حوادث کدخبر: 99275 ارسال پرینت 17

رکنا:کینه جویی دخترخاله تا جایی پیش رفت تا آبروی زن زحمتکش و تنهایی به خطر بیفتد.

زنی جوان که پشیمان پیش روی مامور پلیس نشسته بود آهی کشید و گفت:پنج سال از ازدواجم می گذرد. من و جلال صاحب یک دختر خوشگل شدیم. زندگی خوب و شیرینی داشتیم. جلال سرگرم کارش بود و من هم با عشق و علاقه بچه ام را بزرگ می کردم.
وی افزود:ما مشکل خاصی نداشتیم . او آدم صادق و بامرامی است و من عاشق همین صداقت و معرفتش هستم. حدود یک سال پیش به طور اتفاقی دوست دوران مدرسه ام را دیدم. چندسالی از او بی خبر بودم و با دیدنش خیلی خوشحال شدم.
اما وقتی مرجان گفت از شوهرش طلاق گرفته انگار دنیا را روی سرم خراب کردند. دلم برای او سوخت و با اصرار به خانه ام دعوتش کردم.آن روز ناهار جلال هم آمد و برایش توضیح دادم چه بلایی سر مرجان آمده است.دوستم می گفت دنبال کار آبرومندانه ای می گردد و می خواهد زندگی اش را از نو بسازد.
زن جوان ادامه داد:جلال گفت حتما حکمتی بوده که شما همدیگر را امروز ببینید. ما برای فروشگاه خودمان یک فروشنده می خواهیم و می توانی از فردا سر کار بیایی.این طوری بود که توانستم برای دوستم کاری انجام بدهم و از این بابت خیلی خوشحال بودم.
چندماه گذشت. گاهی به مغازه شوهرم می رفتم و چند ساعتی با مرجان بودم.شوهرم و برادرم در این مغازه شریک هستند و آنها هوای مرجان را داشتند.
من از مدتی قبل متوجه تغییر رفتارهای جلال شده بودم. زن برادرم هم از او نالان بود و می گفت انگار شوهرش چیزی گم کرده است.
وی گفت: فکر من و زن برادرم به هزار جا می رفت. حدود چند هفته قبل دختر خاله ام زنگ زد و با الفاظی رکیک می گفت این زن جوان را از کجا پیدا کرده و به چه اعتمادی اجازه داده ای در مغازه شوهرت کار کند، وقتی مرجان را به او معرفی کردم گفت خاک توی سرت کنند دختر ،تو چقدر احمق و بی فکر هستی؟
دختر خاله ام معتقد بود شوهرم و برادرم درگیر یک رابطه شوم با مرجان هستند و برای همین هم این قدر گیج می زنند. او از ما خواست هر چه سریع تر تکلیف مرجان را روشن کنیم و زندگی مان را نجات دهیم، خدا می داند چه فکرهای بدی در مورد مرجان و شوهرم و برادرم به ذهن ما خطور کرد.
زن بدبین اظهار داشت: پنج روز قبل به مغازه رفتم. شوهرم می گفت برای دوستت از بانک وام گرفته ایم و خودم ضامنش شده ام.
با شنیدن این حرف شک و تردیدم چند برابر شد. یک لحظه آرام و قرار نداشتم .دلم می خواست مرجان را خفه کنم. دیشب جلوی مغازه همسرم کمین کردم. جلال، مرجان را سوار ماشین کرد و به راه افتادند. تعقیب شان می کردم. آنها جلوی مغازه لوازم خانگی یکی از آشنایان قدیمی توقف کردند. چند دقیقه ای داخل مغازه بودند. با خودم می گفتم حتما می خواهند ازدواج کنند و برای خرید وسایل به آنجا رفته اند.
آنها دوباره به راه افتادند. جلال رانندگی می کرد و مرجان روی صندلی عقب نشسته بود. موضوع را به زن برادرم اطلاع دادم. قرار شد او هم خودش را برساند و شاهد واقعی حرف هایم باشد.
دقایقی بعد خودرو جلوی حرم امام رضا(ع) توقف کرد. مرجان پیاده شد و به داخل حرم رفت. جلال هم به راه افتاد و به طرف خانه رفت. مانده بودم چه بگویم. با شنیدن صدای زنگ تلفنم توقف کردم. زن برادرم بود. می گفت با عجله در حال رانندگی بوده تا خودش را سربزنگاه برساند اما باعابر پیاده ای تصادف کرده است.
این زن آهی کشید و گفت:به خانه رفتم ،جلال مشغول نماز خواندن بود. قبل از آن که حرفی بزنم گفت دوستت را به مغازه لوازم خانگی آقا مرتضی معرفی کردم. می خواهند برای عروسی خواهرش کالای قسطی بخرند. قرار شده هم تخفیف برای شان بگیریم و چند تکه هم از طریق یک خیریه کمک شان کنند.
سرم را پایین انداختم و فقط گوش می کردم. روز بعد به مغازه رفتم. سرصحبت را با مرجان باز کردم. او گفت همیشه برای من وخانواده ام که پناهگاهش شده ایم دعا می کند.
به خانه رفتم. برادرم و همسرش را همان شب برای شام دعوت کردم. موضوع را مطرح کردیم. جلال و برادرم می گفتند چند چک دربازار دارند که حساب طرف تجاری شان ورشکست شده و آنها با مشکل روبرو شده اند، تازه فهمیدیم علت دلمشغولی جلال و برادرم چه بوده است.
واقعیت را به هردویشان گفتیم. تعجب کرده بودند . جلال گفت دختر خاله ات گاهی به مغازه می آید و حرکات لوس و مسخره ای دارد . ما به او تذکر دادیم دیگر به آنجا نیاید و به همین خاطر تصمیم داشته چهره ما و مرجان را مخدوش کند.
به این ترتیب حساب ما با گناهی که به مرجان نسبت داده بودیم روشن شد. امروز به کلانتری آمدیم برای پیگیری تصادف زن برادرم با عابر پیاده و خوشبختانه این موضوع هم ختم به خیر شد.
وی افزود:شوهرم زنگ زد و خیلی ناراحت بود. می گفت مرجان مرخصی گرفته و رفته است. به او زنگ زدیم تا امروز نمی دانستیم با بیماری لاعلاجی دست و پنجه نرم می کند. پشت تلفن از او خواستم باز هم وقتی با دل شکسته اش به حرم امام رضا(ع) رفت برای آمرزش و شفاعت ما دست به دامان آقای مهربانی بشود.
نمی توانستم به او بگویم گناهش را شسته ایم. فقط گریه می کردم و التماس دعا داشتم. برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.



ارسال نظر