به گزارش رکنا، مرد 40 ساله که در دو راهی سختی گرفتار شده بود و نمی توانست مادرش را به خانه سالمندان ببرد یا همسرش را طلاق بدهد درباره این ماجرای تلخ به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری شفای مشهد گفت: وقتی دل به عشق «سیما» بستم تنها 21 سال از عمرم گذشته بود. خدمت سربازی را تازه به پایان رسانده بودم و به دنبال شغلی می گشتم تا منبع درآمدم باشد اما پدر و مادرم مخارج مرا می پرداختند و نمی گذاشتند به قول معروف «قند در دلم آب شود!» از طرفی دلبستگی ام به سیما هر روز بیشتر می شد اما شرایط مناسب ازدواج را نداشتم تا این که روزی سیما تلفنی به من خبر داد که خواستگار مناسبی دارد و پدر و مادرش قصد دارند به آن خواستگار پاسخ مثبت بدهند!

برای چند دقیقه دلم لرزید با ترس و لرز داخل آشپزخانه رفتم و با چهره ای نگران دل به دریا زدم و ماجرای علاقه ام به سیما را برای مادرم بازگو کردم. خیلی سخت بود و از شدت شرم سرخ شده بودم. ناگهان مادرم لبخند زنان مرا به آغوش کشید و در حالی که می گفت قربان عاشقی نازدانه ام بروم فریاد زد، خدایا می توانم پسر کوچکم را در لباس دامادی ببینم و ...

آن شب پدرم وقتی موضوع را فهمید به شدت مخالفت کرد و گفت پسرجان الان چه وقت عاشق شدن است! نه شغلی داری و نه پولی! چگونه می توانی یک زندگی را اداره کنی؟! ولی مادرم حرف هایش را قطع کرد و با همان ترفندها و ظرافت های زنانه اش بالاخره رضایت پدرم را گرفت این گونه بود که من و «سیما» پای سفره عقد نشستیم.

پدر و مادرم کارمند بودند و مادرم با پس اندازهایش گردنبند زیبایی را در مراسم عقدکنان به گردن عروسش آویخت و گفت این هدیه عاشقانه را همیشه همراهت نگه دار و سپس سیما را به آغوش کشید و برایش آرزوی خوشبختی کرد. از آن روز به بعد مادرم نه تنها حقوقش را برای تامین مخارج زندگی در اختیار همسرم می گذاشت بلکه از پس اندازهای پدرم نیز به من می داد و تاکید می کرد نگذارید چهره عروسم غمگین شود.

خلاصه با کمک های مادی و معنوی مادرم زندگی آرام و عاشقانه ای را تجربه می کردم و او در دوران بازنشستگی هم نمی گذاشت عروسش کم ترین سختی را در زندگی تحمل کند تا این که سال ها بعد پدرم فوت کرد و مادرم بیمار شد. این در حالی بودکه من با استفاده از سرمایه ها و پس انداز پدر و مادرم کسب و کاری به راه انداخته بودم و شرایط اقتصادی ام روز به روز بهتر می شد. مدتی بعد نه تنها بیماری آلزایمر مادرم (فراموشی) تشدید شد بلکه او توان راه رفتن را از دست داد و دیگر نمی توانست از روی تخت بلند شود.

با زمین گیر شدن مادرم من و خواهرانم تصمیم گرفتیم پرستاری را برای مراقبت از مادرمان استخدام کنیم. به همین دلیل حقوق بازنشستگی مادرم را به پرستار می دادیم تا به خوبی از او مراقبت کند ولی با گذشت زمان بیماری مادرم وخیم تر شد تا جایی که دیگر هیچ پرستاری حاضر به نگهداری از او نبود. در این شرایط خودمان به پرستاری از مادرمان پرداختیم تا بیشتر حواسمان به او باشد.

به همین دلیل هر ماه یکی از فرزندانش او را به منزلش می برد. مادرم بی آزار بود و ساعت ها روی تخت می خوابید. نه حرفی می زد و نه خواسته ای از کسی داشت. او حتی ما را نمی شناخت اما من عاشقانه به مادرم خدمت می کردم و همه کارهای شخصی اش را انجام می دادم. با وجود این سیما از این وضعیت بسیار ناراحت بود. او پنجره های اتاق را ساعت ها باز می گذاشت تا به قول خودش بوی نامطبوع اتاق مادرم آزارش ندهد! حالا هم مدتی است که همسرم سر ناسازگاری گذاشته و با این بهانه که مزاحمت های مادرم او را از برنامه های روزانه اش عقب انداخته است می گوید، دیگر نمی تواند با این شرایط در کنارم زندگی کند. او شرط گذاشته است یا مادرم را به خانه سالمندان ببرم یا بدون او و فرزندانش زندگی کنم. مادرم این حرف ها را می شنود و چشمان اشکبارش را به گردنبندی می دوزد که بر گردن عروسش خودنمایی می کند و ...برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟