاهر زمان ندارند. و تنها می نوشند و می رقصند. خانه به دوش هایی که از زندگی شان شکایتی ندارند و در مقابل قدرت حاکمه مقاومت می کنند. قدرتی که یا در پی نابودی فیزیکی آنان است ( اشاره به جنگ جهانی دوم و تلاش هیتلر برای نابودی یهودیان و کولی ها یا به تعبیری نژاد پست)  یا در پی نابودی هویت آنان است. حکومتی که بعد از جنگ در تلاش است این گروه انسانی را از آنچه هست جدا کند و با ساماندهی آنان را تحت تسلط خود بگیرد.

ساماندهی با نهادهای مدرنی چون خانه، قبرستان، مدرسه، تیمارستان و حاکمیت زور.

این فیلم سیاه و سفید با سکانس های کوتاه و روندی غیرخطی پیش می رود. با نماهای باز در میان دشت های مرزی لهستان.

فیلم با نمایی از بارش برف در فضایی سرد و غمگین میانسالی پاپوشا را نشان می دهد که از میان زندان بیرون می آید. زن میانسالی که آمیخته از سنت کولی و دنیای شاعرانگی است. و تنها دارایی اش یک قلم و کاغذ همراه با پر و تاروت و جادوی خوش شانسی و یک فندک است.

پاپوشا

او به یاد می آورد که در کودکی چطور به سختی خواندن را آموخت و چگونه در پی این دانایی به دنیایی دیگر کشیده شد. او به یاد می آورد شبی را که در ازای یک ساعت جیبی و چند سکه معامله می شود و پدرش او را به مرد میانسالی از جمع کولی ها می فروشد. شبی که سرنوشت ازدواج تلخ او را رقم می زند. او حتی در آن شب نیز پناهی جز جنگل(پدر) و زمین(مام) ندارد و از او یاری می خواهد: "پدر، پدر..."

پاپوشا در دیالوگ هایی که با مرد نویسنده می گوید اشاره می کند که: "اگر کولی ها می توانستند به یاد بیاورند، از غصه می مردند. کولی ها خاطره ندارند." او در مورد فلسفه زندگی می گوید که واقعیت ندارد و درد و رنج چیزی جز ذهن ما نیست. او اشاره می کند چطور در میان این روند گرفتار شده است.

دست آخر فیلم به سمت گرفتن نماهای بسته می رود. نماهایی که وضعیت بی هویتی کولی ها را به تصویر می کشد که تسلیم حاکمیت شده اند. در خانه هایی تاریک و آلوده و سیاه. خانه هایی که در ازای آزادی و رهایی شان به آنان وعده داده شد. فیلم سرتاسر پیوند سیاست و هنر را روایت می کند. هنری که زاییده خفقان و دوره سیاه آن زمان لهستان است.

فیلم پاپوشا در نمای آخر با تصویر زن به پایان می رسد. زنی که به پیشنهاد همراهی مرد نویسنده جواب منفی می دهد، او در میان دری باز و تاریک و با نمایی که از نیمی از صورتش گرفته شده، تنها باقی می ماند.

پاپوشا نیمی از خود را جا می گذارد. در گذشته. در گذشته ای که هیچوقت خاطره نمی شود...

زنده باد "پاپوشا"

نویسنده: س.باغی(اتوپیا)

برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟